گزارش سفر به یزد
صبح دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰ ساعت شش و سی دقیقه ی صبح قطارمون وارد ایستگاه یزد شد، از قطار پیاده شدیم و با تاکسی راهی اقامتگاهمون شدیم،اقامتگاهی که آزی جون با معرفی بانک، در نظر گرفته بود واقع در خیابون بیست و دو بهمن. نون سنگک خریدیم و صبحانه رو خوردیم و کمی خوابیدیم، وقتی بیدار شدم، سوسن و لیلا و توران و معصومه تازه از خرید برگشته بودند، خرید مواد غذایی برای چند روز اقامت، برای ناهار ماکارونی خوشمزه ای رو خوردیم که سوسن و لیلا تدارک دیده بودند و بعد از ظهر دیدن اماکن تاریخی رو شروع کردیم،ساعت سه سوار اتوبوس خطی شدیم و ابتدا به دیدن آتشکده ی زرتشتیان رفتیم، اما ساعت آغاز بازدید آتشکده برای بعد از ظهر، ۴ بود. تصمیم گرفتیم ابتدا به دیدن هتل داد برویم که می گفتند در سال ۱۳۰۷ به دستور رضاشاه ساخته شده است و در ابتدا یک کاروانسرا بوده است و محل استراحت کاروانیان اما در سال ۱۳۸۰ این بنا بازسازی شد و به شکل فعلی یعنی هتل - رستوران در آمد. بنای باشکوه و زیبایی است البته با حفظ نمادهای سنتی شهر یزد از جمله بادگیر و اتاق هایی که دورتادور حیاط واقع شده اند و حوضی در وسط حیاط با گل ها و گیاهان آراسته در اطرافش. پس از آن به آتشکده برگشتیم که از دوره ی ساسانیان مانده است و آتشش به همت موبدان زرتشتی از هزار و پانصد سال پیش تا کنون همچنان روشن مانده است، در ضلع غربی بنای آتشکده هم موزه ای را دیدیم از عکس هایی که مربوط به برگزاری آیین های گوناگون زرتشتیان بود از جشن های ماهانه مانند آبانگان و تیرگان گرفته تا آیین های فصلی مانند مهرگان و جشن های بزرگ ملی همچون شب یلدا و سده و نوروز، البته عکس هایی از چگونگی برگزاری مراسم ازدواج زرتشتیان نیز به این نمایشگاه جذابیت دیگری داده است. در طبقه ی پایین نیز علاوه بر کتاب های مقدس زرتشتیان یعنی خرده اوستا، وندیداد، ویسپرد،گات ها، یسنا و یشت ها، ماکت هایی از سفره های آیینی زرتشتیان در مراسم گوناگون دیده می شود. آب انبار زیبایی که پله های آن در گوشه ای از این بنا به چشم می خورد نیز بسیار خیره کننده و جذاب است. بعد از بازدید آتشکده و استراحتی کوتاه ،برای دیدن باغ دولت آباد سوار اتوبوس شدیم وقتی رسیدیم، چون شب بود از بازدید کامل طفره رفتیم و به خونه برگشتیم.
صبح سه شنبه ۲۵/ ۸/ ۱۴۰۰ با هماهنگی قبلی ساعت ۹ و نیم با یک اتومبیل ون، ابتدا به دیدن قلعه ی خرانق رفتیم. قدمت این قلعه و برج وباروی آن،به زمان ساسانیان یعنی ۱۸۰۰ سال پیش برمی گردد و وسعت آن ۱/۱ هکتار است.
"قلعه ی خرانق یکی از بزرگترین قلعههای مسکونی روستایی استان یزد است و همانند نمایشگاهی است که غرفههای آن از خشت و گل ساخته شدهاست." در این قلعه کوچه های پیچ در پیچ ترسناکی هم دیده می شود که بر جذابیت آن افزوده است. پس از آن به بازدید مهم ترین زیارتگاه باشکوه و آیینی زرتشتیان یعنی چک چک، چکچکو یا پیر سبز رفتیم، بنایی که بر کوهی بلند واقع شده است با ۱۶۰ پله. پس از گذر از چند طبقه و اتاق هایی که برای استراحت ساخته شده بود با نام خیله، به اتاقی در دل کوه رسیدیم با سقفی طبیعی که از آن، قطره قطره آب می چکد و هیچ گاه در طول سال قطع نمی شود. می گویند دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی با نام نیک بانو، پس از حمله ی اعراب به این کوه پناه آورد و در آن مخفی شد. پس از بازدید خرانق و چک چک که در اردکان واقع شده است، به میبد رفتیم و در بنای تاریخی کبوتر خانه استراحتی کردیم و پس از ناهار و بازدیدی کوتاه به نارین قلعه ی میبد رفتیم که مربوط به زمان مادهاست یعنی حدود شش هزار سال قدمت دارد و کهن ترین ارگ حکومتی جهان به شمار می رود. می گویند تا یکی دو قرن پس از حمله ی اعراب به ایران نیز مردم در آن زندگی می کرده اند اما کم کم متروکه و شوربختانه اکنون ویرانه شده است.
کاروانسری شاه عباسی و بنایی با نام یخچال میبد هم مکان های دیدنی دیگری هستند که در شهر میبد یزد واقع شده اند، در کاروانسرا چند حجره با دستگاه های بافندگی دیده می شود که شال و گلیم می بافند و می فروشند. ساعت پنج عصر به خانه برگشتیم.
صبح چهارشنبه بیست و ششم آبان با صدای بارانی که از شب گذشته بارشش آغاز شده بود، بیدار شدم با ملیحه هماهنگ کرده بودیم که ساعت ۹ صبح در میدان امیر چخماق یکدیگر را ببینیم و به دیدن بافت تاریخی و بازار برویم اما به خاطر بارندگی برنامه را یک ساعت عقب انداختیم و ساعت ده از خانه خارج شدیم و با اتوبوس خود را به میدان امیرچخماق رسوندیم و به بازار سنتی و سرپوشیده ی یزد رفتیم گردش در بازار و بافت تاریخی و دیدن زندان سکندر تا ساعت دو و نیم به طول انجامید پس از آن به رستوران سنتی دوحد رفتبم و ناهار خوردیم و حدود ساعت پنج به خونه برگشتیم. شب ،به پیشنهاد ملیحه به روستای فراشا در شهرستان تفت رفتیم و شب رو در اقامتگاه بوم گردی خاله ی ملیحه گذروندیم البته با سوپ و چای و قلیون و رقص و خواب. صبح پنج شنبه هم با بوی نون تازه و چای و صبحونه ای که سوسن و لیلا و توران و معصومه آماده کرده بودند، از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحونه برای دیدن عقاب کوه ابتدا به پشت بوم رفتیم و بعد قدم زنان وارد کوچه های باصفای پشت خونه شدیم با دیدن عقاب کوه از نزدیک کلی به هیجان اومدیم و لذت بردیم و عکس گرفتیم و برگشتیم،سوار ماشین شدیم و به دیدن ده بالا رفتیم و به محله ی قرق رسیدیم که برف باریده بود و زیبایی های روستا ما رو از خود بیخود کرده بود، بعد از نوشیدن شربت بیدمشک به سمت کویر راه افتادیم و البته قبل از اون، برای ناهار، سالاد الویه و ساندویچ فلافل خریدیم و خوردیم. شکوه و زیبایی خیره کننده ی کویر رو از نزدیک لمس کردیم، از تپه های ماسه ای بالا رفتیم در حالی که پاهامون در شن های نرم فرو می رفت و من و توران از تپه به سمت پایین قل خوردیم در حالی که نرمی ماسه ها صورتمون رو قلقلک داد و زبونمون مزه ی اونا رو چشید، آتش هیزمی و خوردن سیب زمینی زغال پخت و چای و کیک یزدی و انار و رقص دور آتش، برنامه های بعدی ما در شب کویر بودند خوش گذشت اگرچه از ستاره هایی که برای دیدنشون اون همه راه رو پیموده بودیم، خبری نبود و پوشش کمی تا قسمتی ابری آسمون،اجازه ی دیدن ستاره ها رو بهمون نداد.
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: