شاهنامه به نثر،آغاز پادشاهی کیکاووس

      کیقباد نخستین شاه سلسله ی کیان بود .او پس از در هم شکستن سپاه افراسیاب و بیرون راندن تورانیان از ایران صد سالی به آرام و ناز سلطنت کرد ، اما سرانجام به حکم آنکه هر که از مادر بزاید ، ناگزیر باید روزی از جهان بیرون رود ، عمر وی نیز به سر رسید و تخت مُلک به فرزند خود کیکاووس سپرد و به سرای دیگر شتافت . چند بیت آغاز داستان پیش از خواندن تمامی واقعه این فضاسازی را دارد که جانشین آن شاه خردمند ، شاهی است تُند و ناهوشیار و کم خرد و نابُردبار و خودکامه و شتابکار .

     کیکاووس روزی در گلشن زرنگار با پهلوانان به مَیگساری نشسته و‌ زبان به خود ستائی گشوده بود که دیوی به هیئت رامشگر و‌ مُطرب نزد پرده دار بارگاه آمد و اجازه ی رفتن به حضور شاه را خواست و چون نزد کاووس بردندش، از مازندران و سر سبزی آن ناحیه و هوای دل انگیز نه گرم و نه سردش، وصف ها کرد و دل شاه را مفتون دیدن آن گلزار همیشه بهار ساخت . شاه با بزرگان و پهلوانان از رفتن خود بدانجا گفت. حاضران ناگزیر در موافقت با نیت شاه اظهار بندگی و فرمانبری کردند ، اما چون از پیش او بیرون رفتند آشفته حال و پریشان خاطر بودند. پس چاره در این دیدند که پیکی چابک سوار نزد زال و رستم بفرستند و از ایشان بخواهند تا به پایتخت آیند و شاه را از قصدی که کرده است منصرف سازند . 

       پیکی تیزپای پیغام ایشان را به زال و رستم رساند و زال زر شتابان رو به راه آورد و چون به حضور شاه  رسید. زبان به اندرز گشود که مازندران جای دیوان و جادُوان است و شاهان گذشته چون جمشید و فریدون با همه ی شُکوه و جلال و سپاه بسیار و مال فراوان هرگز در صدد بر نیامدند که به آن سرزمین روی آورند اما کاووس فَرّ و شوکت خویش را از شاهان گذشته بیشتر و گنج خود را از آنان افزون تر قلمداد می کرد.پس گفت که در عزم خود به رفتن مُصمم است .

      زال زر که اثری در پند و اندرز بخردانه ی خود ندید، به سیستان برگشت و بزرگان و پهلوانان تسلیم سرنوشت شدند و کاووس با لشگریان و‌ مهمات فراوان رو به راه آورد تا به شهر مازندران رسید ، در مرغزاری خُرم و دلکش خیمه و خرگاه بپا کرد و گیو را به غارت شهر و سوختن و کشتن مردم آنجا فرستاد و گیو با فتح و پیروزی بازگشت . شاه مازندران پیغامی نزد دیو سپید ، بزرگترین دیو مازندران ، فرستاد و از او یاری خواست . دیو سپید شب هنگام به جادو و نیرنگ ابری سیاه بر فراز لشگریان ایران پدید آورد و سنگ و چوب از آن ابر فرو بارید، گروهی کشته شدند و جمعی به سوی ایران گریختند .

        سپس به جادوی دیو سپید، چشم شاه و ‌پهلوانانی که سالم مانده بودند، نابینا شد. دیو بر کاووس غُرید و بر خیال خام او برای تصرف مازندران طعنه زد و گفت: اگر از دیرباز با گرشاسپ پهلوان بزرگ پیمان نداشتم که با ایران ستیزه و جنگ نکنم ، تو را و پهلوانان و‌ لشگریان بازمانده ات را نابود می ساختم و هنگامه ای عظیم بر پا می کردم . آن گاه آن چه از سپاه ایران برجای مانده بود به ارژنگ دیو سپرد که نزد شاه مازندران ببرد و نرّه دیوی را با دوازده هزار تن نگهبان کاووس و همراهان او کرد و آنان را به بند کشید و خود بازگشت .

       یکی از سپاهیان ایران که در حمله ی دیو سپید، دور از لشگرگاه و سالم مانده بود نزد کاووس آمد و ‌شاه او را به سیستان فرستاد تا از زال و رستم یاری بطلبد. فرستاده به سیستان رسید . پهلوانان از گرفتار شدن شاه و گُردان لشگر اندوهگین شدند . زال از رستم خواست که به مازندران برود و شاه و یارانش را از بند برهاند . رستم با این سفر پُر خطر موافق نبود. اما فرمان پدر را باید می پذیرفت ، گو این که معتقد بود تا او راه شش ماهه ی مازندران را بپیماید ، کاووس نازپرورده تاب بند و زندان نمی آورد و ‌می میرد .

شاهنامه به نثر،پادشاهی کیقباد 2

         زال گفت: افراسیاب زره و خفتان سیاه در بر و کلاه آهنین زَر اَندود بر سر دارد که بر آن نوارهای سیاه آویخته است، ساعد بند و ساق بند آهنین دارد و مُبارزی سخت هُشیار و حیله گر است و در میدان جنگ به یک جا درنگ ندارد، دائم در حرکت است، در جنگ با او باید هُشیار و بیدار باشی و خود را از گَزَند او محفوظ داری . رستم از خداوند یاری خواست و رخش را به میدان دواند و یک راست به سوی افراسیاب تاخت.

        افراسیاب از اطرافیان پرسید: این نوجوان کیست که چون دیو از بند رها شده، دیوانه وار به جانب ما می آید . به او گفتند ، پسر زال است، نو پهلوانی که با گُرز سام به میدان تاخته است. افراسیاب به پیش سپاه آمد، رستم گرز سام را که بر شانه تکیه داده بود به پیش زین فرو کرد سپس دست پیش آورد و کمربند افراسیاب را گرفت و او را از زین جدا ساخت تا به لشگرگاه ایران بَرد . از نیروی دست او و کوشش و تلاش افراسیاب کمربند پاره شد و افراسیاب به زیر دست و پای اسپان افتاد . سواران او گِرد رستم را گرفتند و افراسیاب را به کناری کشیدند و بر اسبی نشاندند و از میدان به در بردند . در همان میان رستم دست چپ دراز کرد و تاج از سر افراسیاب برداشت. پهلوان جوان در حالی که کمربند افراسیاب را در دست راست و تاج او را در دست چپ داشت، به لشگرگاه ایران باز گشت.

        سرداران ایران بر او و کار نمایانش در نخستین جنگ آفرین ها گفتند و رستم چگونگی کارزار خود را با افراسیاب برای کیقباد حکایت کرد با این افسوس که چرا کمربند افراسیاب را گرفته است؟ می بایست خود او را زیر بغل می گرفت و‌می آورد ، تا امکان گریز برای او نمی ماند ، اما همین دلاوری و دستبرد، افراسیاب را تا پایان عمر ترسان ساخت و به پرهیز از رستم واداشت .

       برداشتن کلاه ، این نشانه ی مقام و مرتبه از سر او نیز خود افتخاری بزرگ برای رستم و وَهن و خواری ای عظیم برای افراسیاب بود .

      پس از گریز افراسیاب سپاه ایران بر لشگر توران تاخت . جمعی کشته شدند و گروهی سلاح و مهمات رها کردند و به گریز تا جیحون عقب نشستند . افراسیاب، سر شکسته و زرد روی نزد پدر آمد و از دلیری رستم و جسارت او سخن ها گفت و‌ شکست خود را نتیجه ی پیمان شکنی پدر و دلاوری پسر زال دانست و به پدر گوشزد کرد که جز آشتی جوئی و تسلیم چاره ای دیگر ندارد .

        پشنگ با ملاحظه ی کشته شدن انبوهی از سپاهیان و گروهی از سردارانش، از در صلح در آمد و به کیقباد نامه نوشت و آشتی خواست . شاه ایران بدان رضا داد . رستم با تصمیم شاه موافق نبود ، به کیقباد گفت : آشتی خواهی پشنگ و افراسیاب نیرنگ است آنان حُسن نیت ندارند از بیم گُرز من است که تن به قبول صلح داده اند ، اگر فرصت یابند باز به کشور ما خواهند تاخت . اما قباد، نتایج زیانبار جنگ و خونریزی را یادآور شد و رستم گفتار خردمندانه ی او را پذیرفت . شاه پیمان تازه نوشت و فرستاد بدان شرط که تورانیان از جیحون بدان سو بگذرند و مرزهای تعیین شده در زمان منوچهر را محترم دارند. آن گاه سرداران ایران را نواخت و به هر یک خلعت و انعام شایسته داد و رستم و زال را خلعت شاهانه پوشاند و به سیستان روانه ساخت و خود به سوی استخر پارس حرکت کرد و پس از استقرار در پایتخت ، بنای گردش در مملکت نهاد ، سراسر آن را طی ده سال دید و رعیت را نواخت و چون مرگ را نزدیک و عمر را به پایان رسیده دید از چهار پسر خود ، کی کاووس ، کی پَشین ، کی آرش و کی ارمین ، کاووس را پیش خواند و جانشین خویش گردانید و او را اندرز داد که پس از وی به داد و انصاف بر مردم حکومت کند و زیر دستان را نیازارد . آنگاه دل از تخت شاهی برداشت و به سرای دیگر شتافت . بدینسان قصه ی او به سر رسید و نوبت کاووس فراز آمد .‌

شاهنامه به نثر،پادشاهی کیقباد

      زال رستم را به آوردن قباد فرستاد . گذار رستم بر سپاه افراسیاب افتاد .پس به طلایه زد و گروهی را به خاک افکند و گذشت . افراسیاب را آگاه ساختند . پهلوانی قلون نام را به سرکردگی طلایگان و محافظت راه ها گماشت .

       رستم به البرز کوه رسید ، جایی خرم و با صفا با آب های روان و درختان سرسبز دید که گروهی در آن خُرم مکان بر گِردِ جوانی بَرومند و گشاده چهره نشسته و گرم خنده و گفتگو بودند . جمعی از حاضران به استقبال رستم شتافتند و از او درخواست کردند به جمع ایشان بپیوندد و در شادی ایشان شریک شود و چندی مهمان آنان باشد. ‌ رستم پاسخ داد که به کاری بزرگ می رود و اگر موفق شود در بازگشت میزبانی آنان را خواهد پذیرفت. از کار وی پرسیدند تا او را در انجام آن یاری دهند.گفت: جویای بزرگ مردی از نژاد کیان به نام قباد هستم . آن که بر تخت نشسته بود از او خواست که از اسب فرود آید و بنشیند و شادی خوار شود تا او مکان قباد را به وی نشان دهد . رستم به آن جمع پیوست و به یاد آزاد مردان قدحی چند شراب نوشید. آن گاه جوان از رستم پرسید نام قباد را از که شنیده است؟

     رستم گفت: زال و بزرگان ایران او را فرستاده اند تا قباد را که از نژاد فریدون است به ایران ببرد و بر تخت شاهی بنشاند. جوان گفت: قباد منم . و سپس از خوابی که شب پیش دیده بود،چنین گفت:در خواب دیدم که دو باز سپید با تاج سلطنت پرواز کُنان از ایران به سوی من آمدند و تاج بر سرم نهادند و اینک تعبیر آن این است که تو چون باز سپید با مژده ی سلطنت نزد من آمده ای .

      رستم از تخت فرود آمد و به نشانه ی احترام سر فرود آورد و خواب را نشانی از پیغمبری او شمرد با این تاکید که بیهوده نبایدش دانست . قباد از مجلس بزم ‌همراه رستم و کسانِ خویش رو به ایران نهاد . پس از پیمودن مسافت بسیار به طلایه ی سپاه افراسیاب رسیدند . قلون سر راه بر ایشان گرفت. کیقباد قصد جنگ کرد ، اما رستم بدو هشدار داد که شایسته ی شاهان نیست با سپاهیان و سرداران نَبَرد کنند، آنگاه خود بر قلون تاخت و نیزه ای بر او زد که از سوی دیگر به در آمد؛ سپس او را از زمین بر گرفت و بُن نیزه را در زمین فرو کرد و قلون را چون مرغی که بر سیخ کشیده باشند بالای نیزه در مَعرض تماشا گذارد و سپس بر سپاهیان او حمله برد ، مردمِ طلایه از پیش او گریختند .

       رستم و قباد و همراهان رو به راه آوردند . در مرغزاری رستم بر قباد جامه هایِ خسروانی پوشاند و شب هنگام او را به لشگرگاه ایران رساندند . زال و بزرگان ایران از او استقبال کردند و هفته ای به شادی و سور و سرور به سر بردند .

      روز هشتم او را بر تخت نشاندند و تاج شاهی بر سرش نهادند و بر او گوهر افشانی کردند و موبدان و بزرگان و رَدان بر او به سلطنت آفرین گفتند. پس از این مراسم به میدان جنگ افراسیاب رو نهادند. صف جنگ از دو سو آراسته شد. قارَن، پهلوان نامی ایران به میدان رفت و مُبارز طلبید و هنر نمایی ها کرد و دلیرانه گروهی از لشگریان دشمن را به خاک افکند. رستم که چشم به هنر نمایی های قارن و آداب جنگ و ریزه کاری های پهلوان در میدان نبرد دوخته بود، نزد پدر آمد و از او نشانی افراسیاب را پرسید تا با او نبرد کند. 

شاهنامه به نثر،پادشاهی زو، پادشاهی گرشاسپ

       زال با بزرگان و سرداران سپاه مشورت کرد . شاه نوذر دو پسر داشت اما در هیچ یک فَرّه ی شاهی و شُکوه خسروانی وجود نداشت ، خبر از پیری کهنسال ولی هشیار و دانا دادند که نژاد از فریدون داشت. او پسر « طهماسپ »، « زو » بود. او را به شاهی برداشتند. جنگ دو سپاه به درازا کشید. در این هنگام خشک سالی و قحطی بروز کرد و دو لشگر از نداشتن خوار و بار و مردم از خشکسالی و قحطی به تنگ آمدند . هر دو سپاه این حالت را به خشم خداوند از خونریزی های بی حاصل تعبیر کردند و سخن از صلح و آشتی و راضی شدن به حدود و مرزهایی که در عهد منوچهر میان ایران و توران تعیین شده بود، در میان آمد و هر دو مُدعی، بر این کار راضی شدند و از میدان جنگ بازگشتند . متعاقب آن باران ها بارید و مردم به سالی فراخ و پُر نعمت با آسودگی و آسایش رسیدند .

       پادشاهی گرشاسب

       عمر زو در هشتاد و شش سالگی به سر رسید ، پسر او گرشاسپ بر تخت شاهی نشست و روش پدر را در دادگری پیشه ساخت .

       افراسیاب به توران بازگشت . پَشَنگ از کشته شدن پسر دیگرش اَغریرَث چنان آزرده خاطر و خشمگین بود که اجازه ی حضور به افراسیاب نداد . و این حال در تمام مدت سلطنت گرشاسپ ادامه یافت . گرشاسپ پس از نه سال شاهی از دنیا رفت. با مرگ او‌ پشنگ به افراسیاب پیغام فرستاد که ایران بار دیگر بی شاه شده است و تو به جبران خطاهای گذشته و برادر کشی باید سپاه بکشی و ایران را ویران سازی . افراسیاب با این که عهد آشتی و صلح بسته بود، به دستور پدر، لشگری ترتیب داد و به سوی ایران حرکت کرد . خبر لشگر کشی او به ایرانیان رسید . بزرگان نزد زال شتافتند که کشور بی سرپرست است و دشمن روی به ما آورده است. باید به مقابله ی با او بر خیزی .

         زال عذر پیری داشت و این که دیگر نیروی صف شکنی و خصم افکنی اش نمانده بود، اما فرزندش رستم که به حد مردی و شمشیر زنی رسیده بود، توانست به جای او در میدان های جنگ هنرنمائی کند . رستم اسبی را که بتواند تن زورمند و سلاح سنگین او را بکشد و زرهی که سلاح بر او کارگر نباشد و گُرزی خورندِ خود از پدر خواست . پدر گرز سام سوار را که از گرشاسپ پهلوان به یادگار مانده بود،بدو بخشید و جامه ی جنگ خاص « ببر بیان » برای او ترتیب داد و برای انتخاب اسب گله های اسپان را از کوه و دشت نزد او گرد آورد . 

       رستم دست بر پشت هر اسپی که می گذاشت و فشار می داد، کمر خم می کرد ، تا سر انجام مادیانی سفید که کُره ای بور اَبرَش به دنبال داشت، نزدیک آمد. رستم از چوپان پرسید: آن مادیان و کُره اش از آن کیست ؟ ‌

       چوپان گفت: این را رَخشِ رستم می خوانیم ، داغ کسی را بر ران ندارد ، اما هر که قصد گرفتن کُره کند مادرش بر او حمله می برد و به دندان و لَگَد او را نابود می سازد . 

       رستم کمند افکند که کُره را بگیرد. مادرش بر او حمله برد.رستم به ضرب مُشتی او را از خود دور کرد و کُره را گرفت؛سپس به امتحان دست بر پشت او فشرد. اسب ثابت و استوار بر جای ماند ‌. رستم از چوپان بهای آن را پرسید ، چوپان گفت: بهای این اسب آن است که بر پشت او سوار شوی و ایران و جهان را از دشمن، پاک و آرام سازی . رستم زین بر اسب گذارد و سوار شد و تاخت. او بسیار شاد بود که اسبی دارد از هر جهت شایسته و مُقاوم و تُندرو و سخت سُم به نام « رخش » . رستم پس از به دست آوردن اسب و سلاح دلخواه با زالِ زر سپاه آراست و آهنگ مُقابله با افراسیاب کرد ، اما باز مملکت بی شاه بود و زال و رستم وفادار به حفظ دودمان شاهی. تا این که خبر رسید از نژاد فریدون جوانی خردمند در البرز کوه خانه دارد و سزاوارتر کس، به شاهی اوست .‌

شاهنامه به نثر، پادشاهی نوذر3

       افراسیاب، ویسه، پدر بارمان را به دنبال قارن فرستاد . ویسه به قارن رسید و راه را بر او بست و او را به تسلیم شدن دعوت کرد. قارن که ساز و برگ ایرانیان را در دست ترکان دید دریافت که ایرانیان مغلوب و شاه اسیر شده است ، پس دلیرانه بر ویسه تاخت و او را گریزاند.

       افراسیاب دو سردار دیگر خود شماساس و خزروان را به سیستان فرستاد تا در نبودن زال آنجا را تسخیر کنند و آنان به سیستان بتازند . در حالی که زال در گرگسار سرگرم دخمه ساختن برای سام بود و شهر را مهراب اداره می کرد . مهراب تدبیری اندیشید . به دو سردار ترک پیغام داد که حاضر است با آنان بسازد و تسلیم افراسیاب شود ، گفت: من از تبار ضحاکم و به مصلحت با خانواده ی سام خویشی کرده ام که ایمن بمانم . شما چند روز بیاسایید تا من پیغام به افراسیاب بفرستم و موافقت او را با تسلیم خود و شهر سیستان به دست آورم ، پس از آن همراه شما به خدمت وی بیایم . یکی از دو سردار ترک بدین پیشنهاد روی موافق نشان داد و دیگری را به قبول واداشت.

        مهراب در دم به زال پیغام فرستاد که بی هیچ تاملی به سیستان بیاید. زال شتابان به مهراب پیوست و در شب تیری به لشگرگاه ترکان انداخت. بامداد لشگریان ترک با دیدن آن تیر دریافتند که زال به سیستان بازگشته است . شماساس خزروان را از موافقت با مهراب سرزنش کرد اما خزروان مغرورانه طالب جنگ با زال شد تا اسیرش سازد . صف جنگ مرتب شد و نبرد آغاز گردید، خَزَروان به میدان آمد. زال زر جامه ی رزم پوشید بر خزروان تاخت و به ضرب گرز او را نقش زمین ساخت و از شماساس خواست که به مقابله ی او به میدان بیاید ، اما شماساس که مرد میدان او نبود به مقابله نپرداخت .

      زال گلباد پهلوان دیگر تورانی را به ضرب تیری بر زین دوخت و کُشت و لشگر توران را در هم کوبید . شماساس با چند تن سپاهی از معرکه جان به در برد و یکسر به حضور افراسیاب رفت و او را از آنچه روی داده بود آگاه کرد . افراسیاب از کینه و خشم دستور داد شاه نوذر را دست بسته نزد او بَرند.پس به انتقام شکست سپاهیان و کشته شدن سردارانش به شمشیر سر از تن وی جدا کرد و سپس قصد کرد گروهی از سرداران اسیر را نیز بکشد . برادرش اَغریرَث او را از کشتن منع کرد و از او خواست که آنان را همچنان در بند نگاه دارد و مراقبت ایشان را به وی بسپارد .

        افراسیاب با نظر برادر موافقت کرد. زال که از مرگ شاه نوذر سخت غمگین و افسرده بود با سپاهی مجهز به قصد جنگ با افراسیاب حرکت کرد . اسیران ایرانی به اَغریرَث پیغام فرستادند که پیش از درگیر شدن دو سپاه، ما را آزاد کن . اغریرث جوانمرد بود اما نزد برادر تعهد کرده بود که مراقب اسیران باشد.پس خلاف تعهد خود نمی توانست عمل کند ، از طرفی با کشته شدن اسیران نیز موافق نبود ، به آنان پاسخ داد که چون سپاه زال به اینجا برسد من به بهانه ی نداشتن قدرت مقابله عقب نشینی می کنم و شما به زال پیغام دهید تا بیاید و شما را از بند آزاد سازد.بدین تدبیر ، اسیران از زندان و کشته شدن رهایی یافتند ، اما افراسیاب از عقب نشینی برادر و آزاد شدن بندیان به دست زال چنان خشمگین گشت که شمشیر کشید و برادر را از میان دو نیم کرد . زال و سپاهیانش برابر سپاه افراسیاب صف جنگ ترتیب دادند ، اما ایران شاه نداشت .

 

شاهنامه به نثر،پادشاهی نوذر2

 

در جنگ نخستین ، بارمان فرزند ویسه به میدان آمد و مُبارز طلبید. از دلاورانِ ایران کسی خواهانِ نبرد با او نشد. قبادِ پیر برادر قارن قصد میدان کرد . برادر نگران او بود ، اما قباد به رفتن مصمم شد زیرا معتقد بود که مرگ هرجا سر از بالین بردارد به سر باید گفت دیگر ناز بالین نکشد ، چه با قضا کارزار نتوان کرد . پس به میدان رفت و با بارمان درگیر شد و نَبَردی سخت و طولانی کرد ، اما سرانجام به تیغ دلاور تورانی از پا در آمد .

قارَن سخت آزرده خاطر و غمگین از مرگ برادر بر سپاه توران تاخت و گروهی را به خاک افکند و خود را به افراسیاب رساند تا کار او را بسازد . اما سردار تورانی سپاه با نیرنگ ، درگیری و جنگ را به شب کشاند و قارن ناچار با فرا رسیدن تاریکی دست از جنگ برداشت و به لشگرگاه بازگشت و نزد شاه از قتل برادر و درگیری خود با تورانیان و جادویی و نیرنگ افراسیاب حکایت کرد.

        روز دیگر جنگ ایرانیان و تورانیان سخت تر بود و کشته و مجروح فراوان تر . شاه نوذر خود به میدان تاخت و قارن دادِ مردی داد ، اما تورانیان انبوه و چیره بودند . نوذر در آن گیر و دار طوس و گُستهم پسران خود را فراخواند و از آنان خواست که شتابان به استخر روند و حرمسرای شاهی و دیگر بزرگان را بر گیرند و به زاوه کوه و البرز ببرند ، مبادا چیرگی دشمن سبب اسارت آنان شود .

        شب فرا رسید و دو لشگر از هم جدا شدند ، و دو روز دست از جنگ کشیدند تا نفسی تازه کنند ، روز سوم باز صف جنگ از دو سو آراسته شد ، اما بخت از ایرانیان برگشت و شاپور سالار دست چپ سپاه ایران نیز کشته شد ، شاه و دیگر سرداران در حصار دهستان پناه گرفتند .

        افراسیاب سپاهی را به سرداری کروخان به سوی پارس فرستاد تا بُنه ی ایرانیان را غارت کنند و حرمسرای شاه و بزرگان را به بند کشند و بیاورند . این خبر به قارن رسید؛ سخت نگران و مشوش شد ، ننگ اسارت زنان و کودکان به دست دشمن تحمل ناپذیر بود ، نزد نوذر رفت تا با اجازه ی او به پارس رود و روی پوشیدگان حرم را به جای امن برساند و به شاه توصیه  کرد که پای از حصار بیرون نگذارد و به وفاداری و شاه دوستی لشگریان مُتگی بماند تا وی بازگردد .

        نوذر او را آگاه کرد که قبلا دو پسر خود طوس و گُستهم را به پارس فرستاده است تا خانواده ی شاهی و بزرگان را به جای امن بَرند . اما رفتن طوس و گستهم رفع نگرانی و تشویش از سرداران و پهلوانان مضطرب سپاه نکرد و قارن نیمه شب با بخشی از سپاهیان روانه ی پارس شد . گذار او به سوی پارس بر سپاه بارمان افتاد و بارمان راه بر او بست و قارن که از کشته شدن برادر دلی دردمند و پر خون داشت با او درگیر شد و به ضرب نیزه او را از زین بر زمین افکند و کشت و سپس رو به راه آورد . نوذر از شنیدن خبر رفتن قارن بی تاب گردید و پایداری از دست داد ، از حصار بیرون آمد و در پی قارن روانه ی پارس شد . افراسیاب که از شنیدن خبر کشته شدن بارمان سخت خشمگین بود، از حرکت شاه آگاه شد، بی درنگ بر سپاه او تاخت، شاه نوذر را اسیر و لشگرش را تار و مار ساخت و غنایم بسیار و اسلحه ی فراوان از ایرانیان به دست آورد .  

شاهنامه به نثر،پایان پادشاهی منوچهر و آغاز پادشاهی نوذر

      زال به مژده‌ی این فتح و گرفتن انتقام خون نریمان نامه ای به سام نوشت؛ سام از کار و کردار نواده ی خویش و هدایای ارزنده ای که از غنایم قلعه فرستاده بود، شادمان گردید . 

      منوچهر شاه در این‌هنگام به یکصد و بیست سالگی رسیده بود . اخترشناسان و منجمان از سپری گشتن روزگار او و فرا رسیدن مرگش خبر دادند و شاه خود از پُر شدن پیمانه ی عمرش بی خبر نبود.

        منوچهر شاه موبدان ، دانایان ، سران سپاه و پسر مهتر خویش نوذر را فرا خواند و در جمع، او را به دادگری و رعیت پروری اندرز داد و از کارهای نمایان خود در خونخواهی از سلم و تور، به کین ایرج و آرام کردن جهان و ناپایداری جهان گذرا سخن گفت و ولیعهد را به فرمانبرداری از خداوند اندرز داد و به آمدن پیامبری نو و جهان پهلوانی رستم و تاخت و تاز افراسیاب به ایران اشاراتی کرد ، سپس بی آنکه بیماری و رنجشی باشدش دیده بر هم نهاد و قالب تهی کرد .

       تذکر استاد طوس ، چنانکه روش اوست ، دل برداشتن از مهر جهان و توجه دادن به بی اعتباری گیتی است و پایان بخش این سرگذشت .

      منوچهر از شاهان پیشدادی ، نواده ی دختری ایرج و انتقام گیرنده از سلم و تور (کُشندگان جدش،فریدون ) پس از یکصد و بیست سال سلطنت درگذشت . سام نریمان جهان پهلوان دوران او بود با فتوحات درخشان و نام آوری های نمایان . نوذر پس از مرگ پدر و برگزار کردن مراسم سوگ وی به تخت نشست . اما در اندک زمان، جوان کار نادیده از راه و رسم بخردانه ی پدر به بیداد و ستم و گردآوری دینار و درم گرایید . دهقانان از جور و جفای او آواره ی سرزمین های بیگانه شدند ، کشاورزان به سپاهیگری روی آوردند و سپاهیان در هوس فرمانروایی به تکاپو برخاستند و جهان از ناامنی و آشوب به جوش آمد .

      شاه از این نابسامانی ها هراسان شد .در پی چاره نامه ای به سام که این زمان در سگسار مازندران بود، نوشت و از او یاری خواست . سام با لشگری آراسته به پایتخت آمد . بزرگان به استقبال او رفتند و از بیدادگری شاه شِکوه ها کردند و از وی خواستند که خود بر تخت سلطنت بنشیند و آشوب و شور جهان را فرو نشانند . سام بزرگان را سرزنش کرد و از آنان خواست که از اندیشه ی ناروا و نابخردانه ی تعویض شاه و تفویض سلطنت به خاندان دیگر دست بردارند و با نوذر پیمان وفاداری تازه کنند تا او با اندرز و پند، شاه را به دادگری وادار سازد و فرّه ی ایزدی را بدو باز گرداند .بزرگان پذیرفتند و سام نزد نوذر رفت و بدو پندهای حکیمانه داد و از شاهان گذشته و آئین و داد ایشان داستان ها گفت و از تجدید عهد و پیمان بزرگان و فرمانبری سپاهیان آسوده خاطرش ساخت. شاه با اظهار پشیمانی از کارهای گذشته پذیرفت که از آن پس جز به عدالت رفتار نکند. همین که کارها سامانی گرفت، سام به جایگاه خود بازگشت.

       پشنگ پسر زادشَم و پدر افراسیاب این زمان فرمانروای توران زمین بود. وقتی او از مرگ منوچهر و نابسامانی وضع ایران باخبر شد، بزرگان و سرداران و ناموران کشور را گرد آورد و از ستم منوچهر و کشته شدن نیایش،تور، به دست او و ویران گشتن توران در آن نبردها یاد کرد و از آنان خواست که به سرکردگی افراسیاب به ایران بتازند و کینه ی دیرینه باز جویند.

         اَغریرَث فرزند دیگر وی که خردمند و آرامجو بود ، به پدر گفت : گرچه حوادثی از بد و نیک بر نیاکان ما گذشته است اما دیریست که دو کشور در صلح و آرامشند ، پدرِ تو زادشم، آن صفا و مسالمت را مغتنم و محترم داشت و عمری به آسودگی به سر برد و مردمان را به کار و کوشش واداشت و از زندگی دور از شور و شَر شادمانه بهره برد وانگهی نتیجه ی هر جنگ و خونریزی زیان است نه سود ، چه بهتر که از چنین زیان ها دوری جوییم.

        اما پَشَنگ که طالب نام بود و کینه جو ، پایمال شدن خون نیا و نگرفتن انتقام از دشمن را ننگی بزرگ می دانست ، سپاهی انبوه و مُجهز به سرکردگی افراسیاب روانه ی ایران کرد و اَغریرَث را با او یار نمود تا در کارها مشاورش باشد و دستور داد که از ناحیه ی دِهستان در خاک ایران جنگ را آغاز کنند ، چه منوچهر جنگ با تورانیان را از آنجا آغاز کرده بود.

      افراسیاب بدین دستور روی به ایران نهاد و به سوی دهستان تاخت . خبر این لشگرکشی به نوذر رسید، او نیز سپاه آراست و رهسپار دهستان شد . دو لشگر برابر هم رسیدند و صف بستند . سپاه توران انبوه بود و شمار لشگر ایران اندک . با این حال از بد حادثه سامِ نریمان درگذشت و زالِ زَر فرزند او به مقر فرمانروایی او رفت تا مراسم عزا و سوگ برپا دارد و آرامگاهی برای پهلوان بزرگ بسازد . در سپاه ایران نام آوری جز قارَنِ کاوه نبود که کشور را از دشمن نگهدارد .

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(آغاز داستان رستم)

        ماهی چند گذشت و رودابه آن سرو خوشخرام ، از بار گران که در شکم داشت، خمیده و رخسار چون برگ گلش، پژمرده شد ، نه روز آرام داشت و نه شب قرار .پس رنجور و بیتاب گردید و از خورد و خواب افتاد . از شدت درد مرگ را به چشم می دید. سیندخت به بالین دختر شتافت، اما کاری از کسی ساخته نبود. زن باردار چنان شد که از هوش رفت و همگان بر او زاری کردند و گریان شدند .

       خبر به زال رسید ،به شتاب بر بالین همسر آمد. پس از رنجوری و دردمندی او آشفته شد . ناگاه سخن سیمرغ و پر او را به یاد آورد آتشی افروخت و آن پر را در آتش افکند. در زمان، سیمرغ فراز آمد و احوال پرسید. زال از دردمندی رودابه و رنج جانکاه او سخن گفت. سیمرغ دستور داد که او را به می مست کنند و پزشکی قابل پهلوی او را بشکافد و بچه را از پهلوی مادر بیرون آورد ، سپس گیاهی را که او نشان خواهد داد در شیر بخیسانند و در سایه خشک کنند و بر جراحت مادر نهند ، آنگاه پر سیمرغ را بر آن مالند تا جراحت بهبود یابد و مادر از آن درد سخت برهد .

        پس پر دیگری از بازو کند و به زال داد و او را وداع گفت و پر زنان به آسمان بر شد و رفت . پزشک به دستور سیمرغ رودابه را مست کرد و پهلوی او را شکافت و کودکی سرخ روی با مشت های گره کرده و پر از خون از آنجا بیرون آورد؛ سپس جایگاه شکافته شده را دوخت و بر آن مرهم نهاد و پر سیمرغ را بر آن مالید. رودابه از آن درد سخت رهایی یافت و آسوده به خواب رفت . چون از خواب بیدار شد،گفت: به تدبیر سیمرغ از رنج و دردی که می کشیدم رَستم ، نام کودک را بدین سبب « رُستم » نهادند . کودک یک روزه یک ساله می نمود ، درشت اندام و قوی بنیه بود و ده دایه به او شیر می دادند تا سیر شود . 

      چون کودک یک ساله شد مجسمه ای از حریر به اندازه ی او دوختند و درونش را از موی سَمور و سنجاب پر کردند. بر بازوی او نقش اژدها و در چنگش چنگال شیر نگاشتند و بر اسبش نشاندند، با گرزی بر شانه تکیه داده و سِنانی زیر بغل . به دستی عنان و به دست دیگر نیزه و چاکری چند گرد اسبش ایستاده و این پیکره ی بدیع و جالب را با نامه ای نزد سام فرستادند ، تا فرزند زال را در ذهن مجسم کند.

         سام از دیدن آن مجسمه سخت شاد شد و گفت : این پسر چون بزرگ شود مانند خود او پهلوانی برومند خواهد شد . آورندگان مجسمه را هدیه و زر و سیم بسیار داد و پس از چندی خود به دیدار فرزند و نبیره به سیستان آمد . رستم را بر تخت نشاندند و در سلاح پوشاندند و بدان هیئت به استقبال جدّش فرستادند . سام از دیدار او شادی ها کرد و او را تحسین نمود و زال را به داشتن چنین فرزند برومندی تبریک گفت . یک ماه مهمان پسر بود و سپس آنان را بدرود گفت و به مقر حکومت خود باز گشت . رستم در کنار پدر بالید و هر روز نیرومندتر گردید و با آداب پهلوانی و رسوم پیکار آشنا شد .

        شبی در جایگاه خود خفته بود ، بانگ و فریاد بسیار شنید که خبر می دادند پیل سپید جنگی از بند رها شده و به گروهی آسیب رسانده است . رستم از جای خود جست . گرز جد خود سام را برگرفت و از خوابگاه به سرای خانه آمد، نگهبانان در به روی او بستند .

         رستم آنان را از خود راند و گرز بر قفل در کوبید و آن را در هم شکست و بیرون آمد . پیل که او را دید، به سوی او روان شد و خرطوم راست کرد تا او را بگیرد . رستم گرزی بر فرق او کوبید و پیل را از پای در آورد و بر زمین افکند و سپس به خوابگاه خود باز آمد . بامدادان خبر به زال رسید که پیل سپید به ضرب گرز رستم کشته شده است . زال از این که فیلی جنگ آزموده را از دست داده است، افسوس خورد با این حال بر پسر آفرین گفت و از او خواست پیش از آن که آوازه ی دلیری او در اطراف پراکنده شود ، به خونخواهی جدش نریمان که به دست مردم حصار کوه سپند کشته شده است، ناشناس با کاروانی که بار نمک دارد به آن جا رود و قلعه را مسخر و ویران سازد .

       رستم پذیرفت و با گروهی از دلیر مردان با لباسی مُبَدل و کاروانی با بار نمک به سوی قلعه روان شد و سلاح ها در بار نمک پنهان می کند.

         قلعه چهار فرسنگ وسعت داشت و همه ی وسایل زندگی از آب و زمین های زراعتی فراخ موجود بود و ساکنان آن جا جز نمک به چیزی نیاز نداشتند . مردم قلعه از آمدن کاروان نمک شادمان شدند و به دستور فرمانروای حصار، کاروان را به قلعه بردند ، رستم با مقداری نمک نزد مهتر قلعه رفت و بر او آفرین خواند . فرمانروای حصار، او را نوازش کرد و دستور داد که بارهای نمک‌ را به بازار بَرَد و بفروشد .

         ساکنان قلعه گرد کاروان در آمدند و مبادله ی نمک، با زر و سیم و جامه و چیزهایی دیگر آغاز شد و تا شب هنگام ادامه یافت . شبانگاه ، رستم و همراهان مسلح شدند و بر قلعه بان حمله بردند و او را کشتند . خبر به مردم قلعه رسید . جنگی سخت در گرفت و رستم و یارانش هر که را یافتند از دم تیغ گذراندند.

        سپیده که سر زد، کسی از مردم قلعه زنده نماند. رستم به مکانی رسید از سنگ ساخته و در آهنی بر آن نشانده . به ضرب گرز قفل و بست در را شکست و خانه را پُر زر و سیم یافت . همه را در اختیار گرفت . سپس نامه ی فتح به زال نوشت و چگونگی گشودن قلعه و کشتن مردم آن را شرح داد و با پیکی تندرو روانه  کرد . زال از پیروزی فرزند سخت شادمان شد . شتران بسیار با پاسخ نامه به کوه سپند فرستاد تا غنایم و زر و سیم را به سیستان بیاورند و از رستم‌ و فتح نمایان او تمجید و ستایش کرد . رستم‌ با غنایم بسیار به سیستان باز گشت .

 

شاهنامه به نثر,پادشاهی منوچهر(داستان زال و رودابه 5)

      هفتمین موبد گفت : بر کوهسار شهری محکم و استوار با بناهای بلند دیدم اما عُقلا و خردمندان آن شهر را رها کردند و دشتی هموار و خارستانی را برگزیدند. و آن جا بناهای سر به فلک کشیده ساختند و یاد آن شهر آباد استوار پیشین را از خاطر بردند ، ناگهان زلزله ای سخت بناهای خارستان را در هم کوبید و بازمانده ی مردم از آن نهیب عظیم، یاد شهرستان محکم کوهسار کردند و در غم و اندیشه ی آن ماندند . راز این مسئله و پاسخ پرسش های دیگر موبدان را بگوی .

        زال زمانی اندیشید، ‌سپس سر بر آورد و گفت : آن دوازده درخت بلند که سی شاخه دارد ، دوازده ماه سال است و سی شاخه ی هر درخت سی روز هر ماه نزد پارسیان . آن دو اسپ سپید و سیاه شب و روزند ، از پی هم در آیند و به یکدیگر نرسند . سی سوار که گاه یکی از آنان کم شود ، اما در شمار همیشه سی باشند ، گردش ماه قمری است که گاه گاه ماه بیست و نه روز دارد . اما دو سرو که مرغی بر آن آشیانه دارد یکی فصل با طراوت بهار و تابستان است و دیگری فصل پژمرده و افسرده ی خزان و زمستان و دو سرو برومند، دو بازوی چرخ یعنی مشرق و مغرب است و مرغ پرّان خورشید باشد که صبحگاهان در مغرب قرار می گیرد .

       اما مرغزار خُرم و دروگر با داس تیز مَثَل آدمی است که همانند گیاه است و دروگر اجل است که پیر و جوان و نبیره و نیا و مرد و زن شکار اویند و در چشم او یکسان . اما شهرستان بر فراز کوهسار سرای آخرت است و بناهای واقع در هامون و خارستان سرای دنیا و جهان عاریت . مرگ بر سان زلزله و طوفان درآید و ما را ناگزیر از جهان سپنجی به سرای جاودانی برد و نهاد جهان بدینگونه است و کسی جز برای مردن از مادر زاده نشده است .

      چون زال این پاسخ ها را گفت ، موبدان خردمندی او را تحسین کردند و شاه بر او آفرین گفت؛ سپس ازو خواست که در میدان رود و هنر نمایی کند . زال با تیر و کمان به میدان شتافت و هنر نمایی ها کرد ، سپس با تنی چند از پهلوانان و مردان جنگی زور آزمایی ها نمود و زبده ترین سوار را از زین بر گرفت و آسان بر زمین افکند و شاه و حاضران لب به تحسین او گشودند .

           زال اجازه ی برگشت خواست و‌ شاه او را با خلعت فاخر و پاسخ نامه ی سام به سیستان بازگرداند . زال سواری به مژده سوی کابل فرستاد . مهراب از این خبر شادمان شد و از سیندخت و تدبیرهای او سپاسگزاری کرد و دستور داد کاخ را بیارایند و جشن های شاهانه بر پا سازند . 

            زال شتابان به سیستان آمد و نزد پدر رفت و نامه ی شاه را تقدیم او کرد . سام از آمدن سیندخت و موافقتی که با او کرده بود زال را آگاه ساخت و گفت باید آماده شود تا به مهمانی مهراب روند . مهراب را از آمدن سام و زال آگاه کردند و او با بزرگان شهر و ناموران سپاه به استقبال آمد و نثارها کرد و جهان پهلوان را به کاخ آورد . سام خواهان دیدار رودابه شد . 

        سیندخت به خنده گفت تا هدیه ی دیدار ندهد رودابه را نزد او نخواهد آورد . سام گفت: هر هدیه که بخواهی برای دیدار عروس خواهم داد . پس رودابه آراسته و با زیب و زیور تمام نزد سام آمد و سام از زیبایی او در شگفت شد و به زال گفت : یزدان تو را یار بوده است که چنین همسری زیبا و شایسته برگزیده ای ، امید که از این پیوند خجسته نهالی برومند بروید .پس سیاهه ی جهیز عروس را نزد او آوردند و سام آن همه هدایای نفیس و اشیای گرانبها را که رودابه به خانه ی زال می آورد،تحسین کرد . هفته ها مهمان مهراب ماندند . پس عروس را آراسته با سرور و سرود به سیستان بردند و هفته ای جشن های با شکوه ترتیب دادند و بساط عیش و طرب هر سوی گستردند و زال پس از آن همه نگرانی و ناامیدی به وصال دلدار رسید . سام پس از ماهی توقف به جایگاه خود باز گشت .

 

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر،داستان زال و رودابه 5

      سام از مشاهده ی آن همه هدیه سر به زیر افکند و در این اندیشه فرو رفت که اگر هدایا را بپذیرد ممکن است شاه را خوش نیاید و بر او عتاب کند و اگر نپذیرد ، یگانه فرزند خود زال را از جان ناامید کرده است . پس از تفکر بسیار سرانجام سر بر آورد و دستور داد هدایا را به خزانه ببرند .

      سیندخت از پذیرفته شدن هدایا شاد و امیدوار شد و دستور داد خدمتکاران جام های پر از گوهر به پای جهان پهلوان نثار کنند . پس زبان به ستودن سام گشود و از دلاوری و جوانمردی و هنر سپاه کشی او یاد کرد و افزود که بر خلاف آنچه شایع است خاندان سام و مهراب بر دو دین جداگانه نیستند . خدای هر دو یکی ست ، تنها قبله ی شما آتش است و قبله ی ما بت ، پس می گوید اگر مهراب و من و ‌دخترم گنهکار باشیم ، گناه مردم کابل چیست که باید در معرض قتل و غارت قرار گیرند . سام از سیندخت پرسید که با مهراب چه نسبت دارد ، همسر اوست یا یکی از بندگانش ؟

        سیندخت از سام امان خواست پس آشکار کرد که همسر مهراب و مادر رودابه است و خود به رسولی آمده تا جهان پهلوان را از حمله به کابل و ‌کشتن مردم بیگناه آن سامان باز دارد . سام خردمندی و سخندانی سیندخت را پسندید و گفت که غمگین نباشد ، چه او زال را با نامه نزد شاه فرستاده است و تقاضا کرده که با خواست آن جوان دلداده و پیوند دو خاندان سام و مهراب موافقت کند و شاه با ملاحظه ی جانفشانی های او در حفظ کشور و دفع دشمنان ، بی شک روی مساعد نشان خواهد داد . پس سیندخت را با هدایا به کابل باز گرداند و سیندخت پیش از حرکت پیکی تندرو به مژده نزد مهراب روانه کرد .

       منوچهر شاه چون از آمدن زال آگاه شد دستور داد بزرگان و ناموران به استقبال روند و زال را با حشمت و احترام به بارگاه آرند . چون زال به حضور شاه رسید، زمین ادب بوسید و زبان به آفرین گشود . به دستور شاه او را بر کرسی زر نشاندند .

       زال نامه ی سام را تقدیم کرد . چون منوچهر از مضمون نامه آگاه شد، به زال گفت: هر چند از آن چه سام نوشته است خشنود نیستم ، اما قصد آزار تو را ندارم چندی مهمان ما باش تا تدبیری در کار تو بکنیم . پس زال را بر خوان نشاندند سپس به جایگاه استراحت بردند .

       روز دیگر زال کمر بسته و آراسته به دربار آمد . به فرمان شاه موبدان و دانشی مردان، زال را در معرض آزمایش قرار دادند تا میزان خرد و اطلاع و عمق اندیشه ی او را دریابند . موبدی به او گفت : دوازده درخت برومند و خرم و شاداب دیدم از هر کدام سی شاخه رُسته بی آنکه شاخی کم یا زیاده گردد . دیگری گفت: دو اسب قیمتی تیز تک دیدم؛ یکی چون قیر سیاه و دیگری چون بلور آبدار سپید و هر دو از پس یکدیگر دوان، بی آنکه به هم رسند . سومی گفت : آن سی سواری که از برابر شهریار گذشتند گاه باشد که یکی از آنان کم شود اما چون شماره کنی همان سی باشند . موبد چهارم گفت : مرغزاری پُر سبزه با آب های روان می بینی که مردی با داسی تیز بدانجا روی آورده و خشک و تر آن مرغزار را از دَم داس می گذراند و به خواهش کسی گوش نمی دهد . موبد دیگر می گوید : دو سرو بلند می بینی از دریای پُر موج بر آمده و مرغی بر آن دو آشیانه دارد ، بامداد بر یکی نشیند و شامگاه بر دیگری ، چون از درخت نخستین بپرد ، برگ و بار آن درخت خشک شود و چون بر درخت دیگر نشیند ، هوا عطرآگین گردد ، بدین ترتیب پیوسته یکی شاداب باشد و دیگری پژمرده و نزار . 

 

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(ادامه داستان زال و رودابه 4)

      با این حال نزار و غم زده به بارگاه پدر رسید . بزرگان نزد او آمدند و‌ گفتند پدر از تو آزرده خاطر است ، باید جلب رضای او کنی . زال گفت: باکی نیست چه عاقبت آدمی مرگ است ، اما اگر پدر من خردمندی پیشه سازد دشواری بروز نخواهد کرد . پس نزد پدر رفت و زمین را بوسه داد و بر او آفرین گفت و به مردی و دلاوری و جهان پهلوانی او را ستود و گفت: با این فضایل روا نبود که بر فرزند نامهربان باشی ، به یاد آر که چون از مادر زاده شدم مرا از خود راندی و به دامن کوهسار افکندی ، خداوند بر من رحمت آورد و در کنار مرغ پرورشم داد . حال هم به مردی رسیده ام و هم مردی و یاوری چون مهراب دارم. آیا به یاد نداری که پیمان کردی قصد آزار من نکنی ، پس چرا نخستین هدیه ات به من ویرانی کاخ امید من شده است . از مهراب چه گناه آمده که به نابود ساختن وی کمر بسته ای ؟

      سام چون سخنان زال را شنید، او را به آرامش و متانت دعوت کرد تا به چاره ی کار، نامه ای به شاه بنویسد و همراه وی بفرستد ، شاید شاه رحم آورد و از فرمانی که داده صرف نظر کند .  از این تدبیر پدر، غم زال کاست و بر پدر آفرین کرد و زمین ادب به شکرانه بوسید.

       سام نامه ای به شاه نوشت و حال آشفته ی زال و پیمانی را که با او بسته بود و بیگناهی مهراب را در آن واقعه به شرح بیان کرد و فداکاری های خود را در جنگ های گرگساران و قلع و قمع دشمنان و کشتن اژدهای مردم خوار، به یاد شاه آورد و افزود که اینک به پیری رسیده است و روزگار آسوده زیستن اوست و فرزندش،زال  که دلاوری و هنرهای جنگی دارد می تواند پس از او حافظ تاج و تخت باشد و کمر اطاعت بر میان بندد و دشمنان را از میان بردارد . او را به حضور روانه کرده است تا شاه بر فرزند مرغ پرورده ی او که دل در گرو دختر مهراب دارد و از آشفتگی به حد دیوانگی رسیده است ببخشاید و بر این پیر که جز او فرزندی ندارد به چشم عطوفت بنگرد .

      زال با نامه به سوی پایتخت روان شد ، از بی قراری و تشویش، به شتاب تمام و دو منزل یکی، رفت و آرام نداشت.

       از سوی دیگر چون مهراب از فرمان شاه به سام آگاه شد ، بر سیندخت خشم گرفت که چرا او را از کشتن رودابه باز داشت تا مایه ی چنین مصیبتی شود . سیندخت ازو درخواست کرد که بار دیگر به سخن او گوش فرا دهد و با تدبیری که کرده است موافقت نماید . تدبیر سیندخت این بود که مهراب در گنجینه بگشاید و هدایای بسیار برای سام برگزیند و او به عنوان رسول با آن هدایا نزد سام ببرد و وی را بر سر مهر آورد و از تاختن به کابل و قتل و غارت مردم آنجا باز دارد ‌ . 

       مهراب با این تدبیر موافقت کرد و سیندخت با هدایای ارزنده ی بسیار به سوی سیستان روانه شد . چون به درگاه سام رسید پرده دار او را نزد جهان پهلوان برد و به دستو. سیندخت هدایا را از برابر جهان پهلوان گذراند.

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر (ادامه داستان زال و رودابه 3)

     پسر باید از پدر نشان داشته باشد ، اگر هنرمندی او را نداشته باشد بر او خرده ای و عیبی نیست ، اینک هم ننگ بر دامان و هم بیم نابودی در دل دارم . سام یل و منوچهر شاه اگر از این واقعه آگاه شوند دودمانمان را بر باد خواهند داد . سیندخت با نرمی به مهراب گفت: از این بابت غم مدار چه سام از واقعه آگاه گشته است و نامه به شاه نوشته و از او تقاضا کرده است که با پیوند زال و خاندان ما موافقت کند و در نامه ی خود به سابقه ی پیوند خاندان ما با خاندان های ایرانی اشاره کرده و استدلال کرده است که فریدون خود سه دختر شاه یمن را برای سه پسر خویش برگزید . مهراب با شنیدن این خبر اندکی آرام گرفت . سپس گفت: برخیز و رودابه را نزد من بیاور . اما از آن جا که سیندخت هنوز بر جان دختر بیمناک بود . از مهراب پیمان گرفت که او را نیازارد ، پس نزد رودابه رفت و گفت: پیرایه و زر و زیور از خود دور کن و با جامه ی ساده نزد پدر برو و از او عذر بخواه . 

     رودابه گفت: وقتی دل و جان در گروی مهر زال دارم از پیرایه و زیور چه باک . برخاست آراسته و با رنگ و بوی نزد پدر رفت . پدر از عتاب خودداری نکرد و رودابه با چشمی اشکبار به جایگاه خود باز گشت. 

     از دیگر سوی منوچهر از کار زال و رودابه آگاهی یافت ، با موبدان و خردمندان مشورت کرد و از سابقه ی ستم ضحاک ، نیای مهراب و رنجی که فریدون برای سرکوب کردن وی برده است سخن گفت. موبدان شاه را به اخذ تصمیم خردمندانه توصیه کردند . شاه دستور داد نوذر،فرزندش، نزد سام جهان پهلوان برود و از او بخواهد که در راه رفتن به سیستان روزی چند به خدمت وی آید . نوذر با خاصان خود نزد سام رفت و پیام شاه را به او رساند. سام همراه وی عازم پایتخت شد . بزرگان و سران سپاه از سام استقبال کردند . منوچهر از تخت برخاست و سام را در بر گرفت و بر کرسی زر نشاند . پس از او خواست که شرح جنگ ها که در گرگساران کرده است و دشمنانی را که مغلوب ساخته بیان کند .

         سام از کارزار خود با دشمنان و انبوهی سپاه ایشان و دلاوری پهلوان سپاه خصم گفت و کیفیت جنگ خود را با کرکوی ، نواده ی ضحاک از سوی مادر ، و تدبیری که در مغلوب و مقتول ساختن وی به کار برده بود، به تفصیل شرح داد و گفت: چون او را از زین ربودم و به زمین افکندم و پایمال ستوران کردم سپاهیانش دل شکسته شدند ، بسیاری کشته و گروهی اسیر گشتند . شاه از دلاوری سام و فتح نمایان او شادمان شد و او را ستود پس بر خوان نشستند و شب را تا دیرگاه به سرور و شادی به سر آوردند . روز دیگر سام به درگاه آمد . منوچهر از او خواست که به سوی هندوستان لشگر کشد و نخست کابل و نواحی آن را مسخر سازد و خاندان مهراب را براندازد و به خانه ی وی آتش بیفکند و کسان او را از دم تیغ بگذراند تا از نژاد ضحاک بیدادگر کس بر زمین نماند .

        سام از این فرمان ناخشنود شد اما جای سخن گفتن ندید . زمین بوسه داد و با سپاه روی به سیستان نهاد . خبر فرمان شاه به مهراب و زال رسید . شهر کابل به هم بر آمد . از خانه ی مهراب خروش و فغان به آسمان رسید . زال بی تاب و بی آرام شد . از کابل به سوی سیستان روانه گشت . زبان حال او این بود که اگر خاندان مهراب باید نابود شوند نخست مرا باید بکشند ، سپس قصد آنان کنند.

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(ادامه ی داستان زال و رودابه 2)

 نامه ی سام به زال رسید ،کردگار را سپاس گفت و درم و دینار فراوان بر درویشان و فرودستان نثار کرد، اما همچنان ناآرام بود و بیقرار و البته آرزومند وصل دلدار . روز و شبش در اندیشه ی رودابه به سر می شد و جز رودابه به چیز دیگری نمی اندیشید . به وسیله ی زنی که در کاخ مهراب آمد و شد داشت، برای رودابه هدیه ها فرستاد و رودابه نیز هدایای گرانبها و از آن جمله سربند شاره را - که از زر و یاقوت و گوهر فراهم آمده بود ـ آماده کرد و به زن داد تا نزد زال ببرد . از اتفاق سیندخت زن را دید و چون بر رفت و آمد مکرر او مشکوک شده بود، او را نزد خود خواند و پرسید: کیستی و به چه کار آمده ای؟ زن گفت: رودابه از من پیرایه و زیور خواسته است برای او آورده ام . سیندخت پرسید اگر راست می گویی بهای آنچه را بدو فروخته ای به من نشان بده . زن عذر آورد که رودابه بهای خریدها را موجود نداشت ، وعده کرد که نوبت دیگر که نزد او بیایم بدهد .

         این سخن بر بدگمانی سیندخت افزود ، آستین و  لباس زن را جست و جو کرد ، جامه های گرانبها و شاره ی سربند را نزد او یافت ، او را بر زمین افکند و کشان کشان نزد رودابه برد و از او پرسید این زن کیست و این جامه ها را برای کدام مرد می بَرَد ؟ رودابه به گریه در آمد و به پای مادر افتاد و راز دل را پیش او گشود ، سپس از ملاقات خود با زال و پیمان همسری که بسته اند سخن  گفت. سیندخت از این واقعه سخت هراسان شد . زن را دلداری و انعام  داد و  مرخص  کرد و خود افسرده و غمگین به جایگاه خود  رفت و از غم به جامه ی خواب پناه برد.

 

               ساعتی بعد مهراب از نزد زال شادان باز گشت ، سیندخت را بیگاه خفته  یافت با رخساری زرد و چهره  ای آلوده به اشک غم . ازو حالش را  پرسید ، سیندخت با تمثیلی شوی را از رودابه و دلدادگیش به زال آگاه  ساخت. مهراب آشفته و خشمگین  شد و قصد کشتن دختر  را کرد. سیندخت هر دو دست در کمر شوهر حلقه  نمود و او‌را به بردباری و اندیشه دعوت  کرد . مهراب به تندی او را از خود  راند و به او گفت همان روز که فرزند دختر یافتم باید به رسم نیاکان او را می کشتم تا چنین ننگی دامنگیرم نمی شد ، حتی پسر نیز اگر بر راه پدر نرود او را فرزند پدر نباید شمرد . 

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(ادامه ی داستان زال و رودابه)

        پس بامدادان تنی پنج دختر آراسته از کابل به سوی بوستانی که زال سراپرده آنجا زده بود، روانه شدند و گل ها از گلبن ها جدا کردند و دسته دسته بستند تا گلچین گلچین برابر سراپرده ی زال رسیدند . زال که آنان را دید ، از خدمتکاران پرسید: این دختران کیستند و چرا در گلستان ما به گل چیدن آمده اند . خدمتکاری پاسخ داد که اینان ندیمه های رودابه، دختر مهراب کابلی هستند که برای گل چینی از کاخ به گلستان مده اند.

        زال چون از حال ایشان باخبر شد بی درنگ به دشت آمد و کمان از خدمتکار ستاند و پرنده ای را به یک چوبه تیر زد و از آسمان بر آب جویبار افکند، سپس از پرستندگان رودابه پرسید آنجا به چه کار آمده اند . دختران بر او فاش کردند که رودابه وصف او را شنیده است و نادیده دلباخته ی او شده و اینان آمده اند تا راهی بجویند که دو دلداده به راز هم آشنا و به دیدار یکدیگر شاد گردند .

        زال بدیشان هدایای ارزنده ای بخشید و نیز هدایایی شاهوار برای رودابه فرستاد و از آنان خواست که وعده ی دیدار بگیرند و او را آگاه سازند . کنیزکان بازگشتند و با هدایا نزد رودابه رفتند و از شیفتگی زال او را آگاه ساختند. رودابه ، پرستندگان را بازگرداند تا به زال اطلاع دهند که می تواند شب هنگام به کاخی که جدا از حرمِ شاهی دارد، بیاید؛ کنیزکان باز می گشتند و زال را آگاه ساختند . در بازگشت دربان بر دختران که بی پروا تا حدود لشگرگاه زال می رفتند و می آمدند خشم گرفت، دختران عذر آوردند که بهاران است و برای بانوی خود گل از گلستان فراهم می آورند .

دربان گفت مگر نمی دانید زال و لشگریان مهمان فرمانروای کابلند و بی اجازه ی او کسی نباید از دژ بیرون رود و ایشان را از خشم مهراب بر حذر داشت. کنیزکان که ماموریت خویش را به انجام رسانده بودند ، بی اعتنا به تهدید وی خرامان و خنده زنان داخل حصار شدند . شب فرا رسید ، رودابه کاخ را آراسته و خود را پیراسته بود و در انتظار دلدار نشسته؛ پس چون زال همراه خدمتکاری به پای کاخ آمد . رودابه بر بام رفت و به زال خوش آمد گفت و بر او آفرین خواند . زال از دیدار دلدار خرد و هوش از دست داد و به او گفت: سود این گفت و گو چیست؟ تو بر بام و من بر زمین ، راهِ دیدار بنمای . رودابه گیسوان انبوه از سر گشود و از بام فرو گذارد . گیسوان پرتاب و خم اندر خم او تا به زمین رسید .

        پس به زال گفت: کمند گیسوان را که برای چنین روزگاری آماده کرده ام بگیر و به بالا برآی . زال بوسه ای به گیسوان داد ، پس کمند از خدمتکار ستاند و بر کنگره ی قصر افکند و به چابکی خود را به بالای قصر رساند . رودابه را در بر گرفت و دو دلدار کنار هم رازهای عاشقانه به گوش یکدیگر خواندند و پیمان بستند که در هیچ وضع و حال همسر دیگری نگیرند و با این عهد و قرار سحرگاهان از یکدیگر جدا شدند.

       زال به جایگاه خویش بازآمد. اما در فراق دلدار بی قرار و ناآرام بود، موبدان و بینادلان را گرد آورد و پس از ذکر مقدماتی در ستایش خداوند و اطاعت از فرمان او - که همانا لزوم همسر گُزینی برای بقای نسل است - از دلدادگی خویش سخن گفت و از آنان خواست که چاره ای برای پیوند وی با دخت مهراب بیندیشند . بزرگان و سران سپاه نخست از این قصد زال نگران شدند چراکه مهراب از نژاد ضحاک بود و پیوند خاندان او و دودمان سام نریمان دشواری ها داشت ، مگر اینکه شاه کابل بدان رضا می داد و سام نیز می پذیرفت . پس به رعایت حال آشفته ی زال چاره در آن دیدند که زال نامه ای به سام بنویسد و او را از حال خود آگاه کند و چون سام پیمان و عهد کرده است که به جبران ستمی که بر او روا داشته است، هیچ خواهش او را رد نکند ، ناگزیر تقاضای او را خواهد پذیرفت.

          زال از این راهنمایی شادمان شد و در دم نامه ای برای پدر نوشت و در کمال فروتنی او را به صفات عالی و هنرها که داشت، با عبارات رسا و رنگین ستود سپس از رنجی که در کودکی کشیده است و ستمی که پدر بر او روا داشته بود،یاد کرد و از او خواست تا به پاس عهدی که کرده است روی موافق با پیوند او و دختر مهراب نشان دهد .

          سام چون نامه ی پسر را خواند، نخست پنداشت که مرغ پروردگی، چنین خوی و خصلتی در پسر پدید آورده است یا دیوانگی بر او چیره شده که چنین قصدی کرده است.پس غمگین گردید ، زیرا از عهد خود نمی توانست برگردد و در صورت موافقت پیوند دو نژاد ناهمانند را عملی نمی دید . پس از موبدان و ستاره شناسان و دانایان درگاه خود یاری خواست. منجمان و اختر شماران در طالع زال دیدند که از پیوند او با دخت مهراب فرزندی خواهد آمد پیلتن و دلیر و هوشیار که جهان را به تیغ تیز رام و دشمنان ایران را نابود خواهد ساخت و پناه ایرانیان و یاور شاهان این سرزمین خواهد بود و نام او به جهان پهلوانی و جوانمردی و دلیری در جهان آوازه خواهد گشت و شاهان و مردمان در عهد او آسوده خواهند زیست . سام از این پیش بینی خوشحال شد . به زال پیغام  فرستاد که هر چند تصمیم او پسند خاطرش نیست اما به پاس عهدی که کرده است از ناخرسندی خود چشم خواهد پوشید و نامه ای به شاه کابل خواهد نوشت و از او خواهد خواست که با خواهش وی همداستانی کند مُنتهی او باید راز دل را پنهان دارد تا فرمان شاه برسد .

 

شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(آغاز داستان زال و رودابه)

       منجمان از حساب ستارگان دادند که او پهلوانی بزرگ و جنگاوری نامدار خواهد گشت و همه عمر پشت و پناه سپاه و نگهبان تاج و تخت خواهد بود. شاه به نشانه ی این خبر خوش خلعت فاخر و هدایای ارزنده بدیشان بخشید و فرمان حکومتِ نواحی شرقی ایران تا سرحد هند و سند و چین را به نام سام صادر کرد و بدو اجازه ی بازگشت داد . سام با سرافرازی به سیستان برگشت. بزرگان شهر از او و فرزند برومندش استقبال کردند و روزی چند به شادمانی و سُرور گذراندند. پس سام فرمان روایی ناحیه را به پسر سپرد و او را به رفتار خردمندانه و عدالت گستری و بزرگان و نام آوران را به فرمانبری و یاری او اندرز داد و خود به گرگساران ، مقر حکم رانی خویش، رفت . زال تا دو منزل همراه پدر رفت و او را بدرقه کرد و سپس یکدیگر را وداع گفتند و زال باز آمد و از هر جای مردان خردمند و آگاه را گِرد کرد و از آنان راه و روش کارهای فروان روایی و مسائل ارزنده ی اجتماعی را پرسید و نیز به آموختن آداب سواری و سپه کشی و جنگاوری و رسوم پهلوانی روی آورد و در همه ی هنرها سرآمد و نامور شد .

        چندگاهی که گذشت زال قصد کرد که در حوزه ی فروانروایی خویش گردشی کند. پس به سوی مشرق روی آورد و پویان و خرامان به کابُل رسید. فرمانروای کابل ،مهراب که از نوادگان ضحاک و مطیع و خراج گزار سام بود با هدایای بی شمار به استقبالش شتافت . زال که سراپرده بر لب جویبار زده بود، مهراب را به حضور پذیرفت و او را به خوان نشاند و به دیدار او شادمانی کرد و از او خواست هر آرزو که دارد بر زبان آرد تا روا کند . مهراب درخواست کرد که به عنوان مهمان به خانه ی او آید و این تنها آرزوی او را برآورد . زال انجام این درخواست را دشوار دانست و گفت که به سبب اختلاف اعتقادات دو خانواده، سام با چنین آمد و شدی موافق نیست، پس نمی تواند مهمانی او را بپذیرد. مهراب با آنکه در باطن دل گیر شده بود، به ظاهر زال را ستود و بر او آفرین خواند و بازگشت.

       زال با بزرگان درگاه برز و بالا و آداب دانی مهراب را ستود و همگی با آن که هم کیش او نبودند به موافقت زال به احترام از او یاد کردند . سپس یکی از حاضران زال را آگاه ساخت که مهراب دختری دارد سرو قد ، زیبا روی و مشکین موی که در جمال و کمال همانند ندارد . وصف رخسار دخت مهراب دل زال را نادیده ربود و از جان شیفته و دلداده ی آن سرو خوش خرام گردید و آرام و قرار از دست داد .

       از آن سو، مهراب چون به خانه باز آمد همسرش سیندخت و دخترش رودابه هر دو آراسته و پر از رنگ و بوی خرامان با حرکات شیرین نزد او آمدند . سیندخت از رفتار و گفتار زال - مردی که پرورش از مرغ دارد - جویا شد . مهراب از خردمندی و ادب زال و قامت رسا و اندام نیرومند و پهلوانی و هوشیاری و هنر جنگاوری و رفتار بزرگ منشانه ی او سخن ها گفت و او را به شایستگی و کمال ستود و گفت در او نقص و عیبی جز سپیدی موی سر ندیده است .

        این سخنان آتش مهر زال را در دل رودابه برافروخت و یک باره عنان اختیار از کف او ربود.پس ندیمه هایش را نزد خود خواند و راز شیفتگی خویش را بر ایشان آشکار کرد و از آنان چاره ی کار جست.پرستندگان و ندیمه ها از سخن او شگفت زده شدند و به او گفتند: تو دختر مهراب، فرمانروای کابلی و از زیبایی و  کمال بهره ی وافر داری ، نقش رخسار ترا صورتگران به چین و هند می برند و زیب ایوان و درگاه می سازند . با چنین کمال و جمال از پدر شرم و به دیده آزرم نداری که دل به کسی بسته ای که پدرش او را از خود رانده و به دامنه ی کوه افکنده بود تا طعمه ی جانوران و مرغان شود . جمال و کمال تو تا آن حد است که خورشید از چرخ چهارم به خواستگاری تو خواهد آمد تا به شاهان و سرافرازان خاکی چه رسد.

رودابه از پاسخ ایشان دلتنگ گردید و بانگ بر ایشان زد که یاوه مگویید من دل در گرو زال دارم نه مردی دیگر . فغفور چین یا قیصر روم یا تاجداران ایران زمین پسند خاطر من نیستند و جز او را به همسری نخواهم گُزید . پرستندگان چون از دلدادگی سخت او آگاه شدند، پذیرفتند که به چاره گری برخیزند و راه دیدار او را با دلدار هموار سازند.

 

شاهنامه به نثر، پادشاهی منوچهر(داستان زال زر)

       سالی چند بر این واقعه گذشت و کودک شیرخوار جوانی برومند شد ، با قد آخته و اندام ستبر و بر آن کوهِ سر به آسمان افراخته در جنبش و جهش . کاروانیان و رهگذران بارها شاهد حرکات او بودند و خبر او را همه جا پراکنده می ساختند؛ ناگزیر خبر به گوش سام نیز رسید .

        شبی که سام با دلی پُر درد خوابیده بود، در خواب دید که سواری از سوی هند شتابان نزدِ او آمد و او را به فرزند برومندش مژده داد . بامدادان خردمندان و بینادلان را گرد آورد و از خواب دوشین و خبرهای پراکنده که کاروانیان آورده بودند سخن گفت و رای آنان را خواستار شد.

       حاضران از پیر و‌ جوان زبان به سرزنش او گشودند که دد و دام بر فرزند مهربانند و پرورنده ی بچگان به جان ، تو پیمان خداوند شکسته ای و به بهانه ی سپیدی موی، فرزند دلبند را از خود دور ساخته ای ، چاره آن است که به جستجوی او برخیزی و با این کار خداوند را خشنود سازی .

        سام مصمم شد که روز دیگر به طلب جگر گوشه ی خویش برود . شب هنگام باز به خواب دید که از سوی هند جوانی زیباروی پیش آمد ،در حالی که سپاهی انبوه به دنبال داشت و دو موبد در دو سوی او بودند . یکی از آن دو با سردی و‌ سرزنش به سام گفت : چرا دیده از شرم خداوند شسته ای و بنده ی بیباک و ناپاک رای گشته ای ؟ اگر قرار باشد دایه و نگهبان فرزند تو مرغ باشد ، پس پهلوانی تو به چه کار می آید ؟ اگر موی سپید بر فرزند عیب است ، موی تو نیز سراسر سپید گشته است ، پس تو نیز از خداوند بیزار شو که مویت را سپید کرده است . تو پسر را بدین تصمیم ناروا از خود رانده ای ، اما خداوند در حق او اکرام کرده و در کنار مرغ پرورشش داده و بزرگ گردانیده است. سام سراسیمه از خواب برخاست و ترسان از کیفر کار ناروا و عذاب خدای با سپاه روی به راه آورد تا به البرز رسید که کوهی بود از سنگ خارا و سر بر آسمان کشیده و‌ سیمرغ بر فراز آن آشیان برافراشته بود.

        سام، جوان مرغ پرورده را با اندام ستبر و قدِ آخته بر تخته سنگی ایستاده دید . گرد کوه گشت تا راهی برای بالا رفتن بیابد ، اما از هیچ سو راهی نیافت . به درگاه خداوند نالید و از او یاری طلبید . زاری او مقبول درگاه خداوندی قرار گرفت ،پس همانگاه سیمرغ فراز آمد و سام را با سپاهیان در پای کوه در تکاپوی جستنِ راه دید ، به پرورده ی خویش که دیگر جوانی برومند شده بود نزدیک گردید و گفت : این پدر توست که با انبوه سپاهیان به جستجوی تو آمده است . هر چند به تو دلبستگی دارم اما تو پیوسته بر این سنگ نتوانی ماند ، باید آماده شوی تا ترا نزد او بَرم . جوان به سیمرغ گفت : چنین می پندارم که از همنشینی من سیر شده ای. سیمرغ پاسخ داد : این گونه نیست ، بلکه صلاح تو در این است که نزد پدر بروی و سامانی بیابی ، کوهسار دیگر جای زندگی تو نیست . پس پری از بازوی حویش کَند و بدو داد و گفت : در سختی ها این پر را در آتش بیفکن و مرا به یاری بخواه ، نزد تو خواهم آمد . پس نام او را « دستان » نهاد از آن رو که پدر با او دستان و فریب کرده است و او را برگرفت و نزد سام  آورد و خود به پرواز بر آسمان شد .

سام فرزند را در آغوش گرفت و او را زالِ زر ( یعنی پیر ) خواند و همراه سپاهیان به شهر آمد و شادی و خرمی کرد . خبر به منوچهر شاه رسید . از دو پسر که داشت یکی نوذر و دیگری زرسپ ، نوذر را نزد سام فرستاد که همراه زال به دربار آیند . نوذر به دستور شاه نزد سام رفت . سام و بزرگان از شاهزاده استقبال کردند و پس از شنیدن پیغام شاه ، روانه ی پایتخت شدند . منوچهر خود از سام استقبال کرد؛ چون به بارگاه وارد شدند زال را آراسته با جنگ افزار و لباس رزم به حضور شاه بردند . شاه از نیرومندی و ستبر اندامی زال شادمان شد ، از ستاره شناسان و منجمان طالع و آینده ی او را جویا گردید .

شاهنامه به نثر،آغاز پادشاهی منوچهر(داستان سام نریمان و زاده شدن زال)

         منوچهر پس از مردن فریدون و ‌به پاداشتنِ مراسم سوگ او شاه شد . تاج ‌بر سر نهاد و بر تخت سلطنت تکیه زد. بزرگان و سپاهیان به شاهی بر او مبارکباد گفتند و او پس از ذکر هنرهای نمایان و فَرّه ی ایزدی و دینداری و دادگری خویش ، تاکید کرد که با این همه ، بنده ای از بندگان خداوند و پرستنده ی آفریننده ی جهان است و از همگان می خواهد که آنان نیز متکی و مُلتجی به آن منبع فیض جاودانی باشند و در راهِ فریدون که -ستم زدایی و دستگیری از ناتوانان بود- قدم بردارند. بزرگان و نامداران و پهلوانان درگاه بر او آفرین گفتند و فرمانروایی او را گردن نهادند و به جان پیمان وفاداری بستند .

سام نیایِ رستم ، جهان پهلوان زمان ،به پای خاست و گفت : بر شاهان دادگری است و بر ما پسندیدن و پذیرفتن ، تو شاه و شاه نژادی ، دلیر و جنگاوری ، به فرمانِ فریدون نیایِ خود از دو ستمکار برادرکُش ، سلم و تور ، انتقام خون ایرج بیگناه را گرفتی و زمین را از دشمنان پاک کردی ، اینک نوبت آن است که بیاسایی و کار رزم و آرام کردن مملکت و سرکوب ساختن گردنکشان را به ما واگذاری ، من و پدرانم همگی در خدمت شاهان و پشت و پناه بزرگان بوده ایم ،پس کمر بندگیِ شاه و جنگ بدخواه را بر میان بسته دارم ، سر سرکشان را به بند می کشم و جهان را رام و آرام می سازم.

       منوچهر بر او آفرین گفت و هدیه های ارزنده بدو بخشید . سام و بزرگان به جایگاه خود بازگشتند و جهان بر آیین و راه دیرین به گردش خود ادامه داد .

       سام نریمان ، هنوز پسری نداشت . خواهان فرزندی و آرام دلی بود . در میان زنان حرمسرای او نگاری بود زیباروی و مشک موی؛ سام امیدوار بود که او فرزندی برومند و خورشید چهر بیاورد دیری نپایید که زن از سام‌ بار  گرفت و چون دوران بارداریش به سر رسید، پسری زایید به چهره چون آفتاب ، نیرومند و تندرست ، اما موی سر و اندامش یکسر سپید بود .

تولد چنین کودکی را هفته ای از سام نهان داشتند . هیچ‌کس را یارای آن نبود که با سام بگوید پسری پیر سر یافته ای . سرانجام دایه ی سام که زنی پُرجگر بود نزد او ‌رفت و مژده داد که همسر زیبارویش پسری زاده است تندرست و قوی و زیبا با این ویژگی که موی سر و اندامش سپید است .

سام به شبستان شتافت ، پسر را با چهره ی سرخ و‌ موی سپید دید ، نومید شد و هراسان از سرزنش بدخواهان و بداندیشان ، پس به درگاه خداوند نالید که: مگر گناهی بزرگ مرتکب شده است که چنین عقوبتی باید بیابد . در پاسخ پرسندگان چه بگوید و خنده ی استهزا آمیز آنان را چگونه تحمل کند .

       پس از گناه احتمالی خویش، توبه کرد ، سپس از سر خشم دستور داد تا کودک را بر گیرند و به دور دست برند و ‌در دامنه ی کوه البرز - که سیمرغ بر فراز آن آشیانه دارد - بیفکنند و باز گردند و به دنبال این فرمان، مهر پدری از فرزند برگرفت ؛ کاری که دَد و دام بر بچه ی خود هرگز روا نمی دارند .

 

       کودک شیرخوار ، شبانه روزی خروشید و سرانگشت مکید. تا این که بچگان سیمرغ گرسنه شدند و سیمرغ به طلب طعمه از آشیانه به هوا برخاست . کودکی را خروشان و انگشت مکان بر خاک افتاده دید . او را برگرفت و به لانه برد تا کودکانش پاره کنند و بخورند . یزدان نیکی دهش بر زال رحمت آورد و مِهری ازو بر دل سیمرغ افکند ، آوایی از نهانخانه ی غیب به گوش او رسید که کودک را نگهدار باش و از گزند دشمنان در امان بدار ، زیرا از نسل او مردی باید به جهان بیاید که پشت و پناه ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان باشد . پس سیمرغ و بچگان گرسنه اش قصد کودک نکردند و سیمرغ شکارهای لطیف و پاکیزه گوشت به لانه آورد تا کودک خون آنها را به جای شیر بمَزد و با آن ببالد .

شاهنامه به نثر،ادامه ی پادشاهی فریدون 3

        فریدون کوشید تا پسر را از این قصد باز دارد . اما چون ایرج بر عزم خود مصمم بود ناگزیر از موافقت شد ولی اندرز داد که سپاه همراه بَرَد ، مبادا برادران گزندی به او رسانند . ایرج این اندرز را نیز نپذیرفت و گفت به نیت سازش و دوستی و جلب محبت برادران می رود ، نه به جنگ و درگیری . پدر بر پاکدلی او آفرین گفت و او را با نامه ای نزد برادران فرستاد و نوشت که ایرج را گرامی دارند و نیت پاک او را قدر نهند و حرمت تقسیمی را که خود کرده است نگهدارند.

برادران با سپاه از ایرج استقبال کردند . ایرج در چشم سپاهیان آن دو بزرگ آمد ، او را مظهر شجاعت و بزرگی دیدند و‌ بدو سخت توجه کردند . این توجه سپاهیان به ایرج بر کینه ی سلم و تور افزود و آنان را به وحشت افکند . پس به سراپرده در آمدند و با برادر شِکوه و درشتی آغاز کردند و ایرج هر چند کوشید تا دل آن دو را بر خود نرم کند و بر سر مهر آورد نتوانست . تور با آشفتگی و خشم از کرسیی که بر آن نشسته بود برخاست و آن را بر سر ایرج فرو کوفت و بی آنکه توجهی به زاری برادر و‌ بیگناهی او کند خنجر از میان موزه بیرون کشید و سر او را از تن جدا ساخت و آن را در تابوتی نهاد و نزد پدر فرستاد و خود به جایگاه خویش رفت و سلم به روم بازگردید . فریدون بر سر ایرج که بیگناه کشته شده بود زاری کرد و‌ با بزرگان و‌ سپاهسالاران سوگِ او بداشت ، اما خردمندی به وی اجازه نداد که خود به خونخواهی پسری بر پسران دیگر بتازد . پس در شبستان ایرج جستجو کرد ، زنی را یافت که مورد محبت ایرج بوده است و از ایرج بار داشته ، او را نواخت و در حمایت خود گرفت و چون دوران بارداری او طی شد ، دختری زاد .

فریدون آن دختر را پرورد تا به سن بلوغ رسید . سپس او را به برادر زاده ی خود پَشَنگ داد و از آن پیوند پسری متولد شد . نام او را منوچهر نهاد و در پرورش او اهتمام بسیار کرد و چون به عرصه رسید فنون جنگی و آداب رزم و بزم و شاهی به وی آموخت تا نیرومند و پرهیخته شد ، پس او را با سپاهی گران همراه سردارانی کار آزموده و جنگاور چون قارَن کاوگان و سام نریمان به جنگ سلم و تور فرستاد .

خبر این لشکر کشی به سلم و تور رسید . هر دو هراسان شدند . نامه ای پر از خواهش و لابه به پدر نوشتند و از کرده اظهار پشیمانی کردند و بخشایش خواستند . فریدون پاسخی تند بدانان نوشت که این عجز و لابه پیش از کشته شدن ایرج بایستی کرده می شد .بر من روا نبود که خود انتقام خون ایرج را بگیرم ، اما اینک از نژاد او مردی به عرصه رسیده است که می تواند انتقام خون نیای خود را بگیرد.

چون پاسخ درشت فریدون به آن دو رسید از بخشایش پدر ناامید شدند ، ناگزیر به تهیه ی سپاه و مقابله با منوچهر برخاستند . جنگ میان دو لشکر در گرفت . روز نخست پهلوانی از سپاه ترک به میدان آمد و با قارَن و سام پنجه در پنجه افکند و سرانجام به دست سام کشته شد .

روز بعد جنگ سخت تر از روز پیش آغاز گردید ، سپاه تور در تنگنا ماندند و تور که توان نبرد در خود ندید قصد گریز کرد ، منوچهر از پس او تاخت و او را به نیزه از زین برگرفت و به زمین افکند و سرش را از تن جدا ساخت و آن را با نامه ی فتح نزد فریدون فرستاد ، پس روی به سلم آورد تا سپاه او را نیز در هم بشکند . 

           با قارَن ، سردار خود به مشورت پرداخت که سلم در میان دریا دژی دارد سخت استوار و محکم ، اگر بدانجا رود دست یابی بدو ناممکن خواهد بود . قارَن چاره ای اندیشید ، انگشتری تور را گرفت و با پیامی مجعول برای دژدار قلعه از قول تور در لباس ترکان به جانب قلعه روان شد و با کشتی به آنجا رفت و انگشتری تور را به دژدار قلعه نشان داد و گفت که فرستاده ی تور اسد و باید در محافظت قلعه وی را یاری دهد ، مبادا ایرانیان بدانجا حمله آورند و تصرف کنند . دژدار فریب خورد و او را به قلعه راه داد . قارن با سپاهیان قرار داده بود که چون به داخل دژ شود درفش خود را بر فراز قلعه برافرازد .

        سپاهیان ایران روز دیگر چون درفش قارن را بر بام قلعه در اهتزاز دیدند به قلعه حمله بردند و آنجا را گرفتند و با خاک یکسان کردند . قارن با پیروزی نزد منوچهر آمد . در این هنگام نبیره ی ضحاک به نام کاکوی به یاری سلم از راه رسید .

        قارن قصد کرد که با او نبرد کند اما منوچهر خواست تا خود به نبرد کاکو رود و به قارن که از تسخیر دژ کوفته و فرسوده باز آمده بود دستور استراحت داد . جنگی سخت در میدان میان کاکو و منوچهر در گرفت و سرانجام نبیره ی ضحاک به دست منوچهر کشته شد . سلم که دیگر یاوری نداشت به قصد پناه گیری در دژ میان دریا بدان سو شتافت ، ولی چون به کنار دریا آمد اثری از دژ و دژدار ندید و در این میان منوچهر که با سپاه در پی او تاخته بود آنجا رسید و در همان گرمی بر سلم تاخت و تیغی بر او زد و او را از پای درآورد و سرش را با نامه ی فتح نزد فریدون روانه ساخت.

سپاهیان سلم امان خواستند و گفتند در کشته شدن ایرج دخالتی نداشته اند و به این جنگ نیز به دلخواه خود نیامده اند . منوچهر آنان را بخشود و با غنایم به دست آمده نزد فریدون بازگشت . شاهِ پیر با آنکه از این فتح و پیروزی خرسندی نشان داد ، در باطن از کشته شدن سه پسر خویش غمگین و افسرده گشت ، زیرا سر بریده هر سه پسر را برابر خود می دید و جز زاری نهانی کاری نمی توانست کرد .دیری نگذشت که فریدون از جهان رفت . برایش دخمه ای ساختند و منوچهر هفته ای به سوگ او نشست و بزرگان و سپاهیان و مردمان برزن و بازار ماتم او را سخت نیکو داشتند .

شاهنامه به نثر،ادامه ی پادشاهی فریدون 2

          شاه یمن آنان را با اِعزازِ تمام فرود آورد و برای ایشان مجلس آراست و دختران را دستور داد آراسته به مجلس بیایند و به همان ترتیب که فریدون پیش بینی کرده بود در کنار آنان بنشینند . پس به پسران فریدون گفت از جمله شروط این پیوند آنست که شما‌ بگویید کدام دختر کهتر و کدام میانه سال و کدام بزرگتر است . پسران فریدون به نحوی که پدر تعلیم داده بود پاسخ گفتند . سرو چون پاسخ آنان را درست دید اندیشید که باید برای بر هم زدن پیوند خویشاوندی راه چاره ی دیگر بجوید . پس در پایان مجلس بزم و میگساری ، شب هنگام دستور داد که در زیر درخت گل افشان در کنار استخر جایگاه خواب جوانان را آماده ساختند و چون شاهزادگان آنجا به خواب رفتند به جادویی سرما و برف و بوران پدید آورد تا آنان بفسرند .

          اما پسران فریدون باز به تعلیم پدر آن افسون را باطل کردند و سحرگاه که سرو آنجا شتافت بدان امید که میهمانان را از سرما فسرده و زیر برف مدفون بیابد ، دید که همگی تندرست و سالم در کنار آب زلال بِرکه آرمیده اند ، دریافت که افسون بر ایشان کارگر نیست ، ناگزیر به پیوند زناشویی آنان با دخترانش رضا داد و آنان را با هدیه های نفیس نزد فریدون فرستاد.

          در میان راه فریدون به جادویی به شکل اژدهایی برابر فرزندان آمد و خواست دلیری و هنرمندی و پایداری ایشان را بیازماید .نخست به سوی پسر مهتر رفت . او چون اژدها را بدید با خود گفت پرهیز از خطر کار خردمندان است و از رویارو شدن با اژدها دوری جُست . فریدون به سوی پسر میانی حمله برد ، آن پسر نخست غُرشی کرد و‌ خواست که با اژدها درآویزد ، اما باز اندیشید که صلاح کار در دوری جستن از خطر است و بدین اندیشه از پیکار با اژدها روگردان شد . فریدون بر پسر کوچکتر ظاهر شد . آن پسر شمشیر از نیام بر کشید و بر اژدها حمله برد . فریدون چون چنان دید از چشم او غایب شد و به جایگاه خود آمد . پسران با دختران شاه یمن و هدیه های ارزنده که همراه داشتند از راه رسیدند و پدر با مهربانی آنان را منزل داد و به شادیِ باز آمدنشان مجلسِ بزم آراست و سپس خواست که هر یک را نامی دهد . پسرِ بزرگتر را که در مقابله با اژدها راه سلامت پیش گرفته بود « سَلم » نامید و پسر دوم را که با دلیری ظاهر شده اما به مقابله ی خطر نرفته بود « تور » نام داد و پسر کوچکتر را که برای رزم بی هیچ دودلی آماده گشته و با دلیری روی به مقابله با خطر آورده بود به « ایرج » مُسمیٰ ساخت . آنگاه زنِ سلم را « آرزوی » و زنِ تور را « آزاده خوی » و زنِ ایرج را « سَهی » نامید و سپس از اختر شناسان خواست که به طالع پسران بنگرند و آینده شان را چنان که خواهد بود بیان کنند.

طالع سلم‌« مشتری » بود با« قوس » و‌ طالع تور « اَسد » با « خورشید » . اما طالع ایرج « کَشَفْ » بود و‌« ماه » ، که حکایت از خونریزی و آشوب داشت و سپهر را بر او آشفتگی و بیداد . فریدون از آن سرنوشت سخت اندوهگین گشت .

پس جهان را میان فرزندان بخش کرد . ناحیه مغرب ( روم ) را به سلم داد و او را با لشگری آنجا فرستاد و تور را به ناحیه مشرق فرستاد تا فرمانروای آنجا باشد و ایران را به ایرج سپرد و به مرکز حکومتش روانه ساخت .

بر این تقسیم چندی گذشت و فریدون به سالخوردگی رسید . به گذشت زمان دیوِ رشک و حَسَد بر سلم فرمانروای روم چیره شد و از اینکه ایران را پدر سهم فرزند خُردتر خود کرده است به خشم آمد . پس به تور برادر دیگر پیام فرستاد که پدر در تقسیم ممالک بر ما ستم روا داشته و کشوری چون ایران را به خردترین فرزند داده و نسبت به دو پسر دیگر که ازو به سال مهتر بوده اند عنایتی نکرده است .

        تور با رسیدن این پیام در کینه ورزی با برادر مهتر خود همداستان شد و بر آن نهادند که نزد هم آیند و پیامی برای پدر فرستند و ناخرسندی خود را اظهار دارند و از او بخواهند در تقسیمی که کرده است تجدید نظر کند . فرستاده ی دو برادر نزد فریدون آمد و پیغام آنان را رسانید . فریدون از کوته بینی پسران دلتنگ شد و پیامی سرزنش آمیز بدیشان فرستاد . آنگاه ایرج را خواست و او را از پیام برادران و نیتِ بدشان آگاه کرد . ایرج قصد کرد که نزد برادران رود و آنان را به یکدلی و مَوَدت و مهر بخواند و برای از میان برداشتن کدورت و نِقار موافقت کند که به سود آنان از سلطنت ایران کنار رود .

شاهنامه به نثر، ادامه ی داستان فریدون(1)

         به اعتقاد استاد طوس فریدون فرشته نبود ، گِل او را از مشک و عنبر نسرشته بودند ، بشری بود همانند دیگر فرزندان آدم ، اما داد و دهِش او را فرّخ و نیکنام کرد و راستی این که هرکس نیک نامی و سعادت خواهد باید داد و دهش پیشه سازد . فریدون از کارهای نیک و ایزدی که کرد یکی آن بود که مردی زشت کار و ستمگر چون ضحاک را به بند کشید ؛ دوم آن بود که انتقام پدر را از ماردوش گرفت ؛ سوم آن که جهان را از نابخردان پاک کرد و دست بدخواهان را از مردمان کوتاه گردانید . با این حال این چنین فرخنده مَردی که شاهی را از کفِ ضحاک ستمکار برون کرد و پانصد سال در این جهان فرمان راند ، سرانجام همه چیز و همه کس را رها ساخت و به خاک رفت و گیتی را به دیگران سپرد . این سرنوشت همگان است ، خواه فرمانروا باشند و خواه فرمانبر . باید گذاشت و گذشت .

      فریدون چون بر ضحاک تازی چیره شد و بر جهان فرمان روا گشت ، در آغاز ماه مهر به رسم کیان تاج بر سر نهاد و جشن مهرگان را مرسوم ساخت و مردم را به سور و سرور دعوت کرد . پادشاهی او پانصد سال به درازا کشید و در روزگار وی ایرانیان سختی ندیدند و بر مردم ستمی نرفت .

       فرانک ،مادر فریدون ،چون از پیروز شدن پسرش آگاه شد ، برای نیایش به درگاه خدای تعالی سر و تن بشست و پروردگار یکتا را ستایش کرد ، آنگاه زر و سیم بسیار به درویش بخشید و ذخایری که داشت نزد پسر فرستاد .فریدون از کار مادر دلشاد شد و او را ستود و همزبان با بزرگان ،خدای را سپاس گفت که چندین نعمت و آسایش و راحت ،ایشان را ارزانی داشته است . پس گِرد پادشاهی و کشور به گردش درآمد ، بدی ها را زدود و بیخ بیدادگری ها برکند و گیتی را چون بهشت آراسته کرد .

          پس به « تَمیشه » آمد و آنجا را کرسی و مرکز حکومت خود قرار داد . چون پنجاه سال از پادشاهی او سپری شد دارای سه فرزند گشت ، از دو خواهرِ جمشید . دو پسر از « شهرناز » و یک پسر که از آن دو کهتر بود از « ارنواز » . هر سه در کنار پدر بالیدند و به حد مردی رسیدند و با آنکه پدر هنوز نامی برای هیچ یک نگزیده بود ، چنان شده بودند که با پیل و شیر بر می آمدند . پس فریدون اندیشه کرد که برای ایشان همسرانِ شایسته برگزیند؛به « جَندل » از نامداران درگاه خود دستور داد که به اطراف و نواحی سفر کند و هر جا سه دخترِ نژاده و خوبروی و عفیف از خاندان بزرگان بیابد او را آگاه سازد .جندل بدین نیت روی به راه آورد و به سرزمین های بسیار سفر کرد و سرانجام به یمن رسید و خبر یافت که « سَروْ » شاه یمن سه دختر دارد ، آنگونه که دلخواه فریدون است ، ناز پرورده و از پرده پای به در ننهاده. نزد او‌ رفت و با شیرین سخنی و‌ رساندن درود فریدون به مقصودی که داشت اشارت کرد . سرو به ظاهر از پیام فریدون و نواختِ وی خرسندی نشان داد ، اما در باطن دلتنگ شد و جدا کردن فرزندان عزیز را از خود دشوار و ناگوار یافت . جندل را به جایگاه نیکو فرود آورد آنگاه با بزرگان کشور رای زد . آنان گفتند موافق نیستیم که به هر پیامی از جای بروی و چون بید از هر بادی بلرزی ، اگر با دادن دختران به پسران فریدون موافق نیستی ، سپاه گرد می آوریم و با او نبرد می کنیم . شاه یمن نظر ایشان را نپذیرفت و تدبیرشان را خردمندانه نیافت . اندیشید که باید از راهی دیگر درآید تا فریدون را از قصدی که کرده است منصرف سازد .

         پس به جندل گفت که به شاه فریدون پیام من را برسان که با پیوند دخترانم با فرزندان او بدان شرط موافقت دارم که هر سه را نزد من فرستی تا هم‌ به دیدارشان شاد شوم و هم هنرشان را بیازمایم و پنداشت که مگر فریدون به این شرط تن در ندهد و از عزمی که کرده است باز گردد و او خود متحمل جدائی دختران نشود . جندل با این پیام بازگشت و فریدون را از آنچه سرو خواسته بود آگاه ساخت . فریدون پسران را به حضور خواست و از نیّت خود در یافتن همسران مناسب برای ایشان و از سه دختر شاه یمن که شایستگی همسری آنان را دارند و پیام پدر ایشان سخن گفت و خواست که آماده ی رفتن به یمن شوند . پسران شاه آماده ی سفر شدند .

        پیش از رفتن پدر آنان را اندرز داد که هشیار باشید و چون نزد شاه یمن رسیدید بدانید که وی به آزمایشتان خواهد پرداخت ، از جمله آزمایش ها آنکه سه دختر خود را آراسته نزد شما خواهد آورد و از شما خواهد خواست که بگویید کدام دختر به سال از دیگران بزرگ تر و کدام کهتر است و شما باید بدانید که دختر کهتر را در کنار برادر بزرگتر و دختر بزرگتر را در کنار برادر کوچکتر خواهد نشاند و میانه در کنار برادر میانی خواهد نشست . پسران با این تعلیم و تعلیمات دیگرِ پدر راهی یمن شدند و به درگاه سرو رسیدند .

 

پایان کار ضحاک و آغاز پادشاهی فریدون

       فریدون نزد مادر رفت تا با او وداع کند . مادر گنجی را که از شوهر و نیاکانش داشت و نهان کرده بود به فریدون داد و وی با آن گنج لشکریانی فراهم ساخت و چرم پاره ی کاوه را که بر سر نیزه بود به گوهرها و حریرهای الوان زینت داد و آن را درفش کاویان نامید ؛ سپس با دو برادر مهتر خود به سوی ضحاک در حرکت آمد . در میان راه پای کوهی برای آسایش و استراحت توقف کرد . دو برادر بر فریدون که از آنان خردتر بود حسد بردند و قصد کردند تا او را تباه سازند ، پس سنگی از کوه جدا و به پایین سرازیر کردند تا بر فریدون خفته افتد و او را بکشد . فریدون با تعلیم سروش آن سنگ را در میان راه به افسون از حرکت بازداشت . برادران دانستند که کار وی ایزدی است و فریدون با آنکه از نیت بد برادران آگاهی یافت بر ایشان نگرفت ، پس همگان روی به راه نهادند تا به دژ هوخت گنگ (بیت المقدس) که مقر سلطنت ضحاک بود برسند ، در راه به کنار رود اروند رسیدند و از نگهبان رود کشتی خواستند تا از آب بگذرند . رودبان گفت جز با نامه ای با مهر ضحاک مجاز نیست به کسی کشتی دهد . فریدون اندیشه کرد ، با اسب به آب زد و یاران او نیز چنین کردند و همگی به سلامت بدان سوی آب فرود آمدند و از آنجا بیدرنگ به سوی بیت المقدس تاختند ، قضا را ضحاک به طلب فریدون سوی هندوستان رفته بود.

         فریدون به شهر وارد شد و طلسم ضحاک را به نیرو‌‌ و فرّ یزدانی باطل کرد و به بارگاه او درآمد و به شبستان او رفت . خواهران جم نزدیک او آمدند و او را از رفتن ضحاک آگاه ساختند و گفتند که با جادویی ما را با خود یار کرده است . فریدون هر دو را نواخت و دلداری داد . وکیل ضحاک که مردی امین و وفادار بود و کندرو نام داشت به بارگاه آمد . فریدون را با همسران ضحاک در شبستان دید . خویشتن داری کرد و بر فریدون آفرین گفت . فریدون دستور داد بزم شاهی بیارایند.

      کندرو چنین کرد و چون بامداد شد با شتاب نزد ضحاک رفت و به او خبر داد که جوانی با همراهانِ بسیار به بارگاه آمده است .ضحاک گفت : ممکن است مهمان باشد ، مهمان را گرامی باید داشت .کندرو گفت : همه ی کاخ های تو را در اختیار گرفته است . ضحاک گفت : مهمان گستاخ و خودمانی محبوب تر است .کندرو گفت : این همه درست، اما چگونه مهمانی است که به شبستان تو وارد شده و با همسران تو نشست و برخاست می کند . از این سخن ضحاک آشفته شد ، شتابان به سوی پایتخت در حرکت آمد . شبانگاه بدانجا رسید و به جادویی از باره ی شهر به درون رفت ، اما همین که پا به درون کاخ نهاد ، فریدون بیامد و بر او حمله برد و گرز گاوسر بر سر او کوفت و خواست او را تباه سازد . 

       در این هنگام سروش از آسمان فرازآمد و گفت زمان مرگ این ستمگر فرا نرسیده است ، او را مزن ، اسیرش ساز . فریدون دو دست ضحاک را محکم ببست و به راهنمایی سروش او را به البرز برد و در دماوند کوه به بند کشید و جهانی را از ستم او رهانید .پس مردمان بر فریدون گِرد آمدند و بر او به شاهی سلام و آفرین کردند و بدین سان ضحاک پس از هزار سال ستمگری سرنوشتی چنین نامبارک یافت و فریدون فَرّخ با نیکنامی بر تخت سلطنت تکیه زد .

 

شاهنامه به نثر،تلاش های ضحاک برای نگه داری قدرت و آغاز داستان کاوه ی آهنگر و فریدون

 

       سالی چند گذشت .فریدون در پناه مرد پرهیزگار بالید و بزرگ شد و ضحاک پیوسته در تکاپوی یافتن او و قرین غم و رنج بود . چون فریدون به شانزده سالگی رسید از البرزکوه به دشت آمد و نزد مادر رفت و از نژاد و تبار خود جویا شد . مادر او را از حال ضحاک و کشته شدن پدرش و گاو برمایه آگاه ساخت و افزود که تو فرزند آبتین و از نژاد طهمورثی و از تبار شاهان . ستاره شناسان ضحاک را آگاه ساخته اند که بر دست تو از تخت سلطنت برکنار و زندانی دماوندکوه خواهد شد ، از اینروی پیوسته در جستجوی تست تا تباهت سازد . فریدون بر آن شد که بر ضحاک بتازد اما مادر او را به شکیبایی اندرز داد تا زمان مقتضی فراز آید . از آن سو ضحاک با تجسس بسیار که کرد از یافتن فریدون ناامید شد . بزرگان کشور را گرد آورد و دستور داد تا محضری بنویسند بدین مضمون که او شاهی دادگر و خداترس و نیکوکار است و جز عدل و داد و دهش و بخشش راهی و روشی ندارد و از حاضران مجلس خواست که بر آن نوشته گواهی  نویسند.

       حاضران از بیم بر درستی مطالب آن محضر گواهی نوشتند ، اما همان دم از در بارگاه بانگ و غوغا برخاست ، مردی با قد آخته به درون آمد و بر ضحاک بانگ زد که ای شاه بیدادگر مردی آهنگرم و کاوه نام دارم و از دسترنج خود زندگی میکنم ، گناهم چیست که از هجده پسر من هفده تن را آدمکشان تو سر بریده اند و اینک به سراغ یگانه فرزند بازمانده ام آمده اند . ضحاک با همه ی سنگدلی دلش بر او سوخت دستور داد فرزند او را بدو باز دادند سپس از او خواست که در آن محضر گواهی خود را بنویسد . کاوه محضر را گرفت و از هم درید و بانگ و فریادکنان از بارگاه بیرون آمد؛ در حالی که بر نویسندگان آن نوشته و گواهی نویسان نفرین می فرستاد و آنان را شریک دیو و هم داستان با ستمهای ضحاک می خواند . پس چرم پاره ای را که آهنگران به هنگام کار از پیش خود به کمر می آویزند برسر نیزه کرد و مردم را به یاری خواند و چون از جایگاه فریدون آگاه بود با جمعیتی انبوه که بر او گرد آمده بود نزد او رفت و ازو خواست که بر ضحاک بتازد و کار او را بسازد .

شاهنامه به نثر،ادامه ی داستان ضحاک (2)

           شبی ضحاک در کنار ارنواز و شهرناز خفته بود. به خواب دید جوانی دلیر با دوتن دیگر جنگاور و پهلوان نزدیک آمدند ، آن جوان با گرزی که در دست داشت برسر و روی او کوفت و سپس دو دستش را استوار بست و شتابان به البرزکوه برد و آنجا به بندش کشید . از آن حال سخت آشفته شد ، فریادی سهمگین برکشید و از خواب بجست . همسران وی از حال و کار وی سخت شگفت زده شدند و پرسیدند در خواب چه دیده است که چنین بیمناک و متوحش شده است و کوشیدند تا او را آرام سازند و افزودند با قدرت و شوکتی که دارد کسی را یارای آن ندارد که گزندی به او رساند . ضحاک از دلداری ایشان اندکی آرام گرفت و به صلاحدید آنان سحرگاهان ستاره شناسان و منجمان را فراخواند و شرح خواب خود با ایشان بگفت و از ایشان تعبیرخواست . منجمانثسه روز مهلت خواستند و چون دوران مهلتشان سرآمد به حضور آمدند اما جرات بیان واقعه و حقیقت خواب نکردند . ضحاک آنان را بیم داد . ناگزیر مقدم آنان که زیرک نام داشت دلیری کرد و گفت ؛ تعبیر آنست که کودکی به نام فریدون از مادر زاده خواهد شد و از شیر گاو برمایه در کوهسار پرورش خواهد یافت و چون به مردی رسد سپاه بر او گرد خواهند آمد و بر تو خواهند تاخت و ترا اسیر خواهد کرد و در دماوند کوه به بند خواهد کشید.

        ضحاک پرسید ؛ این جوان کیست و از من چه کینه به دل دارد ؟ گفت ؛ پدر او را به دستور تو خواهند کشت تا از مغز سرش خوراک ماران دوش ترا ترتیب دهند و نیز گاوی را که وی به شیر او پرورش خواهد یافت خواهی کشت . ضحاک به چاره برگرداندن بلا از خویش دستور داد هر جا کودکی به جهان آید او را از میان بردارند .در این گیرودار آبتین پدر فریدون به دست دژخیمان ضحاک گرفتار و کشته شد . فرانک همسر وی فرزند خود را برگرفت و به مرغزاری برد تا از شیر گاو برمایه پرورش یابد . چندگاهی گذشت و ضحاک همچنان در جستجوی فریدون بود تا روزی خبر کودک و گاو برمایه بدو رسید . قصد کشتن آن دو کرد . فرانک از عزم ضحاک آگاه شد ، به مرغزار شتافت و کودک خود را برگرفت و به البرز کوه برد و به مردی پارسا و پرهیزگار سپرد تا از گزند شاه ماردوش در امان ماند . ماردوش مرغزار را یافت و گاو برمایه را کشت اما به فریدون دست نیافت .

شاهنامه به نثر،ادامه ی داستان ضحاک(1)

            آن دو مار را قطع کردند اما باز رستند و ضحاک از آن سخت در رنج افتاد . ابلیس سوم بار به صورت پزشکی نزد او رفت و گفت علاج ماران قطع کردن آنان نیست . درمانش آن است که از مغز سر آدمیان به آنها غذا داده شود تا به حال خود بر جای بمانند و بزرگتر نشوند و رنج نرسانند و غرض او آن بود که بدین وسیله زمین را از نژاد آدمیان خالی سازد . پس به دستور ضحاک هرروز دو جوان را می کشتند و از مغز سرایشان به ماران دوش او غذا می دادند .

           این واقعه آن هنگام بود که مردمان از جمشید روی گردان شده بودند . پس شکایت ازو به ضحاک بردند و از وی دعوت کردند که بیاید و سلطنت را بپذیرد و بر آنان شاه شود . ضحاک ماردوش به ایران تاخت و تاج برسر نهاد و زمام امور در دست گرفت . جمشید از بیم گریخت و چندسال گردجهان ناشناس بگشت . سرانجام او را در کنار دریای چین یافتند و به دستور ضحاک او را با اره از میان به دو نیم کردند و روزگارش را به سر آوردند .

          ضحاک هزار سال بر تخت پادشاهی تکیه داشت . آیین فرزانگان در دوران پادشاهی او منسوخ گشت . جان دیوان از فرمانروایی او شادان شد . هنر خوار و جادویی گرامی گشت . از خانه جمشید دو خواهر او را که یکی ارنواز و دیگری شهرناز نام داشت بیرون کشیدند و نزد ضحاک بردند . ضحاک بدیشان جادویی آموخت و هردو را همسر خویش ساخت . کارش همه بد آموزی و غارت و کشتن و سوختن و بریدن سر جوانان برای غذا دادن به ماران دوش خود شد . روزگاری گذشت تااینکه دو جوان به نامهای کرمایل و ارمایل نزد او آمدند و به عنوان آشپز خدمت او را پذیرفتند و تدبیر کردند تا هرروز از دو جوان یکی را بکشند و دیگری را نهان سازند و به جای مغز سر او مغز سر گوسفند در تهیه غذا به کار برند و به این چاره هر ماه سی جوان از کشته شدن رهایی می یافتند و آن دو آشپز آنان را به کوهسار می فرستادند و بدیشان بز و میش می دادند تا بچرانند . کردان از نژاد این جوانان هستند که جز در کوه و دشت مسکن نمی کنند و از آبادی گریزانند .

 

 

ساهنامه به نثر، آغاز کار ضحاک

          آغاز کار ضحاک بدین گونه بود که در دشت سواران نیزه گداز ، یعنی سرزمین اعراب ، امیری می زیست نیکوکار و خداپرست به نام مرداس و پسری داشت به نام ضحاک که بیوراسب نیز نامیده می شد ، چه بیور ، معنی ده هزار دارد و او این تعداد اسب داشت و شب و روز را بر پشت زین می گذرانید . اتفاق افتاد که ابلیس روزی به صورت مردی نیکخواه بر او ظاهر شد ، در جوان افسونها دمید که پدر بر تو ستم کرده است ، چه با آنکه به آستانه پیری رسیده است ، نیک پیداست که عمری دراز خواهد داشت و حوانی چون تو که شایسته فرمانرواییست دیری ناگزیر باید بیکار به سر برد و بهترین دوران حیات را در عطلت سپری سازد . ضحاک ازو چاره کار خواست . ابلیس گفت ؛ اگر با من پیمان کنی که سخنم را بشنوی و به کار بندی و راز مرا فاش نسازی ترا به فرمانروایی خواهم رسانید . ضحاک پیمان بست . ابلیس گفت ؛ باید پدر را از میان برداری و نابودسازی . ضحاک بر خود لرزید و از انجام دادن پیشنهاد ابلیس سرباز زد . ابلیس گفت ؛ چون با من پیمان کرده ای اگر بدانچه گفتم عمل ننمایی به عنوان پیمان شکن شهره و بدنام خواهی گشت . ضحاک ناگزیر به ابلیس روی موافق نشان داد و به نابود ساختن پدر تن در داد . استاد طوس بر آنست که راز نژاد پسری را به کشتن پدر همداستانی کند از مادرش باید پرسید ، چه معتقد است که فرزند حقیقی ، هر اندازه که بد باشد و گستاخ ، به مرگ پدر رضا نخواهد داد.

        باری در سرای مرداس باغ با صفایی بود و آن مرد خداپرست شب هنگام بی آنکه چراغی افروزد به آن باغ می رفت و سر و تن می شست و به نیایش می پرداخت . ابلیس در راه او چاهی کند . مرداس شب هنگام در آن چاه افتاد و کشته شد و ضحاک به جای وی شاه شد و بر تخت فرمانروایی نشست . ابلیس بار دیگر به صورت جوانی نزد او رفت و گفت :اگر دیگر بار به سخنان من گوش فرادهی سودها به تو رسانم . ضحاک پذیرفت . ابلیس گفت ؛ آشپزی ماهرم ، می توانم برای تو غذاهای خوشمزه و گوناگون تهیه کنم . آن زمان خوردنیها از رستنیها بود ، گوشت خورده نمی شد . ابلیس نخست از پرندگان و ماهیان غذاهای لذیذ تهیه کرد و ضحاک را خرسند ساخت . سپس از گوشت گوساله کباب تهیه کرد و سپس از تخم مرغ و گوشت کبک و قرقاول خورشهای بامزه و لذیذ آماده نمود و ضحاک را خوشحال و سرمست ساخت . سرانجام روزی ازو تقاضا کرد به پاداش خدماتی که در تهیه خوردنیهای گوارا کرده است اجازه یابد که بر دو کتف شاه بوسه بزند چه این را افتخار زندگانی خود می شمارد . ضحاک ندانست که غرض جوان آشپز ،ابلیس ، چیست . خواهش او را برآورد و ابلیس بر دو دوش ضحاک بوسه زد و در دم به زمین فرو رفت و ناپدید شد . اتغاقی عجیب بود ، اما عجیب تر آن شد که از جایگاه بوسه ی او، دو مار رست که پیوسته بزرگ و بزرگ تر می شدند.

شاهنامه به نثر، پادشاهی جمشید

        چون تهمورث از جهان رفت، پسرش جمشید به جای او نشست و به رسم پادشاهان کمرشاهی بر میان بست و تاج بر سر نهاد .جهان او را رام و رهی شد و از خصومت و داوری رست .دیو و پری طاعت او را گردن نهادند .مردمان را گفت که هم فر یزدانی دارد و هم شهریاری و دینداری . دست بدان را از بد کردن کوتاه می کند و جانها را به سوی روشنی رهنمون می گردد.ابتدا به ساختن جنگ افزار پرداخت .آهن را نرم کرد و از آن خود و جوشن و زره و پوشش زرهی برای اسب ساخت و پنجاه سال در این کار رنج برد و صرف وقت کرد . پس از آن که رشتن و تافتن از ابریشم و کتان و مو و پشم را به مردمان آموخت از آن ها پارچه های گوناگون ترتیب داد . چون این امور سامان گرفت پنجاه سال دیگر صرف جمع آوری و طبقه بندی مردم کرد .

          آدمیان را به چهار گروه بخش کرد ؛ گروهی را که کارشان پارسائی و پرستش خدا بود و در کوهساران جای داشتند ، عنوان روحانی داد و نگهبان آتش کرد ، گروهی دیگر را که جنگاوران و دلیرمردان بودند عنوان لشکری و سپاهی داد و به نگهبانی تخت شاهی و ایمن سازی کشور گماشت و خواست که برپا دارنده ی آیین مردی و پهلوانی باشند ، گروه سوم را که اهل کشت و ورز بودند و نان از کشته ی خویش می خوردند بی منت دیگران ، کشاورز نامید و دسته ی چهارم را که به کارهای صنعتی و ساختن چیزهای ضروری مشغول بودند دستو ر زان و صنعتگران نام نهاد و برای هر یک از این طبقات پایگاه و  رتبه ای خاص را در نظر گرفت . پنجاه سال زمان گرفت تا هر کس مایه و اندازه ی خویش بدانست .پس به دیوان دستور داد تا خاک را با آب سرشتند و از آن خشت ساختند و از خشت و سنگ و گچ دیوار بنا کرد و ایوان و کاخ و گرمابه و خانه ترتیب داد . آن گاه در معدن ها کاویدن گرفت و گوهرها چون یاقوت و زمرد و سیم و زر یافت و به کار برد . سپس به خوشبویها و عطرها روی آورد و بعد به چاره ی دردها و درمان بیماری ها پرداخت و پزشکی را باب کرد و کشتی ساخت و از کشوری به کشوری دیگر از روی آب سفر کرد . پنجاه سال نیز در این امور صرف شد . پس از این کارها تختی بلند ساخت و گوهرهای بسیار بر آن نشانید و بر آن تخت نشست و دیوان را فرمود تا آن را برداشتند و به هوا بردند .مردمان بر او گوهر افشانی کردند و چون سر سال نو و روز آغاز فروردین ماه رسید فرمان داد تا جشنی بزرگ برپا کردند و خود بر تخت نشست و آن روز را روز نو نامید . جشن نوروز این چنین ازو یادگار ماند .

        جمشید سیصد سال با چنین وضع و حال بزیست . مردمان نیز آسوده و بی درد و رنج بودند ، کسی بی کار نبود و دردمندی نداشت . دیوان شاه را بر تخت نشانده به هوا می بردند و مرغان بر سر وی صف می بستند . چون دیر زمانی برآمد جمشید شاه به خود توجه کرد ، شکوه و جلال خود را در نظر آورد و همه ی جهان را بنده و مطیع خود دید . خودپسندی و تکبر و منیت اندک اندک سراسر وجود او را فرا گرفت ، پس بزرگان و گرانمایگان لشکر را پیش خواند و بدیشان گفت که هنرها در جهان همه از من پدید آمده است ، گیتی را به خوبی آراسته ام و همه چیز حتی خواب و راحت شما از من است ، مرگ را نیز از شما برداشته ام و چون چنین است باید به من بگروید و مرا خداوند بخوانید ، آن که به من نگرود اهریمن کیش است . بزرگان سر در پیش افکندند و خاموش ماندند . این حال و خیال باعث گشت تا فر یزدانی از او جدا شد و مردم آرام آرام از وی روی گردان شدند و طی بیست و سه سال سپاه یکسره از گرد درگاه او پراگنده شدند و کارها بی نظم و درهم گشت . جمشید چون چنین دید از کرده و گفته پشیمان شد اما سودی نداشت ، چه خداوند بر او خشم گرفته بود و پیوسته فر او می کاست و جلالش کاستی می گرفت و این هنگام بود که ضحاک ماردوش پدیدار گشت .

شاهنامه به نثر، پادشاهی تهمورث

       هوشنگ پسری داشت هوشمند. بر جای پدر بر تخت شاهی برآمد . بزرگان کشور را فراخواند و گفت ؛ تخت شاهی به من رسیده است ،باید جهان را از بدیها پاک کنم و سپس در پادشاهی استوار و آسوده بنشینم . دست دیوان و شیاطین را کوتاه خواهم کرد و هر چه مایه سودمندی و بهره دهی است از جهان به دست خواهم آورد .پس پشم از گوسفندان جدا کرد و رشتن به مردم آموخت و با کوشش از رشته نخها جامه و فرش و گستردنیها تهیه کرد . برای غذای حیواناتی چون اسب و شتر و گاو ، سبزه و جو و کاه را اختصاص داد و مرغانی چون باز و شاهین را رام کرد و بدانها شکار کردن آموخت . آنگاه مرغ و خروس را پرورش داد و مردمان را به تیمارداری و نگهداشت آنها سفارش کرد .

      تهمورث وزیری پاک سرشت و نیکورای داشت ، شیدسپ نام که پیوسته روزه داشتی و شب را با راز و نیاز به درگاه بی نیاز به صبح رسانیدی . روزه و نماز شب رسمی است که او نهاده است . از اندیشه ی بلند و رای صائب او پادشاهی تهمورث رونق گرفت و جهان از بدیها پاک شد . فره ایزدی از شاه تابید. پس تهمورث به فر خدایی بر اهریمن حمله برد و به افسون و تدبیر به بندش کشید و مانند اسب تیزرو او را مرکب خویش ساخت و به هرسو تاخت .دیوان چون چنان دیدند از فرمان او سرپیچیدند و با سپاهی گران هیاهو کنان و غریوان پیش آمدند .

      دلیر مردان تهمورث و لشکر دیوان درهم افتادند و تهمورث به نیروی بازو و ضرب گرز گران یک بخش از آنان را کشت و دو بخش دیگر را اسیر کرد . دیوان اسیر شده متعهد گردیدند که او خط و نوشتن بیاموزند ، سی نوع خط از چینی و پهلوی و سغدی و جز اینها .

      پادشاهی تهمورث سی سال به درازا کشید و از آن پس جهان را به جهانیان واگذارد و درگذشت .

      استاد توس را از مرگ او بر جهان طعنی است بدین خطاب که ؛ جهانا چون سرانجام خواهی درود ، از آغاز چرا کشت می کنی و چون در خاکش می نهی ، چرا از خاکش بر می آوری .سود این آمدن و شدنها چیست ؟ 

 

شاهنامه به نثر،ادامه ی پادشاهی هوشنگ

     تا آن زمان خوردنی از میوه ی درختان بود و زندگی مردمان همانند دوران جدش کیومرث چنانکه باید سامانی نداشت . لباس از پوست جانوران و برگ درختان داشتند اما پرستش ایزد پابرجا و استوار بود .

      آتش را از سنگ هوشنگ بیرون کشید ، بدینگونه که روزی با گروهی در کوهسار میگشت ، ناگاه مار سیاهی قوی و دراز اندام با چشمانی چون دو چشمه ی خون سرخ به حرکتی سریع پیش روی آمد . هوشنگ سنگی برگرفت و برمار افکند تا او را بکشد .مار به چالاکی پیش از فرود آمدن سنگ بجست و کشته نشد ، اما از برخورد سنگ پرتاب شده بر سنگهای زمین جرقه ی آتشی پدیدار گشت و هوشنگ راز به دست آوردن آتش را دریافت . پس از آن هر که آتشی میخواست آهن بر سنگ می زد و به دست می آورد . شاه خدای را سپاس گفت و به مردمان یادآور شد که این فروغ و روشنایی ایزدی است که پروردگار جهان ما را هدیه فرموده است.آن را محراب پرستش قرار داد همانگونه که حجرالاسود در خانه ی کعبه ، محراب پادشاهی هوشنگ است .سپس شب هنگام جشنی ترتیب داد و آتشی افروخت و نام آن جشن را سده نهاد .

   به دنبال این واقعه جاندارانی چون گاو و گوسفند و خر را از گور و گوزن و آهو جدا کرد و آنها را به کار کشت و ورز گماشت و مردم را به پرورش و نگهداشت آنها سفارش کرد . پس از پوست نرم جانورانی چون سمور و قاقم و سنجاب جامه های نیکو ترتیب داد و سال های چهل گانه ی سلطنت خود را در این کارهای خیر گذرانید و با نام نیک از این جهان به جهان باقی شتافت . با اینهمه چون مرگش فرا رسید لحظه ای مجال درنگ نیافت و این روش جهان فانی است که پیوسته مهر دائم و روی خوش با هیچ کس ندارد .

 

شاهنامه به نثر، انتقام هوشنگ از دیو و پادشاهی او

    سپاه هوشنگ از آدمی و پری و پلنگ و شیر و دیگر درندگان فراهم آمده بود .با چنین لشکری روی به جنگ آورد . دیو ناپاک با ترس و باک به مقابله آمد . درندگان و ددان در دیوان افتادند و هوشنگ مانند شیر بر دیو تاخت و او را گرفتار کرد و به بند کشید . پس به انتقام خون پدر سر از تنش جدا ساخت و با پیروزی از آن نبرد باز آمد .

    کیومرث را روزگار پس از این انتقام گیری به سر آمد . برفت و جهان را از خود به میراث نهاد و راه سود بردن و بهره گرفتن از زندگانی را به دیگران آموخت اما خود از مایه ی خویش (عمر) خورد و آن را به پایان رسانید .

   آری جهان سراسر افسانه است ، بد یا خوب ، بر هیچکس وفا نکند و با هیچ کس نماند .

    پس از مردن کیومرث فرزند زاده ی او هوشنگ به شاهی رسید.تاج بر سر نهاد و چهل سال ملک راند .چون به جایگاه بزرگی نشست مردمان را گفت ؛ من فرمانروای هفت کشورم و به فرمان خدای توانا و دانا آماده عدالت گستری و بخشش هستم .پس به آباد کردن جهان پرداخت و داد ورزید ،آهن از سنگ جدا کرد و آن را سرمایه ی دیگر امور فنی قرار داد و پیشه ی آهنگری را بنیاد نهاد و تیشه و تبر و اره و دیگر ابزارهای لازم از آن ساخت . سپس به آبیاری و جاری ساختن آب در جوی ها و رودها پرداخت و با روان شدن آبها کار کشتن و درو کردن و زرع آغاز گشت و از این رهگذر همه کس توفیق یافت که از دسترنج خویش نان تهیه کند .

برگردان شاهنامه ی فردوسی به نثر،برگرفته از کتاب محمد دبیرسیاقی،نشر قطره

درود بر دوستان و همراهان این وبلاگ.

   از آن جا که مدتی است از نشست ادبی پویش دور افتاده ام و دریغم می آید که سخن از شاهنامه را در این وبلاگ ناتمام رها کنم، بر آن شدم تا این فعالیت را با نقل شاهنامه به نثر با بهره گیری از کتاب محمد دبیرسیاقی ،نشر قطره ادامه دهم. امیدوارم مورد پسند دوستان و همراهان عزیز قرار بگیرد.

پادشاهی کیومرث

     سخن سرای نامی ایران ز گفتار دهقان ، پژوهنده نامه باستان ، چنین روایت کرده است که نخستین کسی که رسم فرمانروایی و داشتن تاج و تخت آورد،کیومرث بود . آن گاه که آفتاب به برج بره رسید و ماه فروردین آغاز گشت و بهاران مایه ی از سر گرفتن جوانی جهان شد،کیومرث نیز فرمانروایی را آغاز کرد .منزلگاه او ابتدا کوهساران بود و تن پوش از پوست پلنگ داشت .

    سی سال باشکوه تمام بر جهان فرمان راند .دد و دام نزد او آرام گرفتند .کرنش و تعظیم آنان به شاه جهان مردمان را به پرستش و آیین و کیش رسانید .

    کیومرث پسری داشت خردمند و خوبروی به نام سیامک که مایه ی آرامش روان و آسایش جان پدر بود.شاه را دشمنی نبود جز اهریمن زشت کردار بداندیش که در آتش حسد و کینه می سوخت و در بدنهادی می بالید . بچه ای چون گرگ درشت اندام داشت و سپاهی گران.لشکر خویش گرد آورد و قصد به دست آوردن تاج و تخت شاه کرد ، بسیار کس به وی پیوستند و او با همگان از نیت خود سخن گفت و پرده از رازدل برداشت و جهان را پر از آوازه ی خود ساخت .کیومرث را به خاطر نمی گذشت که در درگاهش دشمنی چنین سهمگین و درنده خوی باشد.تا این که سروش،فرشته ی پیام آور،بی درنگ به نزداوآمد  به هیئت و شکل یکی از پریان؛ در حالی که پوست پلنگ بر تن داشت و کیومرث رااز نیت دیو نابکار و اعمال پسر بدنهادش آگاه ساخت .

     سیامک چون براین حال واقف گشت سپاه گرد آورد و تن را به چرم پلنگ پوشانید ، چه آن روزگاران هنوز زره و جوشن را نمی شناختند . جنگ در گرفت و سیامک با اهریمن بچه درگیر شد . بچه دیو ناپاک چنگ زد و سر و تن شاهزاده را در هم نوردید و بر خاک افکند و جگرگاه او را از هم درید و او را بدین زاری و خواری تباه کرد .

    کیومرث از مرگ پسر سخت غمگین گشت.از تخت فرود آمد و زار نالید .سپاهیان بر کشته سیامک گریستند و جامه ها به نشانه ی عزا سیاه کردند.سالی چنین با سوگ و درد و گریه زیستند.آن گاه دگربار سروش بر شاه فرود آمد و ازاو خواست تا از گریستن و زاری خودداری کند و سپاه گرد آورد و انتقام خون سیامک را از دیو وارونه کار بگیرد.فرزند سیامک،هوشنگ که در پیش نیای خود چون فرزندی عزیز پرورش می یافت و بااو چون وزیر و مشاوری رای میزد با لشکری گران نامزد جنگ با اهرمن گشت.