شاهنامه به نثر،آغاز پادشاهی کیکاووس
کیکاووس روزی در گلشن زرنگار با پهلوانان به مَیگساری نشسته و زبان به خود ستائی گشوده بود که دیوی به هیئت رامشگر و مُطرب نزد پرده دار بارگاه آمد و اجازه ی رفتن به حضور شاه را خواست و چون نزد کاووس بردندش، از مازندران و سر سبزی آن ناحیه و هوای دل انگیز نه گرم و نه سردش، وصف ها کرد و دل شاه را مفتون دیدن آن گلزار همیشه بهار ساخت . شاه با بزرگان و پهلوانان از رفتن خود بدانجا گفت. حاضران ناگزیر در موافقت با نیت شاه اظهار بندگی و فرمانبری کردند ، اما چون از پیش او بیرون رفتند آشفته حال و پریشان خاطر بودند. پس چاره در این دیدند که پیکی چابک سوار نزد زال و رستم بفرستند و از ایشان بخواهند تا به پایتخت آیند و شاه را از قصدی که کرده است منصرف سازند .
پیکی تیزپای پیغام ایشان را به زال و رستم رساند و زال زر شتابان رو به راه آورد و چون به حضور شاه رسید. زبان به اندرز گشود که مازندران جای دیوان و جادُوان است و شاهان گذشته چون جمشید و فریدون با همه ی شُکوه و جلال و سپاه بسیار و مال فراوان هرگز در صدد بر نیامدند که به آن سرزمین روی آورند اما کاووس فَرّ و شوکت خویش را از شاهان گذشته بیشتر و گنج خود را از آنان افزون تر قلمداد می کرد.پس گفت که در عزم خود به رفتن مُصمم است .
زال زر که اثری در پند و اندرز بخردانه ی خود ندید، به سیستان برگشت و بزرگان و پهلوانان تسلیم سرنوشت شدند و کاووس با لشگریان و مهمات فراوان رو به راه آورد تا به شهر مازندران رسید ، در مرغزاری خُرم و دلکش خیمه و خرگاه بپا کرد و گیو را به غارت شهر و سوختن و کشتن مردم آنجا فرستاد و گیو با فتح و پیروزی بازگشت . شاه مازندران پیغامی نزد دیو سپید ، بزرگترین دیو مازندران ، فرستاد و از او یاری خواست . دیو سپید شب هنگام به جادو و نیرنگ ابری سیاه بر فراز لشگریان ایران پدید آورد و سنگ و چوب از آن ابر فرو بارید، گروهی کشته شدند و جمعی به سوی ایران گریختند .
سپس به جادوی دیو سپید، چشم شاه و پهلوانانی که سالم مانده بودند، نابینا شد. دیو بر کاووس غُرید و بر خیال خام او برای تصرف مازندران طعنه زد و گفت: اگر از دیرباز با گرشاسپ پهلوان بزرگ پیمان نداشتم که با ایران ستیزه و جنگ نکنم ، تو را و پهلوانان و لشگریان بازمانده ات را نابود می ساختم و هنگامه ای عظیم بر پا می کردم . آن گاه آن چه از سپاه ایران برجای مانده بود به ارژنگ دیو سپرد که نزد شاه مازندران ببرد و نرّه دیوی را با دوازده هزار تن نگهبان کاووس و همراهان او کرد و آنان را به بند کشید و خود بازگشت .
یکی از سپاهیان ایران که در حمله ی دیو سپید، دور از لشگرگاه و سالم مانده بود نزد کاووس آمد و شاه او را به سیستان فرستاد تا از زال و رستم یاری بطلبد. فرستاده به سیستان رسید . پهلوانان از گرفتار شدن شاه و گُردان لشگر اندوهگین شدند . زال از رستم خواست که به مازندران برود و شاه و یارانش را از بند برهاند . رستم با این سفر پُر خطر موافق نبود. اما فرمان پدر را باید می پذیرفت ، گو این که معتقد بود تا او راه شش ماهه ی مازندران را بپیماید ، کاووس نازپرورده تاب بند و زندان نمی آورد و می میرد .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: