گزارش سفر به میانه
بالاخره به روز پنج شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ رسیدیم،همان روزی که از ده روز پیش برایش برنامه ریزی کرده بودیم،قرار بود به دعوت دوستمان،صدیقه به میانه برویم،شهری در شرق استان آذربایجان شرقی. ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح به اتفاق زری،شهناز و خانم مرادی با ماشین همسر ایشون به طرف ایستگاه قطار کرج حرکت کردیم،ساعت شش به ایستگاه رسیدیم و به اتفاق دیگر دوستان همسفرمان در ایستگاه مشتاقانه به انتظار نشستیم. چند دقیقه بعد،مهتاب،ظرف رنگینکش را آورد و از همه خواست با خوردن رنگینک ،این انتظار قشنگ را شیرین کنند. ساعت شش و چهل و پنج دقیقه قطار رسید، سوار شدیم و قطار سوت زنان از ایستگاه خارج شد،ایستگاه های هشتگرد ،زیاران،آبیک و ... را پشت سر گذاشتیم،از ایستگاه تاکستان و خرم دره و زنجان نمی شد بدون نگاه کردن به اطراف جاده گذشت، هر دو طرف پوشیده شده بود از تاکستان های سرسبز، باغ های سیب چشم نواز، گل و گیاهان رنگارنگ و درخت های گوناگون.توران در کنار من نشسته بود و مسیر را معرفی می کرد،از زیبایی ها و وفور نعمت در منطقه ی زنجان و طارم می گفت و آتش اشتیاق ما را فروزان تر می کرد،نورا هم بین صندلی ها حرکت می کرد و پی در پی از دوستان،عکس می گرفت،لیلا و رضوان هم طبق معمول سعی می کردند در همه ی عکس ها باشند و هیچ تیک دوربینی را از دست ندهند. به نزدیکی های میانه رسیدیم که صدیقه،پل تاریخی نیمه ویران قلعه دختر یا همان پل دختر را به ما نشان داد و توران هم توجهم را به رودخانه ی قزل اوزن که پرآب و شادان در جریان بود، جلب کرد. از زیبایی های طبیعت این جاده گذشتیم و به ایستگاه میانه رسیدیم،کوله پشتی ها را برداشتیم و ذوق زده،پیاده شدیم. سه تاکسی ما،سیزده نفر را به خانه ی صدیق رساندند،خانه ای تمیز با چشم انداز شهر میانه از سویی و منظره ی کوه و دشت سرسبز از سویی دیگر. لباس هایمان را عوض کردیم و خوراکی هایمان را آوردیم، سفره را پهن کردیم و ناهار خوردیم،ناهاری رنگارنگ شامل: دلمه،سالاد الویه،کتلت گوشت،کتلت مرغ و لازانیا، پس از ناهار به دلیل خرابی یخچال، صدیقه به تعمیرکار زنگ زد وقتی که تعمیرکار آمد،ما برای استراحت به اتاق رفتیم اما مشغول بازی" یه مرغ دارم، روزی ... تخم می ذاره" شدیم. در این بازی، لیلا با لهجه ی شیرینش، آن قدر ما را خنداند که چشم هایمان پر از اشک شد.
بعد از ساعت پنج بعدازظهر،پیاده به سمت بازار میانه، حرکت کردیم،بازاری سنتی و سرپوشیده در یک سمت و در سمت دیگر،خیابانی با کف پوشی از موزاییک های کوچک و زیبا، صدیقه ما را به بستنی فروشی معروفی در همین خیابان برد، بستنی خوردیم با کیک هایی که به آن ها "اهری" می گفتند. مقداری مواد غذایی هم خریدیم و به خانه برگشتیم البته با تاکسی. شب دور هم نشستیم و تخمه شکستیم و تنقلات خوردیم و گفتیم و خندیدیم،ساعت یازده شهناز به اتاقی رفت و خوابید و ما با یادآوری خنده های دلی بعداز ظهر، تصمیم گرفتیم دوباره بازی کنیم ،ابتدا کمی بازی "یه مرغ دارم..." بعد هم روایت داستان کوتاه با احساس های مختلف. به پیشنهاد خانم مرادی، زری با چند واژه ،داستان کوتاهی ساخت و همه ی دوستان با احساس های خشم ،خوش حالی، ناراحتی و بی حسی، روایتش کردند. با روایت ها حسابی خندیدیم و بعد از ساعت سیزده یا یک نیمه شب، هرکس پتویی و بالشی برداشت و رفت خوابید.... روز جمعه ساعت هفت صبح با صدای دوستان بیدار شدم و رفتم توی صف دستشویی، خانم مرادی و صدیقه هم رفتند بیرون که نان بخرند. بعد از نرمش صبحگاهی و صبحانه آماده شدیم که با تاکسی به روستای شیخدرآباد برویم،تاکسی ها رسیدند و سوار شدیم، مسیر حرکتمان پوشیده شده بود از گل های شقایق و بابونه و گیاهان گوناگون به رنگ های زرد،سبز، قرمز و سفید. خیلی لذت بردیم.به روستا رسیدیم،با پدر و مادر و برادران صدیقه آشنا شدیم و البته همسرانشون با نام های راحله و زهرا
همگی مهربانانه از ما استقبال کردند و با مهمان نوازی وسایل ناهار را آماده کردند،برادر صدیقه هم تریلر را به تراکتور وصل کرد، سوار شدیم در حالی که همگی برای اولین بار بود که با این وسیله،به پیک نیک می رفتیم، حس تازه و قشنگی بود، شور و هیجان دوستان با زیبایی روستا و محیط پیرامونش دست به دست هم دادند و سختی فشرده نشستن در تریلر تراکتور را خواستنی کردند، گذر از میان رودخانه ی قزل اوزن همه ی ما را به وجد آورده بود، به طوری که صدای خنده و آواز و تنبک دوستان،تمام دشت را پر کرده بود و سبزه ها را شاداب تر. به شالیزار برادرهای صدیقه رسیدیم.تپه های رنگارنگ از گل ها و سبزه ها با صدای دلنشین رودخانه،گویی به ما خوش آمد می گفتند. ناهار کوبیده ی دست پخت صدیقه و مهتاب را خوردیم با برنج خوش پخت و معطری که از همون شالیزارها به دست آمده بود و دوغ محلی و خوش مزه. بعد از ناهار، آزی جون،خانم مرادی و من برای شستن ظرف ها داوطلب شدیم، کنار جوی آب روان نشستیم و به زور ظرف ها رو از دست زهرا و راحله کشیدیم و شروع به شستن کردیم.کم کم دوستان دیگر هم آمدند و لحظات بسیار خوشی برایمان رقم خورد. بعد از ناهار دوباره سوار تراکتور شدیم و به مزرعه ی پدر صدیقه رفتیم،مزرعه ای بسیار دل انگیز با تپه هایی پوشیده از گیاهان مفید به ویژه آویشن،زری بادمجان ها را کباب کرد و بعد هم آش دوغ خوردیم به علاوه ی ترشک و چاغاله های زردآلویی که مادر صدیقه یعنی صدف خانم از درختای خودشون چیده بود و مهربانانه از ما می خواست که بخوریم و از تازگی اون ها لذت ببریم.دیگه داشت غروب می شد که وسایل رو جمع کردیم و به روستای شیخدرآباد برگشتیم و از اون جا با ماشین های برادرای مهمون نواز صدیقه به میانه برگشتیم،شب دوباره دور هم نشستیم و چای و تنقلات خوردیم و به پیشنهاد نورا، یکی یکی از عیب ها یا عادت های ناپسند خودمون صحبت کردیم. نوبت به خانم مرادی رسید، ایشون صمیمانه گفت: "من دوست ندارم افراد جدید رو در گروه بپذیریم." ناگهان مهین با قدردانی گفت: "جا داره من از خانم مرادی تشکر کنم که اجازه داد وارد گروه بشم." و همین چند جمله با هنرمندی خاص زری، دست مایه ای شد برای طنزگویی و خنده های شاد روزای بعدمون به علاوه ی تکیه کلام های دیگر دوستان. مثلا درود و سپاس گفتنای من. روز بعد یعنی هفدهم اردیبهشت بعد از صبحانه،بساط پاک کردن آویشن ها پهن شد،خانم مرادی و صدیقه رفتند برای خرید.نورا و رضوان هم به لیلا کمک کردند در پختن ناهار یعنی میرزا قاسمی. بعد از ناهار دوباره آماده ی گشت و گذار در طبیعت شدیم، باز به روستای شیخدرآباد رفتیم اما این بار مسیر شیب داری را طی کردیم تا کنار رودخانه و منطقه ای که به آن دربند می گفتند.همه چیز به نظر عالی می رسید، شاد و خندان چای می خوردیم با بیسکویت و خرما. توران هم با گوشی زری از روی چند سنگ گذشت و رفت برای عکاسی از دوستان بعد از من خواستند که گوشی رو از توران بگیرم و چندتا عکس ازشون بندازم. منم از روی همون سنگا رد شدم و گوشی رو گرفتم و یکی دوتا عکس انداختم بعد تصمیم گرفتم دوباره از روی سنگا بگذرم و چندتا عکس هم از اون زاویه بگیرم که ناگهان روی یکی از سنگ های جلبک دار،پایم لیز خورد و آن چه نباید می شد، شد، گوشی در دست افتادم توی آب،اگرچه سریع بلند شدم اما چه فایده؟ چون گوشی نوی زری، حالا دیگر آب خورده و خراب شده بود و حال من از آن خراب تر، شرمنده و درمانده و مات و مبهوت، گوشی را به زری دادم. نورا و زری هرکاری که به نظرشان می رسید،انجام می دادند تا شاید گوشی روشن شود اما نمی شد.
من نگران،پریشان، پشیمان و آب کشیده ایستاده بودم و زری و نورا همچنان گوشی را دست به دست می کردند که دیدیم توران با بطری خالی دوغ آمد و روبه روی نورا و زری ایستاد. همین که چشم نورا به بطری خالی دوغ افتاد آشفته شد و گفت:" دوغا چی شد؟ چرا همه ی دوغا رو خوردین؟ پس ما چی؟ ...." توران هم با دستپاچگی، بطری و لیوانی را که در دستش بود، انداخت و با اشاره به سمتی که مهین و مهتاب و لیلا و معصومه و شهناز و... نشسته بودندگفت: "دست اونا بود" و باز با هنرمندی خاص زری، همین اتفاق هم شد سوژه ی خنده ی بچه ها البته برای دورهمی شبانه مون... اکنون که این جمله ها را می نویسم همچنان شگفت زده ی آن همه بزرگواری زری هستم و واژه های با معرفتی و بامرامی را در توصیف ایشان، پیش پاافتاده می بینم اما چه کنیم که محدود به همین واژه هاییم. روز بعد هجدهم اردیبهشت بود و باید بعداز ظهر با قطار به کرج برمی گشتیم،بنابراین بعد از صبحانه همگی رفتیم بازار جز مهتاب که توی خانه ماند برای پاک کردن بقیه ی آویشن هایش و البته آماده کردن برنج ناهار، چون قرار بود چلوگوشت بخوریم و معصومه از شب قبل ،گوشت رو بار گذاشته بود. بعد از ظهر ساعت سه و نیم با قطار اتوبوسی به کرج برگشتیم و حادثه ی پایانی را هم در قطار داشتیم به این ترتیب که چای روی پای آزی و لیلا ریخت و پاهایشان سوخت و البته سوختگی آزی بیش تر بود. این را هم بگویم که وقتی قطار شروع به حرکت کرد، دیدیم به جای پیش رفتن،دارد پس می رود یعنی برمی گردد، با تعجب به مامور قطار گفتم چرا داریم برمی گردیم؟ خندید و گفت بعضی از واگن هامون صندلیاش رو نچرخوندیم، باشه درستش می کنیم، بعد ماموری برای این کار آمد، چند صندلی را هم چرخاند اما به ما گفت:"صندلی شما خرابه و نمی چرخه" به این ترتیب عقب عقب برگشتیم کرج.
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: