گزارش سفر به شاهرود
گزارش سفر به شاهرود یک شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۵ و نیم صبح با همراهی خانم مرادی، زری، آزی و توران به سمت شاهرود حرکت کردیم، ساعت هشت و نیم به دامغان رسیدیم، به دیدن مسجد تاریخی دامغان با نام" تاریخانه" رفتیم،در آن جا، آقای مدرسی، راهنمای گردش گری برای ما توضیح داد که واژه ی تاری در زبان ترکی به معنای خداست. این مسجد در بین سال های ۱۳۰ تا ۱۷۰ هجری قمری ساخته شده است و دارای ستون هایی مدور و قطور است، طاقهای مسجد از آجر است و بسیار شبیه طاقهای دورهٔ پیش از اسلام، یعنی عهد ساسانی است. تاریخانه به روایتی، دومین مسجد بزرگ و مهمی است که در قرن دوم در ایران ساخته شده است، اولین مسجد هم در یزد قرار دارد. بعد از این بازدید دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت شاهرود راندیم حدود ساعت دوازده به شاهرود رسیدیم. برای استراحتی کوتاه در میدان ورودی شهر توقف کردیم و چند عکس با نوشته ی زیبا و باشکوه "شاهرود، شهر زندگی " گرفتیم و کمی هندوانه خوردیم و دوباره سوار ماشین شدیم تا به خانه ی معلم برویم، پس از چندین تماس و مسیریابی با گوگل مَپ، بالاخره حدود ساعت یک و نیم به مرکز رفاهی فرهنگیان امیرکبیر رسیدیم، اتاقی ۵ تخته را تحویل گرفتیم و پس از خوردن ناهار و کمی استراحت برای دیدن آرامگاه های بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی راهی شهر بسطام شدیم. ابتدا به آرامگاه بایزید بسطامی،عارف بزرگ قرن دوم هجری رسیدیم، در همان آستانه ی در یک درخت پسته با خوشه هایی پر از شکوفه یا میوه ی نارس، نظرمان را جلب کرد اما همین که وارد شدیم و خواستیم با درخت عکس بگیریم، چند خانم چادری و یک مرد جوان به سمتمان آمدند و ما را مجبور به پوشیدن چادر کردند به تصور این که چادر پوشیدن، یعنی احترام گذاشتن به آن انسان بزرگ و در نتیجه، نزدیک شدن به خدا... افسوس که بایزید نمی توانست سخن بگوید که اگر می توانست، شاید این سخن معروفش را برای آن ها تکرار می کرد: " هرکه بر خلق گشاده تر به خدای نزدیک تر" بگذریم، پس از آن قبری مسطح اما با طول و عرضی حدودا ۳ متر، در کنار یک حجره ی کوچک، نشانمان دادند،که روی آن با خطی درشت نام بایزید بسطامی نوشته شده بود و یک خانم هم در کنار آن نشسته بود که گویا از مریدان شیخ بود. عقربه ی کوچک ساعت داشت به ۵ نزدیک می شد که به قلعه ی نوخرقان یا محله ی خرقان و آرامگاه ابوالحسن خرقانی، عارف بزرگ قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری رسیدیم، آرامگاهی است باشکوه که دارای محوطه ای پر درخت و زیباست، تابلویی از سخن معروف و مهم شیخ خرقانی، هم زینت بخش آرامگاهش شده بود: " هرکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آن کس که نزد باری تعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد." پس از کمی استراحت در سایه ی یک درخت و کنار جویی روان و صرف چای و شیرینی و گپ و گفتی شاد و پرنشاط با دوستان، از ابوالحسن خرقانی هم گذشتیم و به شاهرود برگشتیم، دو سه ساعتی به شوخی و خنده گذشت تا اینکه خواب بر همه چیره شد و صدای خر و پف بالا گرفت، ساعت ۵ صبح، سر حال و شاداب بیدار شدیم، من و توران از مرکز بیرون رفتیم تا نان بخریم وقتی برگشتیم چای را دم کردیم و صبحانه را با اشتها خوردیم و برای دیدن جنگل هیرکانی یا جنگل ابر راه افتادیم، ابتدا به روستای ابر رسیدیم، روستایی بسیار زیبا و دیدنی در دامنه ی تپه هایی زیبا و سرسبز که گل های رنگارنگش، چشم ها را خیره می کرد. در میان آن همه زیبایی ماشینمان را پارک کردیم و با یک لندرور قدیمی به سمت جنگل ابر پیش رفتیم از دالان بهشت یا تالار شاه که پوشیده از درختان پرشکوفه، و گیاهان و گل های رنگارنگ و خوشبو بود، گذشتیم تا به برکه ای طبیعی رسیدیم که در کنار چشمه ای جوشان با نام محلی "گل کلبده" و نام گردشگری" قلقل" تشکیل شده بود و چشم اندازی رویایی ساخته بود. کمی آب نوشیدیم و تماشایی کردیم و عکسی گرفتیم و دوباره حرکت کردیم پس از چند دقیقه به جنگلی از ابرهای متراکم رسیدیم که بیانم در وصف زیبایی اش ناتوان است، کمی پیاده روی کردیم و زندگی را نفس کشیدیم و هم نشین حشرات گوناگون و ریز و گیاهان خوش بو شدیم، چای و تنقلات خوردیم و دوباره سوار لندرور شدیم تا به پارکینگ رسیدیم، وارد روستای ابر شدیم و در کنار جویی پر از آب زلال و گوارا و در میان درختان پر شاخ و برگ، زیراندازی پهن کردیم و آتشی روشن کردیم، سپس دمنوشی از پونه های کنار آب، آماده کردیم و خوردیم، خانم مرادی و توران هم نوعی گیاه خوراکی به نام قزیاقی، چیدند، می خواستیم ناهار بخوریم که باران گرفت و باد شدیدی هم وزیدن گرفت، پس فوری جمع کردیم و راهی شهر شدیم که زری پیشنهاد داد حالا که وقت داریم، به دیدن آبشار مجن یا تنگه آبشار برویم،همین کار را کردیم و به سمت آبشار راندیم برای رسیدن به آبشار مجن هم از روستای مجن گذشتیم و پس از پشت سر گذاشتن سد و دریاچه ای زیبا به آبشار رسیدیم، این آبشار به خاطر ارتفاع بسیار زیاد و مسیر پر پیچ و خمش دارای یک راه پله ی آهنی است که حدودا سی پله را شامل می شود، از میان رودخانه گذشتیم و از پله ها بالا رفتیم تا به آبشار رسیدیم، آبشاری پر آب و خروشان که خواه ناخواه، بیننده را خیس می کند، عکس ها گرفتیم و لذت ها بردیم و به پایین برگشتیم، در همان محوطه، بساطمان را پهن کردیم و ناهار یا شاید شام، خوردیم که باز باد و باران امان نداد و راهی مان کرد، ساعت هفت و ربع به شاهرود و سپس خوابگاهمان رسیدیم، در حالی که به خاطر دیدن آن همه زیبایی، پر از انرژی و نشاط بودیم. بسیار گفتیم و از ته دل خندیدیم و بعد هم خواب و آرامش شبانه.... صبح باز هم زود بیدار شدیم، من و خانم مرادی و توران برای گرفتن نان پیاده روی کردیم و پس از برگشت و خوردن صبحانه، تصمیم گرفتیم بازار سنتی شاهرود را هم ببینیم و بعد از صرف ناهار به سمت کرج برگردیم، همین کار را کردیم و حدود ساعت ۱۱شب به کرج رسیدیم.
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: