منوچهر آتشی

  

   منوچهر آتشی دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان بوشهر

زاده شد.در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسرای عالی، در رشته ی

زبان وادبیات انگلیسی، تحصیل کرد و به تدریس در دبیرستان‌های قزوین،

مشغول شد.

آتشی از سال 1333 انتشار شعرهایش را شروع كرد و در فاصله‌ی

چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین

مجموعه‌ی شعر او با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 در تهران چاپ شد

و پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر با نام‌های "آواز خاك" (تهران، 1347)

و "دیدار در فلق" (تهران 1348) از او انتشار یافت. جز این مجموعه‌های شعر،

داستان "فونتامارا"اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسی ترجمه كرد

كه در سال 1348 به‌وسیله سازمان كتاب‌های جیبی انتشار یافت.

      علاوه بر مجموعه‌های "وصف گل سوری" (1367)،

"گندم و گیلاس" (1368)، "زیباتر از شكل قدیم جهان" (1376)،

"چه تلخ است این سیب" (1378) و "حادثه در بامداد" (1380)،

ترجمه‌ی آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاكوفسكی)

نیز در كارنامه‌ی ادبی آتشی به‌چشم می‌خورد.

آتشی در 29 آبان 1384 در تهران درگذشت. یادش جاودان باد.



کنون رؤیای ما باغی است


بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو


سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند


به ساق هر درختش یادگاری ها


و با هر یادگاری نقش یک سوگند


کنون رؤیای ما باغی است


زمین اما فراوان دارد اینسان باغ


که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است


که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است


که آن سوگند ها را نیز


همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده

است ، با یار دگر اما


کنون رویای ما باغی است


بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک


بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم


و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا


بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را


به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم


که باران فریبش نسترد هرگز


که توفان زمانش نفکند از پا


که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم

تاریخ برگزاری هشتمین نشست پویش


       پنج شنبه که شد بیا و با ما بنشین / پویش بنشست تو نیز این جا بنشین

       درود بر همراهان همیشگی پویش و خوش آمد به یاران نشست های پیش رو؛

 با خوش وقتی به آگاهی می رساند هشتمین نشست ادبی پویش در غروب

پنج شنبه 30/8/1392 ساعت 6 ، در دانشگاه فرهنگیان بهبهان برگزار می شود.

      در این نشست آغاز بخش اساطیری شاهنامه (داستان کیومرث) خوانش و

بررسی می شود. پیداست که حضور گرم شما رونق محفل ماست.



سخن گوی دهقان چه گوید نخست

که نام بزرگی به گیتی که جست

که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

ندارد کس آن روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترا یک به یک در به در

که نام بزرگی که آورد پیش

کرا بود از آن برتران پایه بیش

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر و آیین و آب

بتابید از آن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت از آن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش

که پوشیدنی نو بد و نو خورش

به گیتی درون سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

دوتا می‌شدندی بر تخت او

از آن بر شده فره و بخت او

به رسم نماز آمدندیش پیش

وزو برگرفتند آیین خویش

پسر بد مر او را یکی خوبروی

هنرمند و همچون پدر نامجوی

سیامک بدش نام و فرخنده بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم جداییش بریان بدی

برآمد برین کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر بدکنش ریمن آهرمنا

به رشک اندر آهرمن بدسگال

همی رای زد تا ببالید بال

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

جهان شد بر آن دیو بچه سیاه

ز بخت سیامک وز آن پایگاه

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کی شاه جست

همی گفت با هر کسی رای خویش

جهان کرد یکسر پر آوای خویش

کیومرث زین خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

یکایک بیامد خجسته سروش

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن در به‌ در

که دشمن چه سازد همی با پدر

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آیین جنگ

پذیره شدش دیو را جنگجوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پور آهرمنا

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

سیامک به دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

چو آگه شد از مرگ فرزند شاه

ز تیمار گیتی برو شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله کنان

زنان بر سر و موی و رخ را کنان

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دو دیده پر از نم چو ابر بهار

خروشی برآمد ز لشکر به زار

کشیدند صف بر در شهریار

همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین و رخ باد رنگ

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند ویله کنان سوی کوه

برفتند با سوگواری و درد

ز درگاه کی شاه برخاست گرد

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام آمد از داور کردگار

درود آوریدش خجسته سروش

کزین بیش مخروش و باز آر هوش

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو روی زمین

بپرداز و پردخته کن دل ز کین

کی نامور سر سوی آسمان

برآورد و بدخواست بر بدگمان

بر آن برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

وزان پس به کین سیامک شتافت

شب و روز آرام و خفتن نیافت

یاد یار مهربان


با سلام به همه ی ادب دوستان

همین که اسمی از کتاب میاد من بی اختیار یاد روزهای

خوش دوران ابتدایی می افتم و شعر به یاد ماندنی کتاب خوب:

من یار مهربانم / دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان / با آن که بی زبانم

پندت دهم فراوان / من یار پند دانم

من دوستی هنرمند/ با سود و بی زیانم

از من مباش غافل / من یار مهربانم

عباس یمینی شریف

واقعا یاد آن روزها بخیر...                                                نسرین زاده حسن

محمود و فردوسی

محمود و فردوسی  - آقای زمانی

با درود به اساتید و دوستان بزرگوار.


    کاش شرایطی به وجود می آمد تا پس از هر نشست موضوع مورد بحث

همچنان در فضای مجازی ( وبلاگ) مورد کنکاش قرار می گرفت و فرصتی

می شد تا نظراتی که مجال گفتنشان نبود در اینجا بیان می کردیم.

البته استاد زاده حسن همیشه این شرایط را به گونه ای ایجاد کرده اند


و جای سپاس گزاری دارد اما به یاری دیگر اساتید و دوستان نیز

احساس نیاز می شود.

 

       در مورد ستایش محمود از سوی فردوسی این موضوع را از یاد نبریم

که در جای جای شاهنامه و نزدیک به بیست بار از محمود سخن رفته است

به ویژه در آغاز جنگ بزرگ کیخسرو و افراسیاب، فردوسی محمود را در

هفتاد و دو بیت به نیکی ستایش کرده است و حتی او را چون فریدون

که نماد از بین بردن ظلم و پلیدی است، دانسته است!

     فریدون بیدار دل زنده شد     زمین و زمان پیش او بنده شد

و البته در این هفتاد و دو بیت (بر اساس چاپ مسکو) دیگر مدح خود را

با خواب و رؤیا همراه نکرده است!

     آقای محمد امین ریاحی در کتاب فردوسی ( تهران ، طرح نو ، 1380 )

این چنین نظر داده اند :

    محمود در یک سوم نخست پادشاهی خود همانند دیگر پادشاهان

وعده های خوب می داده و گاهی کارهایی نیز به خوشایند ایرانیان

نژاده- که نگران آینده فرهنگ و تمدن ایرانی بودند-انجام می داده است؛

کارهایی چون: سپردن مناصب به دیوانیان باز مانده از سامانیان

( اسفراینی از دبیران ایران دوست سامانیان بود که نخستین وزیر محمود

شد و زبان دیوانی را از تازی به فارسی برگرداند) و توجه به تمایلات

ایران دوستی مردم و نژادگان ایرانی؛ همچنین توجه زیاد محمود

به شاعران پارسی گو و پاداش های گاه افسانه ایش، زبانزد همگان بوده است.


      ایشان همچنین عقیده دارند که نا بسامانی سامانیان و ناامیدی

شاعر از ایشان و تأثیر پیری وکهولت سن و هم چنین مرگ فرزند،

او را بر آن داشته که برای زنده ماندن فرهنگ و زبان ایرانی که این نیز

در گرو گسترش و تکثیر شاهنامه با حمایت پادشاهی چون محمود بوده است،

به ناچار پیشنهاد احتمالی مأمورانی چون اسفراینی و نصر ،برادر محمود،را- که

محمود به گونه ای از ایشان خواسته بود که فردوسی را وادار کنند

که شاهنامه را به نام او کند - پذیرفته و مدت پنج شش سالی مشغول

ویرایش و تدوین دوباره­ی شاهنامه می شود که به دلخواه محمود درآید

و در جای جای شاهنامه_ نه فقط در آغاز و پایان که شیوه ی آن روزگار بوده

است_ به ستایش محمود می پردازد.

  این تدوین و ویرایش هم­زمان با سالهای نخستین حکومت محمود بوده است

که ادعای ایران دوستی و ایرانی بودن می کرده است و شاعر پیر ما

در محمود جوان، فریدونی دیگر می دیده است.

در پایان محمود غزنوی به زیرکی توانست با نام شاهنامه و فردوسی

هم نام خود را _ البته به زشتی _زنده نگه دارد و هم از اجداد متهاجم

و بی فرهنگ خود دفاع کند و هم خوش آمد مصلحتی خلیفه عباسی

را در نظر داشته باشد. محمود پادشاهی زیرک بود و همان­گونه که

اکنون می بینیم با بیان نام فردوسی و شاهنامه محمود نیز

از جمله افرادی است که نامش به ذهن می­ رسد؛ پس نام او با نام شاهنامه

زنده ماند!

                                            آقای زمانی ، کارشناس زبان و ادبیات فارسی

                                                                   1392/8/22


    خانم زاده حسن در این باره گفته اند:                                                           

     با سلام و سپاس از آقای زمانی به خاطر مطلبی که برامون نوشته اند،

ولی جمله ی پایانی آن که نوشته اید « ... اکنون می بینیم با بیان نام فردوسی

و شاهنامه محمود نیز از جمله افرادی است که نامش به ذهن می رسد؛

پس نام او با نام شاهنامه زنده ماند.» چندان موافق نیستم درست است

که در آغاز شاهنامه با بدی از محمود غزنوی یاد می شود ولی بدون شاهنامه

نیز نام او به خاطر صله های گرانی که به شاعران و مداحان دربار خود داده بود

و حتی حسد شاعران دوره های بعد را برانگیخته بود، بی شک در تاریخ می ماند!

پس چه فردوسی شاهنامه را به او تقدیم می کرد و چه نمی کرد، این نام با اشعار

فرخی، عنصری و منوچهری و... ماندگار شده بود.

ولی به هر حال بازهم به خاطر مطلبی که نوشتید و وقتی که گذاشتید

سپاسگزاری می کنم.

 

        در تکمیل سخنان خانم زاده حسن باید گفت مقصود فردوسی از نام،

نام نیک است که اگر بماند، بی تردید انسان به آرزویش یعنی

جاودانگی رسیده است چنان که فرموده است:


به نام نکو گر بمیرم رواست       مرا نام باید که تن مرگ راست

   

       بنا بر این آن چه از نظر فردوسی اهمیت دارد و باعث ماندگاری است،

نام نیک است نه ننگ (نام زشت) و نه تنها برای رسیدن به کام، آلودن نام را

پسندیده نمی داند بلکه سفارش می کند که برای به دست آوردن نام، از هرچه

کام باید گذشت:


همی نام جاوید باید نه کام                بیانداز کام و برافراز نام

یا:

چنین داد پاسخ که من کام خویش      به خاک افکنم برکشم نام خویش


    در حالی که آقای زمانی به نقل از دکتر محمد امین ریاحی گفته اند

که محمود این همه ستم و جفا را به زیرکی بر فردوسی روا داشت تا نامش با

شاهنامه جاودان بماند!


      باید تاکید کرد که هرگز نام محمود با شاهنامه نمانده است؛ زیرا

آن چه از محمود مانده نه نام، که ننگ است و به هیچ رو این یادکردن از

محمود هم ردیف یاد و نام شاهنامه نیست؛ چرا که فردوسی و شاهنامه،

شایسته ی آفرینند اما محمود سزاوار نفرین:


     پس از مرگ نفرین بود بر کسی     کز او نام زشتی بماند بسی

  



آقای زمانی نوشته ی بالا را تصحیح کرده اند و گفته اند:


با سپاس از همه ی کسانی که به این مطلب توجه کردند!!

اضافه کنم که نتیجه گیری پایانی از دکتر ریاحی نبود و بنده نتوانستم

مطلب را خوب بیان کنم و نظر شما درست است. منظور من هم آن نامی

نیست که بهرام برای آن جان می دهد و رستم میوه ی جان! منظور من

همان ننگی است که محمود برای خوش آمد خلیفه ی تازی بر خود نهاد

و با نام شاهنامه و فردوسی این ننگ تا ابد بر او باقی ماند چنان که

هیچ بادی و بارانی نمی تواند آن را از رخسار محمود پاک کند!!

این را گفتم که حرف نادرستی به نام دکتر ریاحی تمام نشود!!

گرامی داشت یاد نیما،شاعر افسانه

     نیما یوشیج، به حق پهلوانی بود که آستین همت بالا زد و سنت های شعری را

شکست و زنجیرهای تساوی مصراع ها و قافیه های منظم را از دست و پای

اندیشه ی شاعران باز کرد.

   امروز 21 آبان، زاد روز این شاعر بی باک کوهستانی است، او  در هوای پاک یوش

از توابع شهر نور مازندران پرورش یافت و اگرچه بعدها در تهران تحصیل و زندگی کرد،

هیچ گاه اجازه نداد ریه هایش از هوای پاک زادگاهش خالی شود.

     به یاد آن همیشه بیدار، بیایید شعرهایش را با هم زمزمه کنیم و این روز چه زیبا

می شود اگر هر کداممان یکی از نغمه هایش را انتخاب و پیشکش دیگر دوستان


نماییم.                                                                                             

ای شب                                                                                 

هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم مرا ز جای بركن

 یا پرده ز روی خود فروكش

یا بازگذار تا بمیرم

 كز دیدن روزگار سیرم

 دیری ست كه در زمانه ی دون

 از دیده همیشه اشكبارم

عمری به كدورت و الم رفت

 تا باقی عمر چون سپارم

 نه بخت بد مراست سامان

 و ای شب ،‌نه تو راست هیچ پایان
 

چندین چه كنی مرا ستیزه

 بس نیست مرا غم زمانه ؟

 دل می بری و قرار از من

 هر لحظه به یك ره و فسانه

 بس بس كه شدی تو فتنه ای سخت

 سرمایه ی درد و دشمن بخت

 این قصه كه می كنی تو با من

 زین خوبتر ایچ قصه ای نیست

خوبست ولیك باید از درد

نالان شد و زار زار بگریست

 بشكست دلم ز بی قراری

 كوتاه كن این فسانه ،‌باری

آنجا كه ز شاخ گل فروریخت

 آنجا كه بكوفت باد بر در

 و آنجا كه بریخت آب مواج

 تابید بر او مه منور

 ای تیره شب دراز دانی

 كانجا چه نهفته بد نهانی ؟

بودست دلی ز درد خونین

 بودست رخی ز غم مكدر

 بودست بسی سر پر امید

 یاری كه گرفته یار در بر

 كو آنهمه بانگ و ناله ی زار

 كو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست

 كز دیده ی عالمی نهان است ؟

 عجز بشر است این فجایع

یا آنكه حقیقت جهان است ؟

 در سیر تو طاقتم بفرسود

 زین منظره چیست عاقبت سود ؟

 تو چیستی ای شب غم انگیز

 در جست و جوی چه كاری آخر ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

 استاده به شكل خوف آور

 تاریخچه ی گذشتگانی

 یا رازگشای مردگانی؟

تو آینه دار روزگاری

یا در ره عشق پرده داری ؟

 یا دشمن جان من شدستی ؟

 ای شب بنه این شگفت كاری
 

بگذار مرا به حالت خویش

 با جان فسرده و دل ریش

بگذار فرو بگیردم خواب

 كز هر طرفی همی وزد باد

 وقتی ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحری كشید فریاد

 شد محو یكان یكان ستاره

 تا چند كنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر آیم

 كز شومی گردش زمانه

 یكدم كمتر به یاد آرم

 و آزاد شوم ز هر فسانه

 بگذار كه چشم ها ببندد

 كمتر به من این جهان بخندد


 این هم گزینشی زیبا از خانم زاده حسن:


حافظا این چه کید و دروغی است
کز زبان می و جام و ساقی است
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی است
من بر آن عاشقم که رونده است...

که تواند مرا دوست دارد
واندر آن بهره خود نجوید
هرکس از بهر خود در تکاپوست
کس نچیند گلی که نبوید
عشق بی حظ و حاصل خیالی است...
بخش هایی از افسانه نیما تقدیم به همه دوستان همراه و همدل ما

 

گزارش نشست هفتم


    هفتمین نشست ادبی پویش در غروب پنج شنبه 1392/8/16 در دانشگاه


فرهنگیان بهبهان برگزار شد. ابتدا دبیر نشست، خانم زاده حسن به طور معمول

به همکاران و دوستان خوش آمد گفتند سپس این پرسش را به نقل از کتاب

«زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه» نوشته ی محمدعلی اسلامی ندوشن

طرح کردند: از آن جا که گفته می شود فردوسی ادامه دهنده ی کار دقیقی در

سرودن شاهنامه است، آیا می توان به این نتیجه رسید

که اگر دقیقی نبود، فردوسی شاهنامه را نمی سرود؟

     و خود در پاسخ به نقل از همان کتاب توضیح دادند که فردوسی در هر حال

شاهنامه را می سرود زیرا اول این که : اندیشه ی سرایش شاهنامه پیش از

کشته شدن دقیقی در فردوسی شکل گرفته بود.

    دوم این که فردوسی سخن دقیقی را سست می دانست و این خود

نشانگر این است که این کار سترگ از عهده ی او برنمی آمد و فردوسی در هر

حال این وظیفه ی ملی را به انجام می رساند.

     و دکتر سرحدی نیز در این باره گفتند: هیپولیت تن (نظریه پرداز فرانسوی

در قرن 19) در آفرینش یک اثر ادبی سه عامل را موثر دانسته است:

نژاد،محیط و زمان و من یک عامل دیگر بر این سه می افزایم:

ویژگی های شخصیتی ؛ در باره ی فردوسی باید گفت حتی اگر سه عامل یاد شده

مهیا نبود - که بی تردید بود؛ زیرا او از نژاد دهقانان بوده است و  زمانه اش ،

روزگار حماسه سرایی(شاهنامه های ابوالموید بلخی و ابو علی بلخی و

 ابو منصوری و دقیقی و ...) و محیطش، فضای ملی گرای خراسان بزرگ

به تشویق ساسانیان- فردوسی به دلیل همان ویژگی های شخصیتی 

شاهنامه را می آفرید که می دانست اگر همت او در این کار وارد نشود

فرهنگ و زبان ایرانی ته نشین و فراموش می شود.

    سپس خانم خجسته به خوانش بیت های شاهنامه در بنیاد نهادن کتاب و

ستایش ابومنصور بن محمد و ستایش سلطان محمود پرداختند و بررسی

بیت ها آغاز شد.

درگزارش بیت«دل روشن من چو برگشت ازوی/سوی تخت شاه جهان کرد روی»

و بیت«که این نامه را دست پیش آورم / ز دفتر به گفتار خویش آورم» گفته شد که

منظور از شاه جهان، امیر سامانی است که می تواند منصور بن نوح سامانی باشد

که از 350 تا 365 فرمانروایی داشته است؛ زیرا دقیقی در 359 کشته شده و

فردوسی در این بیت اشاره می کند که پس از مرگ دقیقی و ناامیدی از او

برای ادامه ی کار متوجه بخارا شدم.(تخت: مجاز از پایتخت و شاه جهان کنایه از

امیر سامانی)

   و در معنای «این نامه» و «دفتر» در بیت 139 نیز اشاره شد که هر دو کنایه از

شاهنامه ی منثور ابومنصوری هستند. در معنای بیت 140 نیز گفت و گو شد:

«بپرسیدم از هرکسی بی شمار  /  بترسیدم از گردش روزگار»

گروهی از دوستان چون خانم ها خجسته و نشاطی نظرشان این بود که

بپرسیدم در این جا معنای مشورت و رایزنی دارد اما برخی دیگر چون آقای

یزدان جو بر آن بودند که فردوسی در این بیت از جست و جوی همان

شاهنامه ی منثور سخن می گوید. زیرا خود یقین داشت که جز او کسی

نمی تواند این کار سترگ را به پایان برد. در این بیت حکیم توس می گوید از هر

کسی نشان کتاب را پرسیدم تا هرچه زودتر آن را بیابم و وظیفه ام را به انجام

برسانم زیرا از گردش روزگار می ترسیدم و این که:

مگر خود درنگم نباشد بسی      بباید سپردن به دیگر کسی (که البته منظور

ناچار شدن از سپردن کار به کسی ناتوان یا نالایق در سرودن حماسه است. )

 و شاید به همین دلیل می گوید:

«برین گونه یک چند بگذاشتم  /  سخن را نهفته همی داشتم»   

    و در باره ی بیت «مراگفت خوب آمد این رای تو / به نیکی گراید همی پای تو»

گفته شد که منظور از پای تو به نیکی گراید این است که تو همواره گرایش

به نیکی داری و پا در این جا مجاز از رفتار است.

  در «به شهرم یکی مهربان دوست بود / تو گفتی که با من به یک پوست بود» به

دوستی اشاره شده که بیش تر شاهنامه پژوهان او را ناشناس می دانند گو این

که دکتر کزازی حدس زده است که شاید«حیی قتیبه» باشد به استناد این بیت ها:

حیی قتیبه است از آزادگان             که از من نخواهد سخن رایگان

از اویم خور و پوشش و سیم و زر      بدو یافتم جنبش و پای و پر

نی ام آگه از اصل و فرع خراج           همی غلتم اندر میان دواج

که البته به نظر می رسد بیت هایی برافزوده باشند زیرا سست می نمایند.


    در بیت های بخش بعد یعنی«اندر ستایش ابومنصوربن محمد» خانم زاده حسن

گفتند که دکتر

کزازی در نامه ی باستان آورده اند که این مهتر گردن فراز شاید ابوعلی سیمجور

سپهسالار خراسان یا منصور پسر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق باشد.

اما تاریخ گردیزی او را منصوربن محمد بن عبدالرزاق دانسته است زیرا

هنگامی که امیر ابو الحسن سیمجور نیشابور را محاصره کرد بسیاری از دیلمیان از

جمله منصور بن محمد اسیر شدند و در این بیت ها نیز به این ناپدیدشدن ناگهانی

اشاره شده است:

چنان نامور گم شد از انجمن       چو در باغ سرو سهی از چمن

نه زو زنده بینم نه مرده نشان      به دست نهنگان مردم کشان

که می تواند منظور از مصراع اول بیت دوم همان اسارت به دست ابوالحسن باشد.

و البته فردوسی حق دارد که در دو بیت سپسین سوگوار او باشد:

دریغ آن کمربند و آن گردگاه     دریغ آن کئی برز و بالای شاه

  
گرفتار، زو دل شده نا امید      نوان لرزلرزان به کردار بید

     زیرا چنان که در این بیت ها آمده فردوسی را بسیار می نواخته و به او توجه ویژه

داشته است:

مرا گفت کز من چه باید همی                 که جانت سخن برگراید همی؟

به چیزی که باشد مرا دسترس                به گیتی نیازت نیارم به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب           که از باد نامد به من بر نهیب

به کیوان رسیدم ز خاک نژند                    از آن نیک دل نامدار ارجمند

    در گفتار اندر ستایش محمود تاکید شد که فردوسی ناچار بود این مدح را بسراید

زیرا راز ماندگاری یک کتاب در آن روزگار، نوشته شدن نسخه های متعدد از آن کتاب

بود و پیداست که این کار در یک دربار آن هم دربار پر شکوه محمود - که 400 شاعر و

ادیب در خدمت داشت- بسیار ساده تر و سریع تر انجام می گرفت و فردوسی نیز

برای آن که محصول رنج سی و اندی ساله اش از آسیب روزگار در امان بماند،

چاره ای جز نزدیک شدن به محمود و دربارش نداشت.

    و آقای زمانی می گفت که برخی از پژوهش گران بر این باورند که چون در

شاهنامه 25 بار مدح محمود آمده است، بنابراین فردوسی شاهنامه را 

به تناوب و بخش بخش به سلطان تقدیم کرده است اما پیداست که این سخن

چندان پایه ای ندارد زیرا آخرین پژوهش های پژوهش گران پر اعتباری چون

دکتر کزازی و دکتر خالقی مطلق نشان می دهد که فردوسی در حدود سال 400

 به یک باره ویرایش دوم شاهنامه را به دربار محمود برده است.(سرودن شاهنامه

در 384 به پایان رسیده بود یعنی حدود 5 سال پیش از بر تخت نشستن محمود.)

    

     چرا فردوسی ستایش محمود را با یک خواب آغاز کرده است؟ و چرا محمود


شاهنامه ی گران سنگ فردوسی را نپسندید؟ این ها پرسش هایی بودند

که در پایان نشست مطرح و در باره ی آن ها گفت و گو شد.

 در باره ی پرسش نخست نظر برخی از دوستان بر این بود که همین فراخوانی

فردوسی در خواب برای ستایش محمود نشانگر این است که فردوسی قصد

داشته است که این مدح را غیر واقعی و ناخواسته نشان دهد

اما با توجه به آن که در شاهنامه بارها پهلوانان و پادشاهان خواب دیده اند

و همه ی خواب هایشان در واقع پیش بینی حوادثی بوده که پس از آن

رخ داده است، به نظر نمی رسد که منظور فردوسی از بیان خواب

خودش، صرفا نشان دادن انجام کاری ناخواسته باشد.به ویِژه که شواهد

نشان می دهد که فردوسی خواب را الهامی از عالم غیب می دانسته و موهبتی

از سوی خدا برای بندگان؛به عبارتی خواب برای مردم از نظر فردوسی هم سنگ

وحی است برای پیامبران.

        نگر خواب را بیهده نشمری      یکی بهره دانش ز پیغمبری


       و چنان که اشاره شد همواره خواب شخصیت های شاهنامه به درستی تعبیر

شده و پرده از حقیقتی غیبی برداشته است و تنها موردی که به تعبیر درست

نیانجامیده و نتیجه ی عکس داشته است، خواب خود فردوسی در باره ی ستایش

محمود بوده که در خواب می بیند که شخصی به او می گوید که محمود شاه

همه ی جهان از روم تا دریای سند است:

یکی گفت این شاه روم است و هند  /  ز قنّوج تا پیش دریای سند

و همه ی جهانیان بر او آفرین می گویند با این اغراق زیبا:

چو کودک لب از شیر مادر بشست  /   به گهواره محمود گوید نخست

پس تو هم بر او آفرین بگو تا به یاری او نامت جاودان شود.( فردوسی انتظار

داشت با این مدح پاداش ویژه از شاه بگیرد و کاتبان دربار چندین رونوشت از

شاهنامه اش تهیه کنند و از دستبرد زمانه ایمنش گردانند.)

تو نیز آفرین کن که گوینده ای       بدو، نام جاوید جوینده ای

   اما محمود که بنا بر آن چه در پاسخ پرسش دوم خواهد آمد، دیگر احساس نیازی

به شاهنامه نداشت، او را از خود راند.

    با این حال در نهایت به رغم محمود و دیگر بدخواهان، فردوسی و

شاهنامه اش ماندگار شدند حال آن که محمود با پایتخت افسانه ایش، غزنه

و شکوه پادشاهیش از دو قرن پنجم و ششم فراتر نرفت.

    

     در پاسخ پرسش دوم نیز گفته شد که محمود چندین دلیل برای

بی اعتنایی اش به شاهنامه می توانست داشته باشد:

    محمود به ظاهر دینداری متعصب و پیرو مذهب خلفا بود در حالی که در باره ی

فردوسی گمان بد دینی یا رافضی گری نیرو گرفته بود و پیداست که حسودانش

-که شمارشان در میان اطرافیان محمود کم نبود- فرصت را غنیمت می شمردند و

دمی از بدگویی بازنمی ماندند.

    دیگر این که فردوسی در شاهنامه، تازندگان بر ایران زمین را پلید و اهریمنی

خوانده است که البته محمود و سپاهیان ترک نژادش نیز یکی از آن ها شمرده

می شدند.

   از سویی دیگر، برخی از پژوهش گران گفته اند که محمود در شرایطی

با شاهنامه آشنا شد که در تلاش بود ترکان آل افراسیاب را- که به او در

برانداختن سامانیان کمک کرده بودند- از قلمرو حکومتش بیرون کند، پس تلاش

کرد از شاهنامه برای برانگیختن احساسات ملی مردم سود ببرد و مردم را علیه

آل افراسیاب برآشوبد اما پس از مدتی که خود موفق شد آن ها را در هم بشکند،

نسبت به فردوسی و شاهنامه اش بی اعتنا شد.

     و به گمان نگارنده شاید برترین دلیل این بی اعتنایی ، ناشایستگی

محمود باشد. به مصداق آن چه که نظامی در لیلی و مجنون گفته است:

     آن کز نسب بلند زاید    او را سخن بلند باید

      پایان نیکوی این نشست بیتی زیبا از حکیم توس بود که خانم زاده حسن

خوانش فرمودند:

            «بر این نامه بر سال ها بگذرد /  همی خواند آن کس که دارد خرد»

    


به یاد پدر داستان نویسی نوین فارسی

    هفدهم آبان ماه سال روز درگذشت نویسنده ی توانای معاصر ، محمد علی


جمال زاده است. جمال زاده در 23 دی ماه 1274 شمسی در اصفهان زاده شد

و در 17 آبان 1376 در ژنو سوییس درگذشت.جمال زاده را در نوآوری هم سنگ نیما

دانسته اند با این تفاوت که خطوط اولیه ی طرح نوی نیما را دیگران سال ها پیش

از او رسم کرده بودند در حالی که جمال زاده نو آور شیوه ای در داستان نویسی

شد که هیچ پیشینه ای در زبان فارسی نداشت.


  

      بخشی از داستان فال و تماشا زینت بخش این نوشته می شود؛ باشد که

بپسندید.


    چنان که می‌دانید شمیران مال مالدارهاست. شمیران ما یک‌لاقباهای

یقه‌چرکین، شاه‌عبدالعظیم بوده و هست و خواهد بود. اگر مزه‌ی آب خنک

را نچشیم، فدای سر آن‌هایی که وسیله دارند و می‌چشند. تمام دلخوشی

من و تمام خانواده‌مان تنها همان یک روز در سال بود که پدرم ما را به حضرت

عبدالعظیم می‌برد. از چندین هفته پیش مادرم مشغول تدارک می‌شد:

برنج را آب می‌انداختند و برای قیمه، لپه و لوبیا و لیموی عمانی تهیه

می‌کردند و برای تنقل بچه‌ها سنجد و نخودچی کشمش و گندم‌شاهدانه

و مغزگردو در کیسه‌ها می‌رفت....


 

زمان نشست هفتم


خوش است پنج شنبه در پویش نشینی          از این دنیا ادب خوانی گزینی

 با عرض ادب خدمت همه ی دوستان و همکاران 

     هفتمین نشست ادبی گروه پویش در تاریخ 1392/8/16، ساعت 6 بعد از ظهر

در دانشگاه فرهنگیان بهبهان برگزار می شود.

موضوع نشست: «گفتار در بنیاد نهادن کتاب» به بعد.

     حضور گرم دوستان و همکاران را به دیده ی منت پذیراییم.



دل روشن من چو برگشت ازوی سوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورم ز دفتر به گفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بی شمار بترسیدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی
و دیگر که گنجم وفادار نیست همین رنج را کس خریدار نیست
برین گونه یک چند بگذاشتم سخن را نهفته همی داشتم
سراسر زمانه پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود
ز نیکو سخن به چه اندر جهان به نزد سخن سنج فرخ مهان
اگر نامدی این سخن از خدای نبی کی بدی نزد ما رهنمای
به شهرم یکی مهربان دوست بود تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو
نبشته من این نامه​ی پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیت هست
شو این نامه​ی خسروان بازگوی بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من برافروخت این جان تاریک من

گزارش نشست ششم

درود بر همه ی ادب دوستان


امروز دهم آبان یا همان جشن باستانی آبانگان بود. ایرانیان سپاس گزار، این جشن را

برای ستایش و نیایش ایزدبانو اناهید- ایزد آب های روان - برگزار می کردند. به این

بهانه برای همه ی ایرانیان روزهای شاد را آرزو می کنیم.




      نشست ششم پویش پنج شنبه شب، ساعت 6 در دانشگاه فرهنگیان بهبهان 

برگزار شد. در این نشست علاوه بر اعضای همیشگی و چند تن از دانشجویان،آقایان

بیگدلی،رییس محترم دانشگاه و بابایی معاون محترم ایشان نیز حضور داشتند.

  

  نشست با خوش آمد گویی خانم زاده حسن و سخنان آقای بیگدلی در بزرگداشت

ادب فارسی آغاز شد. پس از آن خانم زاده حسن کمی در باره ی مذهب فردوسی

سخن گفتند و اختلاف نظری که می توان گفت از سویی تابع شرایط سیاسی زمان

بوده است و از دیگر سو متاثر از مقام و موقعیت انکار ناشدنی فردوسی در فرهنگ و

هویت ایرانی؛ زیرا تاثیر فردوسی بر فرهنگ ایرانی و ردّ پای او در اندیشه ی ایرانیان آن

چنان ژرف و پایدار بوده است که تمام نظام های فکری و دینی و حتی سیاسی را

ناگزیر از منسوب خواندن خود به او می کرده است تا جایی که برخی او را از خویش

و حتی نیای خویش خوانده اند. برای نمونه سلجوقیان او را پیرو اهل سنت

دانسته اند و صفویان شیعه بودنش را مسلّم داشته اند؛ آن هم شیعه ی

دوازده امامی!

     نولدکه و گروهی از مستشرقان اروپایی نیز کوشیده اند فردوسی را پیرو زرتشت

معرفی کنند و دلیل مهمّشان هم این است که موبد انوشیروان، از پارسیان هند،

علّت دشمنی محمود غزنوی را با فردوسی،دشمنی درباریان او با زرتشتیان

دانسته است.

   دیگر این که هر چهار گزارش گر(راوی) شاهنامه زرتشتی بوده اند که عبارتند از:

1. ماخ سالار از هرات    

2. یزدان داد پسر شاپور از سیستان

3. ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور

4. شادان پسر برزین از توس

     اما باید گفت همه ی این چهار تن پیش از فردوسی می زیسته اند و هیچ

ارتباطی با فردوسی نداشته اند گو این که فردوسی به شیوه ای از آن ها یاد کرده و

داستان هایش را به نقل از آنان آورده است که به نظر می رسد با او در یک زمان

زندگی می کرده اند:


یکی پیر بد مرزبان هری              پسندیده و دیده از هر دری


جهان دیده ای نام او بود ماخ        سخن دان و با فر و با یال و شاخ


بپرسیدمش تا چه داری به یاد      ز هرمز که بنشست بر تخت داد...


      کوتاه سخن این که فراهم آورنده ی داستان ها و نقل های این گزارش گران در

حقیقت ابومنصور معمّری صاحب شاهنامه ی منثور و وزیر ابو منصور محمد بن

عبدالرزاق توسی بوده و فردوسی با بهره گیری از این منبع و 1000 بیت

دقیقی و خدای نامه و متون پهلوی دوره ی ساسانی شاهکارش را پدید آورده

و البته آن چه از پیشینیان به شیوه ی نقل سینه به سینه(شفاهی)

به او رسیده است؛ زیرا فردوسی از دهقانان است که خاندانی علاقمند

و بسیار پایبند به فرهنگ اصیل ایرانی و نگهداری آن بوده اند

و بر این پایه، روایت داستان های پیشینیان را وظیفه ی خویش می دانسته اند.

      بد نیست در باره ی مذهب فردوسی اشاره ای هم به نظر نظامی عروضی در

چهارمقاله داشته باشیم که کمتر از یک قرن با فردوسی فاصله ی زمانی داشته

 و بر همین اساس یکی از منابع مهم محققان در دوره های بعد بوده است؛ در

چهارمقاله به فردوسی نسبت رافضی داده شده است و تاکید کرده که به همین

دلیل پس از مرگش گروهی از متعصبین نگذاشته اند که در قبرستان مسلمانان

دفن شود و به ناچار او را در باغش به خاک سپرده اند.

     دکتر امیرسالار نیز در مقاله ای با عنوان مذهب فردوسی با چندین دلیل نشان

داده است که در شیعه بودن فردوسی جای هیچ حرفی نیست؛ برای نمونه ایشان

گفته اند فردوسی می توانست در مقدمه ی شاهنامه پس از ستایش خدا و

بزرگداشت پیامبر، سخن را تمام کند چنان که اسدی توسی شاعر هم عصر او در

گرشاسب نامه این کار را کرده است؛یعنی در باره ی خلفای چهارگانه سکوت

کرده اما فردوسی این گونه نبوده و به روشنی گرایشش را به علی(ع)

نشان داده است.

 

       همچنین دکتر زریاب خویی در مقاله ی نگاهی تازه به مقدمه ی شاهنامه

فردوسی را دارای مذهب تشیع دانسته است اما شیعه ی اسماعیلی. از میان

برجسته ترین دلیل های ایشان برای اثبات این مدعا می توان به این موارد اشاره کرد:


1. در مذهب اسماعیلی خداوند از هرچیزی بری دانسته شده است حتی از نام.

فردوسی هم گفته است: ز نام و نشان و گمان برتر است.

2. بر اساس حکمت اسماعیلی افلاک تباهی ناپذیر است. فردوسی هم تاکید کرده

است: نه گشت زمانه بفرسایدش           نه این رنج و تیمار بگزایدش

        نه از جنبش آرام گیرد همی          نه چون ما تباهی پذیرد همی

      پس از این سخنان آقای زمانی پرسیدند بهتر نیست از سخن گفتن در باره ی

مذهب فردوسی بپرهیزیم زیرا او شاعری حماسی و ملی و حتی جهانی است؟

     باید گفت دقیقا همین طور است چراکه پیام فردوسی ورای هرگونه کیش و

مذهبی خاص است؛ او همگان را به اندیشیدن و خردورزی فراخوانده است و

پیداست که چنین پیامی، هیچ قالبی را برنمی تابد.

   خوانش «گغتار اندر فراهم آوردن شاهنامه» را خانم زاده حسن انجام دادند. سپس

خانم جنانی، یاری کنندگان فردوسی در فراهم آوردن این شاهکار حماسی را

برشمردند که اولین آن ها ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی است و در این بیت

ها از او یاد شده است:

    یکی پهلوان بود دهقان نژاد         دلیر و بزرگ و خردمند و راد

    پژوهنده ی روزگار نخست          گذشته سخن ها همه بازجست

  

    دیگری بر اساس تاریخ گردیزی پسر ابومنصور یعنی منصور بن محمد بن عبدالرزاق

  است که وصف او در این بیت ها آمده است:

        

          جوان بود و از گوهر پهلوان           خردمند و بیدار و روشن روان

         خداوند رای و خداوند شرم          سخن گفتن خوب و آوای نرم

     تاریخ گردیزی از یک عبدالرزاقی دیگر نیز نام می برد به نام عبدالله بن محمد بن

عبدالرزاق که پیداست پسر دیگر عبدالرزاق، حاکم توس و او نیز حامی فردوسی

بوده است.

     علاوه بر این سه نفر فردوسی در این بیت ها:

به شهرم یکی مهربان دوست بود      تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو            به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این نامه ی پهلوی            به پیش تو آرم مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست            سخن گفتن پهلوانیت هست

تو این نامه ی خسروان بازگوی          بدین جوی نزد مهان آبروی

چو آورد این نامه نزدیک من               برافروخت این جان تاریک من

از یک حامی دیگر هم یاد می کند که تاکنون ناشناخته مانده است.

(برای بیش تر دانستن در این باره کتاب حماسه سرایی نوشته ی جلال خالقی مطلق

یا مقاله ی«تاملی در دیباچه ی شاهنامه» از همین نویسنده راه گشاست.)

  

      پس از آن به بخش بررسی بیت های خوانده شده رسیدیم که آقای زمانی به

اختلاف ترتیب بیت های آغازین گفتار یادشده در نسخه های گوناگون شاهنامه اشاره

کردند و همکاران ترتیب این بیت ها را در نامه ی باستان دکتر کزازی پسندیده تر

دیدند: اگر بر درخت برومند جای          نیابم که از برشدن نیست رای

         توانم مگر پایگه ساختن            بر شاخ آن سرو سایه فکن

      و آقای محمد یزدان جو بر این باور بودند که درخت برومند در این جا استعاره از

شاهنامه است. سپس همکاران در این باره گفت و گو کردند و به این نتیجه رسیدند

که بهتر است درخت برومند استعاره از دانش باشد، به قرینه ی بیت پیشین آن:

    سخن هرچه گویم همه گفته اند      بر باغ دانش همه رفته اند.

    در معنا ی بیت«که گیتی به آغاز چون داشتند    که ایدر به ما خوار بگذاشتند»نیز

نظر نگارنده این بود که در ادامه ی بیت های  پیشین می توان این گونه گفت: از

موبدان پیر در باره ی پادشاهان و پهلوانان فرّخ پیشین پرسید و این که چگونه زندگی

آغاز شد و آنان چگونه زندگی کردند که دنیا را خوار و بی ارزش به ما واگذاردند.

      گو این که آقای یزدان جو «گذاشتند» را به معنای «مرده ریگ یا میراث» گرفتند و

این چنین بیت را گزاردند: پادشاهان پیشین چگونه زندگی کردند و

جهان را اداره کردند که دنیا را چنین خوار و ناچیز و بی ارزش برای ما به میراث

گذاشتند که چندان تفاوتی ایجاد نمی شود. برای روشن تر شدن معنا بهتر است

نگاهی هم به بیت بعد داشته باشیم:

چگونه سرآمد به نیک اختری     بر ایشان همه روز گندآوری

چه گونه زندگی کردند که نیک بخت بودند و روزگار پهلوانی و دلاوری با ایشان

سرآمد و پایان گرفت.(ما از آن نیک بختی و دلاوری ها بی بهره ماندیم.)



   در باره ی دو بیت«تو این را دروغ و فسانه مدان  /  به یکسان روشن زمانه مدان


                               ازو هرچه اندر خورد با خرد  /  دگر بر ره رمز معنی برد»


نیز گفت و گو شد و دوستان در این باره هم نظر بودند که فردوسی همگان را در

مطالعه ی شاهنامه به خردورزی فراخوانده است و تاکید کرده، آن چه را با

خرد همسو نمی بینید، رمز و نماد بدانید؛ از این دستند: رستم نماد خرد جمعی

مردم ایران و سیاوش نماد درستکاری و راستی و در سوی دیگر نیز ضحاک نماد

خوی اهریمنی.

     در پایان این گفتار هنرمند خوش نفس گروه، آقای احسان یزدان جو با این غزل

زیبای حافظ، همه را مهمان آواز آسمانیشان کردند:

   حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند 

   محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

   ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

   هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

   چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

  فرصت عیش نگهدار و بزن جامی چند

  و با این بیت ها از شاهنامه گوش جانمان را نواختند:

    یکی دختری داشت خاقان چو ماه  /  اگر ماه دارد دو چشم سیاه

    دو لب سرخ و بینی چو تیغ قلم   /   دو بیجاده خندان و نرگس دژم

    به دنبال چشمش یکی خال بود    /   که چشم خودش هم ز دنبال بود


      آقای زمانی در دقایق پایانیِِ «داستان دقیقی شاعر» را خواندند.

  

     دقیقی, شاعر هم شهری فردوسی است که پیش از او به نظم داستان هایی از

باستان همّت گماشت اما پیش از آن که این کار را به پایان برساند به دست

 غلامش کشته شد و فردوسی علّت این قتل را خوی بد دقیقی می داند:

«بدان خوی بد جان شیرین بداد      نبود از جهان دلش یک روز شاد »

     باید گفت فردوسی حق سخن را در باره ی این دوست پیش کسوتش به انصاف

ادا نموده و در اصل تلاشش را در نظم گشتاسپ نامه ستوده است:

جوانی بیامد گشاده زبان                 سخن گفتن خوب و طبع روان

به نظم آرم این نامه را گفت من         ازو شادمان شد دل انجمن

    سپس در باره ی خوی بدش به همین یک جمله بسنده کرده که:

«جوانیش را خوی بد یار بود» و بی درنگ او را دارای درونی نیک و ستیزنده با آن

خوی بد دانسته است: «ابا بد همیشه به پیکار بود.»

   همچنین  دلسوزیش را بر او در کوتاه ترین بیان ممکن گنجانده و این همه را

ناشی از بخت بدش دیده است:

«یکایک از او بخت برگشته شد /  به دست یکی بنده بر کشته شد

  برفت او و این نامه ناگفته ماند  /  چنان بخت بیدار او خفته ماند»

     پژوهش گران «خوی بد» را در این بیت ها انحراف اخلاقی تعبیر کرده و

گفته اند نشانه ی روشن این ادعا، کشته شدن دقیقی به دست یکی از بندگانش

است . 

  

ششمین نشست ادبی پویش


بشتاب به پویش که نشستی برپاست   /   تردید مکن که پویشی بی همتاست


در گلشن شعر و خرد و موسیقی    /     با ما بنشین که این نشستی والاست


ششمین نشست «پویش» عصر پنج شنبه ،ساعت 6 در دانشگاه فرهنگیان بهبهان


برگزار می شود. گفت و گوی این هفته در باره ی«گفتار اندر فراهم آوردن شاهنامه»

است. حضور دوستان و همکاران بزرگوار گرمی محفلمان را دوچندان می


کند. چشم به راهتان هستیم.


سخن هر چه گویم همه گفته‌اند   بر باغ دانش همه رفته‌اند
اگر بر درخت برومند جای   نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند   همان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایه‌ای ساختن   بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامه‌ی شهریار   به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان   به یکسان روشن زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد   دگر بر ره رمز و معنی برد
یکی نامه بود از گه باستان   فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی   ازو بهره‌ای نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد   دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده‌ی روزگار نخست   گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخورد   بیاورد کاین نامه را یاد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان   وزان نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند   که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چه گونه سرآمد به نیک اختری   برایشان همه روز کند آوری
بگفتند پیشش یکایک مهان   سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بنشیند ازیشان سپهبد سخن   یکی نامور نافه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان   برو آفرین از کهان و مهان




به یاد شاعر کوچه، فریدون مشیری

  

    امروز سوم آبان است،سالروز درگذشت شاعر عشق و اشتیاق، فریدون

مشیری.«من

امشب تا سحر خوابم نخواهد برد /  همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست  /  وجودم از

تمنای تو سرشار است  /   زمان در بستر شب خواب و بیدار است...»

          فریدون مشیری در 30 شهریور 1305 در تهران به دنیا آمد. 18 ساله بود که

مادرش را از دست داد و این اندوه برای همیشه با او ماند و مایه ی سرودن «لذت یک

لحظه مادر داشتن» شد.


تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن

      مشیری سرودن شعر را از 15 سالگی آغاز کرد اما اولین مجموعه شعرش با نام

«تشنه ی توفان» در 28 سالگی اش چاپ شد. شعر مشیری در اوج درگیری کهنه و

نو به بار نشست در حالی که هیچ گاه گرفتار توفان ویران گر نوگرایی یا تعصب

بازدارنده ی سنت پردازی نشد. به گفته ی دکتر زرین کوب او با زبان ساده « واژه به

واژه با ما حرف می زند. حرف هایی را می زند که مال خود اوست نه ابهام گرایی

رندانه شعر او را تا حد هذیان نامفهوم می کند و نه شعار خالی از شعور آن را وسیله

ی مریدپروری و خودنمایی می سازد.»


       دیگر مجموعه شعرهای منتشر شده ی او عبارتند از:

نوایی هماهنگ باران، از دریچه ی ماه ،گناه دریا، ابر و کوچه، بهار را باور کن،


خاموشی، مروارید مهر، آه باران، دیار آشتی،

    
لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگین  و تا صبح تابناک اهورایی


 و این هم گزینشی زیبا از اشعار شکوه مند فریدون مشیری به انتخاب

همکار بزرگوارمان آقای جهانگیر خردمند



" نیایش ایران "

آفتابت که فروغ رخ "زرتشت" درآن گل کرده ست
آسمانت که ز خم خانه ی" حافظ " قدحی آورده ست
کوهسارت که بر آن همت " فردوسی "پر گسترده ست
بوستانت کز نسیم نفس" سعدی " جان پرورده ست
هم زبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان سر و جان باختگان
غیر تو نشناختگان پیش شمشیر بلا قد برافراختگان
سینه سپر ساختگان مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد وبس تا تو آزاد بمانی
به زمین ریخته باد...


    

در حاشیه ی همایش بین المللی غزنه و زبان و ادبیات فارسی

     غزنه، کانون زبان و ادب فارسی در قرن های پنجم و ششم هجری بود.دربار غزنویان با

بیش از 400 شاعر و نویسنده ی فارسی زبان بی تردید موثرترین عامل گسترش زبان

فارسی در شبه قاره ی هند بوده است؛ گو این که مقصود اصلی این سلسله

نگهداری سلطه بر این مناطق بود و هم زبان کردن سربازان. اما در نهایت این

گستردگی قلمرو زبان فارسی به رشد زبان انجامید و آفریده شدن آثار ادبی جاودانی

چون: کلیله و دمنه بهرام شاهی، کشف المحجوب هجویری، تاریخ بیهقی،حدیقه

الحقیقه سنایی و ...


آرامگاه حكيم سنايي غزنوينقشه ولایت غزنیسلطان محمود و ايازآرامگاه حكيم سنايي غزنويمنارهاي غزني


        سازمان فرهنگی کشورهای اسلامی(آی سیسکو) شهر غزنه را پایتخت فرهنگی

جهان اسلام در سال 2013 نامید. به گفته ی دکتر دبیر مقدم،دبیر همایش، در پی این

تصمیم بود که فکر برگزاری همایش بین المللی غزنه و زبان و ادب فارسی در

فرهنگستان شکل گرفت و بالاخره این فکر در روزهای 29 و 30 مهرماه اجرا شد.


      پیداست در این همایش نیز آن چنان که مرسوم است چندین سخنرانی


و مقاله ارائه شد اما آن چه در این میان مایه ی نوشتن این یادداشت شد،


نه این جمله ی جالب دکتر حداد عادل بود (اگر دیگران همیشه و همه جا سنایی را

«سنایی غزنوی» نامیده اند این بار غزنه را «غزنه ی سنایی» می نامیم) و نه آن

عبارت عبرت آموز سفیر افغانستان،مسیح احمدلو که گفت:« غزنی عیانش غم انگیز

است و نهانش دل انگیز.» و نه حتی تاسف بجایش«که ای کاش آن ها(اروپایی ها)

همه ی منابع فرهنگی ما را به موزه هایشان می بردند.» زیرا آن ها قدرشان را می

دانند و از آن ها به خوبی مراقبت می کنند اما ما، خود جز نابودی و تخریب آثار

باستانیمان خدمت دیگری به فرهنگ و تمدن بشری انجام نمی دهیم.

 بلکه بیش از همه ی این ها شعری بود از شاعر نام آشنای افغانی،محمدکاظم کاظمی که در عصر

شعر همایش خواند.

پیشکش همه ی دوست داران فرهنگ و ادب فارسی:


شاید که باز یک نفر از بلخ و بامیان

با کاروان حله بیاید به سیستان


وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان


سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان


ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست

باری دگر شکوفه بیاریم توامان


با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را

در حوض‌های کاشی گلدار باستان


بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

    
تیر و کمان به دست من و توست هموطن!

لفظ دری بیاور و بگذار در کمان