گزارش سفر به یزد

صبح دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰ ساعت شش و سی دقیقه ی صبح قطارمون وارد ایستگاه یزد شد، از قطار پیاده شدیم و با تاکسی راهی اقامتگاهمون شدیم،اقامتگاهی که آزی جون با معرفی بانک، در نظر گرفته بود واقع در خیابون بیست و دو بهمن. نون سنگک خریدیم و صبحانه رو خوردیم و کمی خوابیدیم، وقتی بیدار شدم، سوسن و لیلا و توران و معصومه تازه از خرید برگشته بودند، خرید مواد غذایی برای چند روز اقامت، برای ناهار ماکارونی خوشمزه ای رو خوردیم که سوسن و لیلا تدارک دیده بودند و بعد از ظهر دیدن اماکن تاریخی رو شروع کردیم،ساعت سه سوار اتوبوس خطی شدیم و ابتدا به دیدن آتشکده ی زرتشتیان رفتیم، اما ساعت آغاز بازدید آتشکده برای بعد از ظهر، ۴ بود. تصمیم گرفتیم ابتدا به دیدن هتل داد برویم که می گفتند در سال ۱۳۰۷ به دستور رضاشاه ساخته شده است و در ابتدا یک کاروانسرا بوده است و محل استراحت کاروانیان اما در سال ۱۳۸۰ این بنا بازسازی شد و به شکل فعلی یعنی هتل - رستوران در آمد. بنای باشکوه و زیبایی است البته با حفظ نمادهای سنتی شهر یزد از جمله بادگیر و اتاق هایی که دورتادور حیاط واقع شده اند و حوضی در وسط حیاط با گل ها و گیاهان آراسته در اطرافش. پس از آن به آتشکده برگشتیم که از دوره ی ساسانیان مانده است و آتشش به همت موبدان زرتشتی از هزار و پانصد سال پیش تا کنون همچنان روشن مانده است، در ضلع غربی بنای آتشکده هم موزه ای را دیدیم از عکس هایی که مربوط به برگزاری آیین های گوناگون زرتشتیان بود از جشن های ماهانه مانند آبانگان و تیرگان گرفته تا آیین های فصلی مانند مهرگان و جشن های بزرگ ملی همچون شب یلدا و سده و نوروز، البته عکس هایی از چگونگی برگزاری مراسم ازدواج زرتشتیان نیز به این نمایشگاه جذابیت دیگری داده است. در طبقه ی پایین نیز علاوه بر کتاب های مقدس زرتشتیان یعنی خرده اوستا، وندیداد، ویسپرد،گات ها، یسنا و یشت ها، ماکت هایی از سفره های آیینی زرتشتیان در مراسم گوناگون دیده می شود. آب انبار زیبایی که پله های آن در گوشه ای از این بنا به چشم می خورد نیز بسیار خیره کننده و جذاب است. بعد از بازدید آتشکده و استراحتی کوتاه ،برای دیدن باغ دولت آباد سوار اتوبوس شدیم وقتی رسیدیم، چون شب بود از بازدید کامل طفره رفتیم و به خونه برگشتیم.

صبح سه شنبه ۲۵/ ۸/ ۱۴۰۰ با هماهنگی قبلی ساعت ۹ و نیم با یک اتومبیل ون، ابتدا به دیدن قلعه ی خرانق رفتیم. قدمت این قلعه و برج وباروی آن،به زمان ساسانیان یعنی ۱۸۰۰ سال پیش برمی گردد و وسعت آن ۱/۱ هکتار است.
"قلعه ی خرانق یکی از بزرگترین قلعه‌های مسکونی روستایی استان یزد است و همانند نمایشگاهی است که غرفه‌های آن از خشت و گل ساخته شده‌است." در این قلعه کوچه های پیچ در پیچ ترسناکی هم دیده می شود که بر جذابیت آن افزوده است. پس از آن به بازدید مهم ترین زیارتگاه باشکوه و آیینی زرتشتیان یعنی چک چک، چکچکو یا پیر سبز رفتیم، بنایی که بر کوهی بلند واقع شده است با ۱۶۰ پله. پس از گذر از چند طبقه و اتاق هایی که برای استراحت ساخته شده بود با نام خیله، به اتاقی در دل کوه رسیدیم با سقفی طبیعی که از آن، قطره قطره آب می چکد و هیچ گاه در طول سال قطع نمی شود. می گویند دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی با نام نیک بانو، پس از حمله ی اعراب به این کوه پناه آورد و در آن مخفی شد. پس از بازدید خرانق و چک چک که در اردکان واقع شده است، به میبد رفتیم و در بنای تاریخی کبوتر خانه استراحتی کردیم و پس از ناهار و بازدیدی کوتاه به نارین قلعه ی میبد رفتیم که مربوط به زمان مادهاست یعنی حدود شش هزار سال قدمت دارد و کهن ترین ارگ حکومتی جهان به شمار می رود. می گویند تا یکی دو قرن پس از حمله ی اعراب به ایران نیز مردم در آن زندگی می کرده اند اما کم کم متروکه و شوربختانه اکنون ویرانه شده است.

کاروانسری شاه عباسی و بنایی با نام یخچال میبد هم مکان های دیدنی دیگری هستند که در شهر میبد یزد واقع شده اند، در کاروانسرا چند حجره با دستگاه های بافندگی دیده می شود که شال و گلیم می بافند و می فروشند. ساعت پنج عصر به خانه برگشتیم.

صبح چهارشنبه بیست و ششم آبان با صدای بارانی که از شب گذشته بارشش آغاز شده بود، بیدار شدم با ملیحه هماهنگ کرده بودیم که ساعت ۹ صبح در میدان امیر چخماق یکدیگر را ببینیم و به دیدن بافت تاریخی و بازار برویم اما به خاطر بارندگی برنامه را یک ساعت عقب انداختیم و ساعت ده از خانه خارج شدیم و با اتوبوس خود را به میدان امیرچخماق رسوندیم و به بازار سنتی و سرپوشیده ی یزد رفتیم گردش در بازار و بافت تاریخی و دیدن زندان سکندر تا ساعت دو و نیم به طول انجامید پس از آن به رستوران سنتی دوحد رفتبم و ناهار خوردیم و حدود ساعت پنج به خونه برگشتیم. شب ،به پیشنهاد ملیحه به روستای فراشا در شهرستان تفت رفتیم و شب رو در اقامتگاه بوم گردی خاله ی ملیحه گذروندیم البته با سوپ و چای و قلیون و رقص و خواب. صبح پنج شنبه هم با بوی نون تازه و چای و صبحونه ای که سوسن و لیلا و توران و معصومه آماده کرده بودند، از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحونه برای دیدن عقاب کوه ابتدا به پشت بوم رفتیم و بعد قدم زنان وارد کوچه های باصفای پشت خونه شدیم با دیدن عقاب کوه از نزدیک کلی به هیجان اومدیم و لذت بردیم و عکس گرفتیم و برگشتیم،سوار ماشین شدیم و به دیدن ده بالا رفتیم و به محله ی قرق رسیدیم که برف باریده بود و زیبایی های روستا ما رو از خود بیخود کرده بود، بعد از نوشیدن شربت بیدمشک به سمت کویر راه افتادیم و البته قبل از اون، برای ناهار، سالاد الویه و ساندویچ فلافل خریدیم و خوردیم. شکوه و زیبایی خیره کننده ی کویر رو از نزدیک لمس کردیم، از تپه های ماسه ای بالا رفتیم در حالی که پاهامون در شن های نرم فرو می رفت و من و توران از تپه به سمت پایین قل خوردیم در حالی که نرمی ماسه ها صورتمون رو قلقلک داد و زبونمون مزه ی اونا رو چشید، آتش هیزمی و خوردن سیب زمینی زغال پخت و چای و کیک یزدی و انار و رقص دور آتش، برنامه های بعدی ما در شب کویر بودند خوش گذشت اگرچه از ستاره هایی که برای دیدنشون اون همه راه رو پیموده بودیم، خبری نبود و پوشش کمی تا قسمتی ابری آسمون،اجازه ی دیدن ستاره ها رو بهمون نداد.

گزارش سفر یک روزه به کاشان

سفر گروهی به کاشان در ۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۲ هم در روزشمار زندگی من یک روز قشنگ و به یادماندنی شد. ساعت ۴ صبح در میدان اسبی سوار مینی بوس آقای وکیلی شدیم با دوستانی نازنین چون خانم مرادی ،زری،صدیقه،آزی، نورا،خانم مصلحی،معصومه،توران،فیروزه و .... حدود ساعت ۸ صبح به نیاسر رسیدیم،روستایی در فاصله ی سی کیلومتری کاشان. باغ های گل رز (گل محمدی) در ورودی این روستای زیبا، به خوبی نشان می داد که با محیطی خوش آب و هوا و مردمانی مهربان و مهمان نواز روبه رو خواهیم شد،مردمانی که صدها سال است کارشان، پرورش گل و گلابگیری و تهیه ی عرقیات گوناگون از سبزه ها و گیاهان کوهی بوده است. وارد روستا شدیم و راه آبشار نیاسر را با پرس و جو پیدا کردیم، آقای وکیلی در محلی مناسب مینی بوس را پارک کرد، پیاده به سمت آبشار راه افتادیم، هوا مطبوع و اردیبهشتی بود و تقریبا در همه ی خانه های روستا، درخت های بلند و بوته های گل دیده می شدهمه ی مغازه های سر راه هم لبریز از گل سرخ و گلاب و عرقیات بودند. از جلوی هر مغازه ای می گذشتیم یا ما را دعوت به خوردن یک لیوان شربت می کردند،یا یک جرعه عرق نعناع، عده ای هم برای معرفی محصولاتشان،کمی نعنای خشک یا به لیموی خشک شده،در کف دستمان می ریختند و برای خرید،تشویقمان می کردند.(همین جا بگم که من همه رو می خوردم ولی بعضی از دوستان،مثلا زری می گفت: من همه رو دور می ریختم.)
پیاده روی کوتاهی کردیم و رسیدیم به آبشار که واقعا آبشار بلند و باشکوهی بود با چند طبقه ی صخره ای که با گیاهان سبز و چشم نواز پوشیده شده بود و آبی زلال و پاک که خروشان از آن همه، می گذشت و در یک حوض مستطیل شکل آرام می گرفت. دوستان هنوز داشتند عکس های یادگاری‌ می گرفتند که من و آزی و مرضیه برای دیدن دستگاه گلابگیری از آبشار گذشتیم و با راهنمایی یک آقا، به مغازه ای در کوچه ی بعد رفتیم.در کف مغازه یک قلب بزرگ دیده می شد که با انبوهی از گل های سرخ طراحی شده بود و در طبقه ی زیرین مغازه دستگاه های گلابگیری و تهیه ی عرقیجات به نمایش گذاشته شده بود و جویی از آب زلال و شفاف هم در حیاط روان بود که به نظر می رسید برای مرحله ی پایانی جریان گلابگیری، در حیاط روان است.
بعد از آن برگشتیم و با خانم مرادی و آزی و نسترن و توران روبه روی آبشار برای استراحت نشستیم که فهمیدیم دیگر دوستان، برگشته اند و در یک مغازه نزدیک اتوبوس دارند خرید می کنند،ما هم رفتیم و همگی با هم سوار مینی بوس شدیم تا چشمه ها و غار باستانی رئیس نیاسر را هم ببینیم.
ابتدا برای دیدن چشمه ها رفتیم، نهری با عرض تقریبا دو متر در قسمتی از روستا جاری بود که گویا سرچشمه ی آبشار شمرده می شد. آب آن قدر زلال و شفاف بود که برای خیس کردن دست و پایت درآن،یا شستن صورت، نمی توانستی شک کنی‌. عکس های بسیاری با آن آب و خانه ی قدیمی ای که در کناره اش استوار مانده بود،گرفتیم و از آن جا هم رفتیم تا کمی بالاتر، در ابتدای یک محیط پردرخت و دیدنی، به نام باغ تالار، از غار باستانی رئیس بازدید داشته باشیم. این غار تا شصت متر عمق داشت و حدود ۹۵۰‌متر طول قسمت کشف شده ی آن بود. راهنمای غار که از طرف شهرداری و برای فروش بلیط آن جا کار می کرد، می گفت: این غار تا کاشان امتداد دارد و ادامه ی آن هم در دست اکتشاف است.
غار بسیار شگفت انگیزی بود با یک شهر خیال انگیز در طبقه ی زیرین. ما فقط توانستیم پس از ورود به غار، اتاق اول یا ورودی را ببینیم که در کف آن یک چاه کنده شده بود و می گفتند برای تهویه ی هوای درون غار است و پلکانی که به طبقه ی زیرین می رفت ،به همان شهر عجیب که گویا ذخایر بسیاری از طلا و جواهرات داشته است و در دوره ی ریاست جمهوری رفسنجانی استخراج شده بود.( این غار شامل سه طبقه داشت.) اما به نظر من همان دیدار کوتاه نیز می توانست بیان گر تلاش و کوشش عالمانه ی پیشینیان ما برای ساختن زیستگاه ها و معابدشان باشد.
برای ورود به غار و حرکت در سراسر آن، به ناچار باید خمیده یا دولا.دولا راه می رفتیم و راهنما می گفت به عمد، این گونه ساخته شده است زیرا این غار را ایرانیان در چهار هزار سال پیش برای عبادت مهر یا میترا،ایزد عهد و پیمان، در دل زمین کنده اند و برای بزرگداشت میترا لازم بود، خمیده به سوی نیایشگاه بروند.
پس از این بازدید کوتاه و شنیدن سخنان راهنما، به کاشان برگشتیم در حالی که بسیار گرسنه بودیم، از قبل قرار گذاشته بودیم که برای صبحانه، کله پاچه بخوریم اما در نیاسر کله پاچه نبود و طبیعتا ساعت ۱۲/۳۰ ظهر هم که به کاشان رسیدیم، نمی توانستیم کله پاچه بخوریم. پس به محض ورود به کاشان و دیدن باغ فین در سمت راست جاده، مینی بوس نگه داشت، پیاده شدیم و وارد باغ فین شدیم و با تعدادی از دوستان(خانم مرادی، صدیقه، خانم مصلحی، رضوان و...) قبل از هر بازدیدی، جایی را برای خوردن ناهار مختصری که همراه داشتیم، در نظر گرفتیم و ناهارمان را خوردیم.
باغ و حمام فین، اولین مکان تاریخی ای بود که در کاشان برای دیدن انتخاب شد. این باغ را شاه عباس اول صفوی ساخت. این باغ زیبا به خاطر چشمه های موجود در منطقه ی فین کاشان بنا شده است. در یک سوی باغ، یک عمارت بزرگ با نام کوشک صفوی دیده می شود و در قرینه ی آن، یک حمام کوچک وجود دارد که آن هم در دوره ی صفوی ساخته شده است و محل کشتن میرزاتقی خان امیرکبیر، نخست وزیر ناصرالدین شاه قاجار است. اما در سوی دیگر باغ نیز در دوره ی قاجار، عمارت دیگری با یک حمام بزرگ دیده می شود که برای شاهان قاجار ساخته بوده اند.
وجود یک استخر بزرگ پرآب در جلوی عمارت و جوی های باریکی که در محوطه ی باغ روان است،همچنین درختان سرو اطراف استخر، آرامش باغ را دوچندان کرده است.در یک قسمت باغ هم حفره هایی منظم در میان یک حوض دیده می شد که گویا چشمه های جوشش آب هستند و به همین دلیل به آن، حوض آب جوش(جوشیدن آب) می گویند.
پس از دیدن باغ و عمارت فین، در همان خیابان کمی قدم زدیم و از دیدن کوچه باغی با درختان پرشاخ و برگ توت و فرشی از توت روی زمین لذت بردیم.در پارکی،در همان نزدیکی هم کمی استراحت کردیم،بعد به دیدار خانه ی بروجردی ها و طباطبایی ها رفتیم. در ورودی خانه ی بروجردی ها،نگهبان از من خواست که حجاب داشته باشم، من نپذیرفتم، مانع ورودم شد، من هم از آن جا بیرون آمدم که ناگهان صدای زری جان را شنیدم که خشمگینانه می گفت: بله که ناراحتیم ،شما هم در این مدت فقط همین را یاد گرفته اید که بگویید اگر ناراحتی.... و با این تهدیدها مردم را ساکت کنید.
مرد بلیط فروش که در برابر این خشم و سخن حق زری جان، ناتوان شده بود دستش را روی زنگ گذاشت و گفت الآن مامورین را صدا می زنم و زری شجاعانه گفت: صدا بزن، منتظر چی هستی؟ و آن تهدیدهای پوشالی نگهبان با بیرون آمدن دوستان از آن خانه تمام شد،گو این که چندتا از بچه ها بی اعتنا به همه ی این گفت و گوها، رفتند داخل خانه و بازدیدشان را انجام دادند.
از آن جا به سوی خانه ی طباطبایی ها رفتیم و من چون فکر می کردم در خانه ی طباطبایی ها هم ممکن است با دیدن من بی حجاب، مشکلی برای دوستان ایجاد کنند، نرفتم داخل اما پس از چند دقیقه دوستان صدایم زدند و به هر حال خانه ی طباطبایی ها را دیدیم. خانه ای بسیار مجلل و با صفا که در دوره ی قاجار ساخته شده است با یک حیاط بزرگ بیرونی و دو حیاط کوچک تر اندرونی و عمارتی با اتاق های فراوان در پیرامون حیاط بزرگ. گچ بری ها و نقاشی های شگفت انگیز روی دیوارها و سقف، نمایی خیره کننده به این بنا داده است.
چیزی که در این بازدید، بسیار توجه ما را جلب کرده بود، حضور گسترده ی گردشگران چینی در این خانه بود که مشتاق و کنجکاو به نظر می رسیدند با عکاس هایی که تند تند عکس می گرفتند و هرچیزی و هر کسی می توانست سوژه ی عکاسیشان شود. پس از این بازدید هیجان انگیز ،به بازار کوچک همان اطراف رفتیم و کم کم با چندتا از دوستان(زری،خانم مرادی، شهناز،مهتاب و نسترن) به سمت کوچه ی قهر و آشتی هدایت شدیم، بارانی هم که از ظهر شروع شده بود و نم نم می بارید، داشت تندتر می شد وارد کوچه ای شدیم که پس از دو راسته ی کوتاه و دو پیچ،به یک راسته ی طولانی تر بن بست منتهی می شد با خانه های قدیمی در بسته. باران شدید تر شد و کوچه پر شده بود از آب گل آلودی که از ناودان ها در کوچه سرازیر می شد،کم کم بیرون آمدن از کوچه سخت می شد، پس به سرعت بیرون آمدیم و زیر باران، شتابان خود را به مینی بوس رساندیم و مینی بوس به سمت کرج حرکت کرد.من که کاملا خیس و گل آلود شده بودم روی صندلی آخر، با کمک معصومه که با شال برایم اتاق پرو درست کرد، لباسم را عوض کردم، توران داشت با آهنگ های شاد آقای وکیلی،در وسط مینی بوس می رقصید و راه را برایمان کوتاه می کرد که به قم که رسیدیم و ماشینی از آخوندها را دیدم فوری با توران همراهی کردم و کمی رقصیدیم تا این که بعد از قم به درخواست خانم مصلحی، کنار یک کارگاه سوهان پزی مینی بوس ایستاد، همگی پیاده شدیم و بعضی از دوستان خرید کردند، همان جا بود که گفتند مرضیه دارد نوه دار می شود، وقتی به مینی بوس برگشتیم و راه افتادیم، دوستان، همه شروع به رقصیدن کردند و تا نزدیکی های تهران، مهتاب و آزی و توران و زری و رضوان و نورا و بهاره و البته من می رقصیدیم تا مُهر پایان خوشی بر این سفر به یادماندنی زده شود.

گزارش سفر به کلاردشت

و اما کلاردشت؛
در سفر میانه بود که خانم مرادی عزیز،همه ی دوستان رو به ویلاشون در کلاردشت دعوت کرد،بعدا تاریخ سفر هم مشخص شد :۲۹ تیرماه ۱۴۰۱ . چهارشنبه ساعت هشت صبح از میدون اسبی سوار مینی بوس آقای وکیلی شدیم و راه افتادیم،حس و حالمون در مینی بوس و جاده چالوس دیدنی بود،از هیجان و اشتیاق، آرام و قرار نداشتیم.توران جون همواره در راهروی مینی بوس در حال رقصیدن دیده می شد،گاه گاه بقیه هم از جامون بلند می شدیم و با توران می رقصیدیم و شادمانی و لذتمون رو نشون می دادیم به خصوص وقتی آهنگای نوستالژیک پخش می شد،دیگه تقریبا همه ی بچه ها همخوانی می کردند و خوش بودیم. به کافه ایی در نزدیکی هزار چم رسیدیم به درخواست دوستان،آقای وکیلی ماشین رو نگه داشت و همه پیاده شدیم،صبحونه رو خوردیم والبته تا ما صبحونه می خوردیم،توران و مهتاب رفتند کنار رودخونه. بعد از صبحونه سوار شدیم و مینی بوس در جاده ی زیبا و پر پیچ و خم چالوس حرکتش رو ادامه داد، بسیار گفتیم و خندیدیم و خواندیم و رقصیدیم تا این به مرزن آباد رسیدیم و پس از اون به مسجد بی نام گویتر،همون مسجدی که خانم مرادی عکسش رو برامون فرستاده بود و تاکید کرده بود روبه روی مسجد،خیابونی با تابلوی صدف هست، پیداش کنیم و وارد بشیم و ادامه بدیم تا به صدف ۴ برسیم و خونه ی خانم مرادی. اما آقای وکیلی به هشدار بچه ها توجه نکرد و رفت با این توجیه که من دارم از نشانی یاب" بلد" استفاده می کنم. جاده را ادامه داد،از بنفشه ده هم گذشت، بعد حس کرد واقعا اشتباه کرده،سر مینی بوس چرخوند و برگشت تا این که به یه کوچه با نام صدف رسید،وارد کوچه شدیم و صدف ۹ و ۸ و... اما به صدف ۴ نرسیدیم،فیروزه جون به خانم مرادی زنگ زد و گوشی رو داد به آقای وکیلی و آقای وکیلی دوباره برگشت به همون خیابون صدف رو به روی مسجد.ولی چون خاکی بود، با کمی عشوه گفت "من توی خاکی نمی رم"پیاده شدیم و راه افتادیم ،خیابون رو داشتند آسفالت می کردند،با احتیاط و مراقبت زیاد قدم برمی داشتیم تا صدف ۴ رو پیدا کردیم،خانم مرادی رو جلوی در ویلا دیدیم و خوش حال و خندون به مقصد رسیدیم.

پس از استراحتی کوتاه و صرف چای و میوه و تنقلات،دوستان برای آماده کردن ناهار دست به کار شدند.البته جوجه ها رو از روز قبل خانم مرادی آماده کرده بود، مهتاب و فیروزه به سیخ کشیدند، صدیقه هم برنج رو،چلو کرد،منم منقل رو روشن کردم و کباب ها به کمک بچه ها آماده شد. ناهار خوش مزه مون رو خوردیم و بعد از شستن ظرف ها دور هم نشستیم و باز هم گفتیم و خندیدیم. هر چیزی رو سوژه ی خنده می کردیم، مثلا اون جمله ی آقای وکیلی با لحن عشوه ناک:" من توی خاکی نمی رم" که البته با هنرنمایی زری جون،ما رو از خنده روده بر می کرد‌.
عصر به پیشنهاد خانم مرادی برای پیاده روی و آوردن آب از چشمه ،آماده شدیم و راه افتادیم، بین راه کمی تمشک خوردیم،بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی رسیدیم به چشمه ی شهری که عبارت بود از یک لوله‌ی چهار اینچ با آبی زلال که به حوضچه ای گرد و سیمانی می ریخت و با یک جوی باریک به جریانش ادامه می داد. آب خنک و‌گوارای چشمه حال و هوای همه ی ما رو شادتر کرد.به ویژه وقتی که آذی جون به شیوه ی خاص خودش و با بطری روی یک یک ما آب پاشید و آب بازی لذت بخشی رو کلید زد،پس از آب بازی، بطری هامون رو پر کردیم و راه برگشت رو پیش گرفتیم اما قبل از خونه رفتیم به بازارچه ی ترکمن،دوستان خرید کردند و گشتی زدیم،من و خانم مرادی پیش افتادیم تا نون بربری بخریم ،دیگردوستان هم به سمت خونه رفتند. شب هم با بازی یه مرغ دارم روزی ... تخم می ذاره،سرگرم شدیم و البته کلی هم خندیدیم به اشتباهات همدیگه. صبح روز بعد یعنی پنج شنبه من و رضوان برای پیاده روی و آوردن آب از خونه بیرون اومدیم، از چشمه گذشتیم و کمی بالاتر از یکی دوتا درخت انجیر، چندتا انجیر خوردیم و به چشمه برگشتیم من دوباره کمی آب بازی کردم و بطری ها رو پر کردم و راه ویلا رو پیش گرفتیم،این بار ‌کمی اشتباه کردیم و از راه دور افتادیم اما به کمک سگی که با ما همراه شده بود،راه درست رو پیدا کردیم. بعد از صبحونه، کمی بازی کردیم؛ این بار بسکت خونگی، هر کدوم از ما ده تا پرتاب داشت اما از بین همه ی ما فقط آزی جون تونست هفت پرتاب موفق داشته باشه. این بازی رو هم با شوخی و مسخره بازی همراه کردیم و کلی خندیدیم. دم دمای ظهر دوباره مهتاب و فیروزه و صدیقه دست به کار شدند و خمیر کوبیده را آماده کردند و سیخ کشیدند و ما هم آتش روشن کردیم و چلو کباب ناهار رو به کمک همدیگه آماده کردیم و خوردیم، آب قطع شد،پمپ چاه هم هوا گرفته بود و آب نداشت. بعد از ظهر خانم مرادی و صدیقه و من برای رفتن به جنگل راه چشمه رو پیش گرفتیم، به راهنمایی دختری که کنار چشمه بود،رفتیم جنگل و کمی عکس گرفتیم و استراحت کردیم و بعد برگشتیم.به خونه که رسیدیم،دیدیم بچه ها شاد و شنگول تازه از حیاط همسایه برگشته بودند،تعریف کردند که ما رفتیم خونه ی همسایه ،ظرفا رو شستیم و دبه های خالی رو پر آب کردیم دستشویی هم رفتیم و البته یکی دو نفر هم با استفاده از همون فرصت دستشویی، حمام ریزی کرده بودند، همسایه ی دیوار به دیوار یعنی آقای طالبی هم برای راحتی ما یه شلنگ با شیر آب انداخته بود توی حیاط که واقعا لطف بزرگی بود.
برای شام، میرزاقاسمی خوش مزه ای داشتیم که نورا و فیروزه پخته بودند،پس از شام دوباره بازی کردیم این بار ورق و نرد،فیروزه با حوصله و دقیق به من و توران بازی نرد رو یاد داد.صبح روز جمعه با هوای دل انگیز و ابری شمالی بیدار شدیم،فضا بسیار روح نواز بود، مهتاب هم سرگرم آماده کردن هلیم خوش مزه ش بود،بعد از صرف صبحانه ی خوش مزه مون، قرار شد همگی بریم جنگل، راه افتادیم،وقتی رسیدیم به چشمه،خانم مرادی گفت باید منتظر بمانیم چون مهین و فیروزه و آزی از مسیر اشتباه دارند می آیند. خلاصه یک ساعت ماندیم و از هر رهگذر سوار یا پیاده ای سراغشان را گرفتیم،تا این که بالاخره رسیدند،با هم به سمت جنگل رفتیم،بین راه بسیار آلوچه خوردیم و چیدیم تا به جنگل رسیدیم،استراحت کردیم و بچه ها به روال همیشگی ده ها عکس گرفتند،سپس برگشتیم.برای ناهار صدیقه استانبولی پلو پخت و بعد از ناهار نورا آش رشته را بار گذاشت، حدود ساعت هفت برای کلاردشت چهار تاکسی گرفتیم که دوتای آن ها رسیدند و چند نفر را سوار کردند و رفتند اما دوتای دیگر با چهل یا پنجاه دقیقه تاخیر رسیدند،به هرحال به میدان بانک ملی کلاردشت رفتیم و از قنادی کاکا، بستنی خریدیم و خوردیم،چندتا از دوستان هم کلوچه و شیرینی گرفتند.بعد هم پرسان پرسان به فروشگاه حاجی ارزونی رفتیم که تقریبا هیچ لباس ارزونی نداشت، از همان جا تصمیم گرفتیم برگردیم ابتدا یک مینی بوس ایستاد اما برای قیمت به توافق نرسیدیم،می خواست سیصد هزار تومان از ما بگیرد که راضی نشدیم و رفت،نورا به همان تاکسی تلفنی زنگ زد، آمدند و سوار شدیم اما ناگفته نماند که در همان مدتی که منتظر نشسته بودیم با شوخی های توران و فهیمه و دیگردوستان چنان سرگرم بودیم که متوجه گذر لحظات نمی شدیم وقتی به خانه رسیدیم ساعت به حدود دوازده رسیده بود و ما ساعت ۲ آش رشته خوردیم و معصومه برای ناهار روز بعد گوشت را بار گذاشت،صبح شنبه ساعت ۹ با صدای خانم مرادی عزیز بیدار شدم که می گفت برید چشمه آب بیارید، من و رضوان و شهناز و مهتاب و توران بطری ها رو برداشتیم و راه افتادیم،به چشمه که رسیدیم من برای آخرین بار آب بازی کردم و بطری ها رو پر کردیم و برگشتیم و پس از کلی رقص، ناهار خوردیم و برای برگشتن به کرج آماده شدیم ساعت ۸ با مینی بوس آقای وکیلی از گویتر خداحافظی کردیم و چون ترافیک جاده سنگین بود ساعت دوی صبح رسیدیم به میدان اسبی. در راه برگشت هم پای ثابت رقص هامون، توران جون تا تونست رقصید....

گزارش سفر به خوزستان


امروز 14 بهمن ماه 1401 است، چند ساعت پیش یعنی ساعت هفت و ربع در میدان اسبی به اتفاق دوستان از مینی بوس پیاده شدیم. یک هفته در سفر بودیم، سفری پرهیجان و خاطره انگیز و البته بسیار دوست داشتنی برای من...عصر روز هفتم بهمن ماه ۱۴۰۱ بود که در کنار دوستان نازنینم سوار قطار" بن ریل" تهران _ خرمشهر شدیم، ساعت پنج و نیم قطار حرکت کرد، من ، زری ، آذی و دخترش فاطمه در کوپه ی شماره ی ۵ از سالن ۱ قطار بودیم و خانم مرادی، توران، معصومه و مهین در کوپه ی ۶ و نورا و دخترش پریا هم در کوپه ی ۷ بودند. قطار با ضربان قلب من در حرکت بود، با خوش حالی غیر قابل وصفی در راهروی قطار و بین کوپه ها در رفت و آمد بودم، از ایستگاه قم و اراک گذشتیم ، دیدم توران پرانرژی، ساکت و صندلی نشین شده، شوربختانه سرما خورده بود، نورا و پریا هم سرفه می کردند و هنوز آثار سرماخوردگی ده روز گذشته، در آن ها دیده می شد، پریا تا حدودی رنگ پریده بود و از درد معده شکایت می کرد و نورا در جست و جوی شربت معده و دارو برای او بی تابی می کرد. با این همه عکس هایی از دوستان در راهرو گرفت، دو- سه ساعت هم خوابیدیم و صبح خوش حال و خندان به یکدیگر صبح بخیر گفتیم در حالی که از لرستان هم گذشته بودیم و ایستگاه های خوزستان را یکی یکی پشت سر می گذاشتیم، پس از اهواز به خاطر بارندگی های فراوان روزهای اخیر به هور بسیار زیبا و طراوت افزایی در جاده ی آبادان رسیدیم، همه هیجان زده و شاداب از هور فیلم برداری می کردند و از زیبایی پرنده هایی که بر فراز آن در پرواز بودند، می گفتیم و از دیدن این چشم انداز بهشتی لذت می بردیم تا این که ساعت ۱۲ ظهر روز شنبه هشتم بهمن ماه، به ایستگاه خرمشهر رسیدیم، شهری که هنوز جنگ زده به نظر می رسد اگرچه سی وسه- چهار سال از جنگ هشت ساله ی ایران و عراق گذشته است. ویرانی های جنگ، در آبادان نیز بسیار به چشم می آید و فریاد محرومیت و مظلومیت از جای جای شهر به گوش می رسد، در ایستگاه خرمشهر تاکسی ها دوره مان کردند و یکی دو راننده که زرنگ تر بودند چمدان هایمان را برداشتند و به سمت ماشین هایشان دویدند و ما هم سراسیمه به دنبالشان در حرکت بودیم از این طرف به آن طرف می دویدیم تا ببینیم بالاخره باید سوار کدام ماشین بشویم، به هر حال با دو سواری و یک وانت دوکابین به سمت خانه ی معلم آبادان حرکت کردیم از روی پل کارون که خرمشهر را از آبادان جدا می کند،گذشتیم، من و خانم مرادی جان خواستیم کنار پل عکس بگیریم، ماشین را نگه داشتیم اما دو ماشین دیگر،بی اعتنا رد شدند، خانم مرادی هم عکس نگرفت و گفت برویم، در بین راه راننده بازار اروند، شرکت نفت آبادان و سینما نفت و مراکز تفریحی رفاهی کارکنان شرکت نفت را به ما نشان داد که همگی پیش از انقلاب ۵۷ ساخته شده بودند تا این که به خیابان بوارده شمالی و خانه ی معلم آبادان رسیدیم، از فقر امکانی خانه ی معلم هرچه بگویم، کم گفته ام، ساختمان کهنه و قدیمی آن، متعلق به دوران پهلوی بود،برق قطع شده بود، در آشپزخانه دو اجاق گاز وجود داشت که یکی از آن ها از کار افتاده بود و رویش را با یک صفحه ی چوبی پوشانده بودند از اجاق گاز دوم هم فقط یک شعله را می توانستیم روشن کنیم که آن هم فوری خاموش می شد، با چند چوب کبریت و کاغذ به زحمت توانستم روشن نگهش دارم تا آب بجوشد و چای دم کنیم و کمی خستگی در کنیم،برای ناهار هم چلو کوبیده و نوشابه سفارش دادیم، خوردیم و کمی استراحت کردیم و پس از صرف چای و دمنوش مخصوص توران، به سمت بازار راه افتادیم،خیابان امیری،چهار راه ته لنجی.... بعد هم به کنار اروند رفتیم و با لنجی که لنگر انداخته بود، عکس گرفتیم، سپس از دست فروش های حاشیه ی اروند، لباس خریدیم، بعد از بازار مرکزی بازدید کردیم،برای شام هم از یک فلافل فروشی خیابانی، ساندویچ و نوشابه گرفتیم و خوردیم،وقتی به خانه ی معلم برگشتیم، دیدیم همچنان تاریک و بی برق است در حالی که همه ی ساختمان های اطراف آن برق داشتند. تصمیم گرفتیم همان شب به بهبهان برویم، پس کارت هایمان را گرفتیم و با سه اسنپ به سمت بهبهان حرکت کردیم، ساعت از ده کمی گذشته بود،راننده ی پرایدی که ما را می برد،زودتر راه افتاد تا بنزین بزند،از سربندر و بندر ماهشهر گذشتیم، در ابتدای جاده ی امیدیه پژو های حامل دوستان نیز به ما رسیدند و از ما گذشتند در آغاجاری، ایستاده بودند تا ما رسیدیم، هوا بسیار سرد بود با این همه راننده ها پیاده شدند و چند دقیقه استراحت کردند و دوباره راه افتادند، پس از حدود سی و پنج دقیقه به پالایشگاه عظیم بیدبلند رسیدیم، که با چراغ های فراوان و مشعل های گازی اش فضا را مثل روز روشن کرده بود و چونان یاقوتی درخشان چشم ها را خیره می کرد، بعد از آن
از بیست کیلومتر دیگر هم گذشتیم تا به بهبهان رسیدیم. وارد خانه شدیم، هوا حسابی سرد بود، شیرهای گاز و آب را باز کردیم و سعی کردیم بخاری و آبگرم کن را روشن کنیم و بالاخره پس از ده یا پانزده دقیقه هر دو را روشن کردیم و به هر زحمتی بود در کمد را هم باز کردیم و با چند پتوی مختصر و البته کلی شوخی و خنده و تفریح شب را به صبح رساندیم،ساعت هفت از خواب بیدار شدم و با عشق برای خرید نان و آش کارده و برزنگک ویژه ی بهبهان از خانه بیرون رفتم. پس از صبحانه، تصمیم گرفتیم برای ناهار سبزی پلو با ماهی بخوریم، من و زری و خانم مرادی رفتیم برای خرید، سر راهمان به مغازه ای برخوردیم که کفش و کاپشن و شلوارهای استوک داشت شلوارها را قیمت کردیم گفت ۳۵۰ هزار تومان،دو دل بودیم،پس گذشتیم و به ماهی فروش ها رسیدیم اما همه تعطیل بودند،پرس و جو کردیم، گفتند فقط بعد از ظهر ها مغازه را باز می کنند.بنابراین مرغ و مخلفات زرشک پلو و شیر و ماست و دوغ را خریدیم و به خانه برگشتیم. زری زرشک پلو با مرغ خوش مزه ای پخت و ناهار را خوردیم می خواستیم به دیدن نرگس زار برویم که باران شروع به باریدن کرد و نتوانستیم برویم، برای همین، حدود ساعت شش، پیاده روانه به بازار رفتیم و حدود ساعت ده به خانه برگشتیم. شب باز هم دورهمی و خنده بازار داشتیم، روز بعد یعنی دوشنبه دهم بهمن،ساعت هشت صبح با مینی بوس به گناوه رفتیم، صبحانه را هم در یک پارک کنار جاده ای خوردیم و حدود ساعت یازده به گناوه رسیدیم، بعد از دور زدن در بازار و خرید، به پارک ساحلی رفتیم و البته بی درنگ خود را در آب های کناری خلیج همیشگی فارس رها کردیم،همگی با آب بازی و آواز و تفریح اوقات خوشی را داشتیم می گذراندیم که ناگهان توران وسط آبها به زمین خورد و زانویش آسیب دید، سرما هم که خورده بود،با این همه باز هم کلی بازی و شوخی کردیم و خندیدیم تا این که وقت رفتن به دیلم شد، سوار مینی بوس شدیم و به دیلم رفتیم، ابتدا باز هم رفتیم کنار خلیج فارس و عکس گرفتیم بعد هم بازار و خرید ولی قبل از آن،برای ناهار،ساندویچ فلافل خوردیم فلافلی با طعم مهمان نوازی کم مانند ساندویچ فروش های دیلم،همین که به دکه هایشان رسیدیم با رقابتشان در پذیرایی مواجه شدیم، هر کدام به نوعی می خواست نشان دهد که فلافل هایش خوش مزه تر است، فروششان هم به صورت سلف سرویس بود با بیست و پنج هزار تومان می توانستیم هر چه قدر می خواهیم فلافل در ساندویچمان بگذاریم،بعد از تمام شدن ساندویچ هایمان نیز دوباره با یک بشقاب فلافل داغ،پذیرایی شدیم البته به جای بشقاب بهتر است بگویم یک برگ کاغذ ساندویچ. وقتی به خانه برگشتیم، توران دوست داشت که برویم به همان مغازه ی استوک فروشی، ولی دیگر دوستان مخالفت کردند و از ما خواستند صبر کنیم تا روز بعد....
روز بعد یعنی سه شنبه ۱۲ بهمن قرار بود ساعت ۲ بعد از ظهر به دیدن نرگس زار و نخلستان بهبهان برویم، اما از پیش از ظهر باران باریدن گرفت، آذی سرگرم پختن ناهار یعنی سبزی پلو با ماهی شد تا ناهار را زود بخوریم و آماده ی رفتن به نرگس زار شویم،اما باران همچنان می بارید و آقای ترکانیان،زنگ زد و به دلیل زیاد شدن بارندگی، گردشمان را کنسل کرد. بعد از ظهر به بازار بهبهان رفتیم، سر راه قرار بود به مغازه ی استوک فروشی سری بزنیم،که بسته بود و هرچه زنگ زدیم، در دسترس نبود. پس به یک مغازه ی کفش فروشی استوک در خیابان پیروز رفتیم که نشانی اش را آقای ترکانیان به ما داده بود، همه ی دوستان کفش خریدند،بعضی از دوستان چندین جفت خریدند چون هم خارجی بودند هم قیمتشان مناسب بود. روز چهارشنبه از صبح دوباره بارش داشتیم،بنابراین به اتفاق خانم مرادی ،توران و معصومه اسنپ گرفتیم و به فلکه ی بیدبلند رفتیم تا خرما بخریم، برای دیگردوستان هم خرما گرفتیم و رفتار گرم و مهربانانه ی خانم های خرما فروش با شعار زن، زندگی آزادی،دوستان را تشویق کرد که با آن ها عکس بگیرند. عکس گرفتیم و با یک اسنپ دیگر به خانه برگشتیم. لوبیاپلو پختیم و خوردیم و بعد از ظهر به دیدن ن گس زار و نخلستان رفتیم، آقای ترکانیان هم از گل های نرگس بین راه، برای هرکداممان یک شاخه چید، در نخلستان هم با منظره ی بازگشت گوسفندها به آغل روبه رو شدیم که بسیار هیجان انگیز و شاد بود.در مجموع به من خیلی خوش گذشت در کنار این دوستان نازنین. شب را هم با شوخی و خنده ی بسیار گذراندیم و روز بعد ساعت هشت و نیم صبح با اتوبوس از بهبهان به سمت اهواز حرکت کردیم،مه غلیظی جاده را پوشانده بود، ساعت ۱۱ به اهواز رسیدیم و از ترمینال با تاکسی به راه آهن اهواز رفتیم، من و زری در یک تاکسی بودیم،سر راه، روی پل کارون از زری عکس گرفتم و دوباره راه افتادیم وقتی به راه آهن رسیدیم،همه ی دوستان رسیده بودند، نشستیم و منتظر ماندیم،برای ناهار هم مهمان دوست نورا بودیم که زحمت کشیدند و برایمان جوجه کباب تهیه کردند و به ایستگاه آوردند.ساعت یک و ربع سوار قطار رجا، اهواز به تهران شدیم، قرار حرکت کرد و من آن قدر خسته بودم که سه چهار ساعت خوابیدم بعد از آن در یک کوپه جمع شدیم گفتیم و خندیدیم و آواز خواندیم تا وقت خواب... ساعت شش صبح به ایستگاه تهران رسیدیم و یک سفر به یاد ماندنی دیگر نیز به پایان رسید.

گزارش سفر به میانه

بالاخره به روز پنج شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ رسیدیم،همان روزی که از ده روز پیش برایش برنامه ریزی کرده بودیم،قرار بود به دعوت دوستمان،صدیقه به میانه برویم،شهری در شرق استان آذربایجان شرقی. ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح به اتفاق زری،شهناز و خانم مرادی با ماشین همسر ایشون به طرف ایستگاه قطار کرج حرکت کردیم،ساعت شش به ایستگاه رسیدیم و به اتفاق دیگر دوستان همسفرمان در ایستگاه مشتاقانه به انتظار نشستیم. چند دقیقه بعد،مهتاب،ظرف رنگینکش را آورد و از همه خواست با خوردن رنگینک ،این انتظار قشنگ را شیرین کنند. ساعت شش و چهل و پنج دقیقه قطار رسید، سوار شدیم و قطار سوت زنان از ایستگاه خارج شد،ایستگاه های هشتگرد ،زیاران،آبیک و ... را پشت سر گذاشتیم،از ایستگاه تاکستان و خرم دره و زنجان نمی شد بدون نگاه کردن به اطراف جاده گذشت، هر دو طرف پوشیده شده بود از تاکستان های سرسبز، باغ های سیب چشم نواز، گل و گیاهان رنگارنگ و درخت های گوناگون.توران در کنار من نشسته بود و مسیر را معرفی می کرد،از زیبایی ها و وفور نعمت در منطقه ی زنجان و طارم می گفت و آتش اشتیاق ما را فروزان تر می کرد،نورا هم بین صندلی ها حرکت می کرد و پی در پی از دوستان،عکس می گرفت،لیلا و رضوان هم طبق معمول سعی می کردند در همه ی عکس ها باشند و هیچ تیک دوربینی را از دست ندهند. به نزدیکی های میانه رسیدیم که صدیقه،پل تاریخی نیمه ویران قلعه دختر یا همان پل دختر را به ما نشان داد و توران هم توجهم را به رودخانه ی قزل اوزن که پرآب و شادان در جریان بود، جلب کرد. از زیبایی های طبیعت این جاده گذشتیم و به ایستگاه میانه رسیدیم،کوله پشتی ها را برداشتیم و ذوق زده،پیاده شدیم. سه تاکسی ما،سیزده نفر را به خانه ی صدیق رساندند،خانه ای تمیز با چشم انداز شهر میانه از سویی و منظره ی کوه و دشت سرسبز از سویی دیگر. لباس هایمان را عوض کردیم و خوراکی هایمان را آوردیم، سفره را پهن کردیم و ناهار خوردیم،ناهاری رنگارنگ شامل: دلمه،سالاد الویه،کتلت گوشت،کتلت مرغ و لازانیا، پس از ناهار به دلیل خرابی یخچال، صدیقه به تعمیرکار زنگ زد وقتی که تعمیرکار آمد،ما برای استراحت به اتاق رفتیم اما مشغول بازی" یه مرغ دارم، روزی ... تخم می ذاره" شدیم. در این بازی، لیلا با لهجه ی شیرینش‌، آن قدر ما را خنداند که چشم هایمان پر از اشک شد.
بعد از ساعت پنج بعدازظهر،پیاده به سمت بازار میانه، حرکت کردیم،بازاری سنتی و سرپوشیده در یک سمت و در سمت دیگر،خیابانی با کف پوشی از موزاییک های کوچک و زیبا، صدیقه ما را به بستنی فروشی معروفی در همین خیابان برد، بستنی خوردیم با کیک هایی که به آن ها "اهری" می گفتند. مقداری مواد غذایی هم خریدیم و به خانه برگشتیم البته با تاکسی. شب دور هم نشستیم و تخمه شکستیم و تنقلات خوردیم و گفتیم و خندیدیم،ساعت یازده شهناز به اتاقی رفت و خوابید و ما با یادآوری خنده های دلی بعداز ظهر، تصمیم گرفتیم دوباره بازی کنیم ،ابتدا کمی بازی "یه مرغ دارم..." بعد هم روایت داستان کوتاه با احساس های مختلف. به پیشنهاد خانم مرادی، زری با چند واژه ،داستان کوتاهی ساخت و همه ی دوستان با احساس های خشم ،خوش حالی، ناراحتی و بی حسی، روایتش کردند. با روایت ها حسابی خندیدیم و بعد از ساعت سیزده یا یک نیمه شب، هرکس پتویی و بالشی برداشت و رفت خوابید.... روز جمعه ساعت هفت صبح با صدای دوستان بیدار شدم و رفتم توی صف دستشویی، خانم مرادی و صدیقه هم رفتند بیرون که نان بخرند. بعد از نرمش صبحگاهی و صبحانه آماده شدیم که با تاکسی به روستای شیخدرآباد برویم،تاکسی ها رسیدند و سوار شدیم، مسیر حرکتمان پوشیده شده بود از گل های شقایق و بابونه و گیاهان گوناگون به رنگ های زرد،سبز، قرمز و سفید. خیلی لذت بردیم.به روستا رسیدیم،با پدر و مادر و برادران صدیقه آشنا شدیم و البته همسرانشون با نام های راحله و زهرا
همگی مهربانانه از ما استقبال کردند و با مهمان نوازی وسایل ناهار را آماده کردند،برادر صدیقه هم تریلر را به تراکتور وصل کرد، سوار شدیم در حالی که همگی برای اولین بار بود که با این وسیله،به پیک نیک می رفتیم، حس تازه و قشنگی بود، شور و هیجان دوستان با زیبایی روستا و محیط پیرامونش دست به دست هم دادند و سختی فشرده نشستن در تریلر تراکتور را خواستنی کردند، گذر از میان رودخانه ی قزل اوزن همه ی ما را به وجد آورده بود، به طوری که صدای خنده و آواز و تنبک دوستان،تمام دشت را پر کرده بود و سبزه ها را شاداب تر. به شالیزار برادرهای صدیقه رسیدیم.تپه های رنگارنگ از گل ها و سبزه ها با صدای دلنشین رودخانه،گویی به ما خوش آمد می گفتند. ناهار کوبیده ی دست پخت صدیقه و مهتاب را خوردیم با برنج خوش پخت و معطری که از همون شالیزارها به دست آمده بود و دوغ محلی و خوش مزه. بعد از ناهار، آزی جون،خانم مرادی و من برای شستن ظرف ها داوطلب شدیم، کنار جوی آب روان نشستیم و به زور ظرف ها رو از دست زهرا و راحله کشیدیم و شروع به شستن کردیم.کم کم دوستان دیگر هم آمدند و لحظات بسیار خوشی برایمان رقم خورد. بعد از ناهار دوباره سوار تراکتور شدیم و به مزرعه ی پدر صدیقه رفتیم،مزرعه ای بسیار دل انگیز با تپه هایی پوشیده از گیاهان مفید به ویژه آویشن،زری بادمجان ها را کباب کرد و بعد هم آش دوغ خوردیم به علاوه ی ترشک و چاغاله های زردآلویی که مادر صدیقه یعنی صدف خانم از درختای خودشون چیده بود و مهربانانه از ما می خواست که بخوریم و از تازگی اون ها لذت ببریم.دیگه داشت غروب می شد که وسایل رو جمع کردیم و به روستای شیخدرآباد برگشتیم و از اون جا با ماشین های برادرای مهمون نواز صدیقه به میانه برگشتیم،شب دوباره دور هم نشستیم و چای و تنقلات خوردیم و به پیشنهاد نورا، یکی یکی از عیب ها یا عادت های ناپسند خودمون صحبت کردیم. نوبت به خانم مرادی رسید، ایشون صمیمانه گفت: "من دوست ندارم افراد جدید رو در گروه بپذیریم." ناگهان مهین با قدردانی گفت: "جا داره من از خانم مرادی تشکر کنم که اجازه داد وارد گروه بشم." و همین چند جمله با هنرمندی خاص زری، دست مایه ای شد برای طنزگویی و خنده های شاد روزای بعدمون به علاوه ی تکیه کلام های دیگر دوستان. مثلا درود و سپاس گفتنای من. روز بعد یعنی هفدهم اردیبهشت بعد از صبحانه،بساط پاک کردن آویشن ها پهن شد،خانم مرادی و صدیقه رفتند برای خرید.نورا و رضوان هم به لیلا کمک کردند در پختن ناهار یعنی میرزا قاسمی. بعد از ناهار دوباره آماده ی گشت و گذار در طبیعت شدیم، باز به روستای شیخدرآباد رفتیم اما این بار مسیر شیب داری را طی کردیم تا کنار رودخانه و منطقه ای که به آن دربند می گفتند.همه چیز به نظر عالی می رسید، شاد و خندان چای می خوردیم با بیسکویت و خرما. توران هم با گوشی زری از روی چند سنگ گذشت و رفت برای عکاسی از دوستان بعد از من خواستند که گوشی رو از توران بگیرم و چندتا عکس ازشون بندازم. منم از روی همون سنگا رد شدم و گوشی رو گرفتم و یکی دوتا عکس انداختم بعد تصمیم گرفتم دوباره از روی سنگا بگذرم و چندتا عکس هم از اون زاویه بگیرم که ناگهان روی یکی از سنگ های جلبک دار،پایم لیز خورد و آن چه نباید می شد، شد، گوشی در دست افتادم توی آب،اگرچه سریع بلند شدم اما چه فایده؟ چون گوشی نوی زری، حالا دیگر آب خورده و خراب شده بود و حال من از آن خراب تر، شرمنده و درمانده و مات و مبهوت، گوشی را به زری دادم. نورا و زری هرکاری که به نظرشان می رسید،انجام می دادند تا شاید گوشی روشن شود اما نمی شد.
من نگران،پریشان، پشیمان و آب کشیده ایستاده بودم و زری و نورا همچنان گوشی را دست به دست می کردند که دیدیم توران با بطری خالی دوغ آمد و روبه روی نورا و زری ایستاد. همین که چشم نورا به بطری خالی دوغ افتاد آشفته شد و گفت:" دوغا چی شد؟ چرا همه ی دوغا رو خوردین؟ پس ما چی؟ ...." توران هم با دستپاچگی، بطری و لیوانی را که در دستش بود، انداخت و با اشاره به سمتی که مهین و مهتاب و لیلا و معصومه و شهناز و... نشسته بودندگفت: "دست اونا بود" و باز با هنرمندی خاص زری، همین اتفاق هم شد سوژه ی خنده ی بچه ها البته برای دورهمی شبانه مون... اکنون که این جمله ها را می نویسم همچنان شگفت زده ی آن همه بزرگواری زری هستم و واژه های با معرفتی و بامرامی را در توصیف ایشان، پیش پاافتاده می بینم اما چه کنیم که محدود به همین واژه هاییم. روز بعد هجدهم اردیبهشت بود و باید بعداز ظهر با قطار به کرج برمی گشتیم،بنابراین بعد از صبحانه همگی رفتیم بازار جز مهتاب که توی خانه ماند برای پاک کردن بقیه ی آویشن هایش و البته آماده کردن برنج ناهار، چون قرار بود چلوگوشت بخوریم و معصومه از شب قبل ،گوشت رو بار گذاشته بود. بعد از ظهر ساعت سه و نیم با قطار اتوبوسی به کرج برگشتیم و حادثه ی پایانی را هم در قطار داشتیم به این ترتیب که چای روی پای آزی و لیلا ریخت و پاهایشان سوخت و البته سوختگی آزی بیش تر بود. این را هم بگویم که وقتی قطار شروع به حرکت کرد، دیدیم به جای پیش رفتن،دارد پس می رود یعنی برمی گردد، با تعجب به مامور قطار گفتم چرا داریم برمی گردیم؟ خندید و گفت بعضی از واگن هامون صندلیاش رو نچرخوندیم، باشه درستش می کنیم، بعد ماموری برای این کار آمد، چند صندلی را هم چرخاند اما به ما گفت:"صندلی شما خرابه و نمی چرخه" به این ترتیب عقب عقب برگشتیم کرج.

گزارش سفر به کردستان


امروز سه شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲ است، دیروز از سفر کردستان زیبا برگشتم به اتفاق دوستانم جمیله، زری،آزی،توران،صنم،نورا،فهیمه و مرضیه. این سفر به دعوت فریبا و فهیمه جون انجام شد.
سه شنبه دوم خرداد با اتوبوس ساعت ده و نیم شب از تهران به سنندج رفتیم،هیجان سفر و البته همراهی با دوستان جان، من را تا صبح بیدار نگه داشت با چشم پوشی از ثانیه هایی که ناخودآگاه پلک هایم روی هم می افتاد.
صبح ساعت ۵ و چهل و پنج دقیقه در سنندج از اتوبوس پیاده شدیم و برای رفتن به خانه ی فریباجون تاکسی گرفتیم. وقتی رسیدیم با خوش آمدگویی گرم فریباجون، خستگی از تن بیرون کردیم و پس از صبحانه و استراحتی کوتاه برای رفتن به بازار تاناکورا آماده شدیم، بازاری سرشار ( یا مالامال-واژه ای که زری جون، دست مایه ی خنده ها و شوخی های فراوانمان کرده بود- ) از اجناس خارجی کارکرده و اجناس نوی داخلی....دوستان فراوان خرید کردند و برگشتیم،پس از ناهار و چای و استراحت راهی بازار سنتی سنندج شدیم، بازاری رنگارنگ با پارچه ها و لباس های زیبا و خوش نقش و نگار کردی و کالاهای گوناگون دیگر، موقع برگشت،مغازه ای را دیدیم که نوعی نان محلی با سبزی می پخت و روی آن روغن فراوان می مالید و با دوغ برای مشتری سرو می کرد با نام "کلانه" همگی با لذت، کلانه خوردیم و به خانه ی فریبا جون برگشتیم. دوست فریبا ،یعنی نسرین پناهی هم آن جا بود، با او هم آشنا شدیم و دقایقی خوش و به یادماندنی را گذراندیم.
برای روز پنج شنبه، فریبا جون با یک تور هماهنگ کرده بود که ما را به روستای شیان ببرد برای تماشای جشنواره ی توت فرنگی، شب لقمه های صبحانه و ناهارمان را آماده کردیم و خوابیدیم، ساعت ۴ صبح جمیله جون بیدارمون کرد. یکی یکی به سرویس بهداشتی رفتیم و خیلی سریع آماده شدیم چون قرار بود مینی بوس تور در میدان اقبال یا آزادی ما را سوار کند و به تماشای جشنواره ببرد.بیست دقیقه به پنج از خانه بیرون آمدیم و راه افتادیم،پس از طی مسافتی کوتاه فریبا جون برای هماهنگی پایانی با راهنمای تور تماس گرفت و او گفت که تور مربوط به روز جمعه است.فهیمه بسیار خندید و گفت پس برویم منطقه ی گردشگری آبیدر، نزدیک بود و زود رسیدیم.این منطقه شامل پارک طبیعی بسیار زیبایی در دامنه ی کوه می شود که با کوه های سرسبز و درختان فراوان پیرامونش، زیبایی و طراوت هوای منطقه را دوچندان کرده است، برای صرف صبحانه تصمیم گرفتیم از کوه بالا برویم، من و جمیله و توران پیاده راه افتادیم. نورا و مرضیه هم با فاصله ی زیاد پس از ما می آمدند اما زری و آزی و فهیمه و صنم با ماشین فریبا به سمت بالای کوه حرکت کردند. ما در مسیر کوهنوردی پیش رفتیم تا جایی که یک مجسمه بزرگ دیده می شد، از یکی از اهالی پرسیدم این مجسمه چه توضیحی دارد؟گفت یادگار دوران جنگ ایران و عراق است و بمباران شیمیایی سنندج. مجسمه مردی را نشان می داد که فرزند شیمیایی شده اش را بغل کرده بود و سراسیمه به بیمارستان می برد شاید بتواند جانش را برگرداند.
پس از آن با ماشین فریباجون به بالای کوه رفتیم جایی که یک کافه با چند تخت و اتاقک صحرایی وجود داشت، محیط تمیز و پرگیاه با هوایی لطیف و بهاری، از گل های رنگارنگ و گیاهان گوناگون و سبزه ی فراوان این منطقه و مردم مهربان و مهمان نوازش هرچه بگویم ،کم گفته ام. نورا فوری دست به دوربین شد و یک عالمه عکس از دوستان با طبیعت انداخت، من و جمیله تصمیم گرفتیم کمی هم کوهنوردی کنیم،پس راه افتادیم ، هرچه بالاتر می رفتیم محیط دیدنی تر و هیجان انگیزتر می شد، در میانه ی راه، قوسی در کمر کوه دیدیم پوشیده از گل ها و گیاهان متنوع و پروانه های رنگارنگ و شاد که عاشقانه از این گل به آن گل پرواز می کردند و زندگی را جشن می گرفتند. پس از طی مسافتی، ساعتی نشستیم و چای خوردیم و زبان انگلیسی تمرین کردیم و پیش بچه ها برگشتیم. پس از صرف ناهار به خانه برگشتیم و کمی استراحت کردیم و شب دوباره لقمه ی نان و پنیر و ساندویچ مرغ آماده کردیم و خوابیدیم و صبح جمعه ساعت ۴ دوباره بیدار شدیم و به سرعت آماده شدیم برای رفتن به روستای شیان و جشنواره‌ی توت فرنگی.
ساعت کمی از پنج گذشته بود که سوار مینی بوس شدیم و راه افتادیم، حدود ۶۰ کیلومتر در مسیری دیدنی پیش رفتیم تا این که به روستای شیان رسیدیم.در محوطه ای زیبا و پوشیده از درختان پرشاخ و برگ بیش از سیصد صندلی چیده بودند و مردمانی ستمدیده با نگاه هایی منتظر روی صندلی ها نشسته بودند عده ای از اهالی محل هم با چهره هایی شاد روی لبه های دیوار به تماشای این رفت و آمدها نشسته بودند، مامورین برگزاری مراسم با سبدهایی لبریز از توت فرنگی های درشت و قرمز و ارغوانی به سمت جایگاه می رفتند و نیروهای امنیتی با تجهیزات کامل منطقه را تحت کنترل گرفته بودند تا استان دار و فرماندار و شهردار و .... وارد شوند و جشن را آغاز کنند. پر پیداست که در جمهوری اسلامی جشن و جشنواره یعنی خوش آمدگویی های اغراق آمیز و چاپلوسی های بی حد و مرز برای مسئولین بی کفایت و مفت خوری که مهم ترین امتیازشان شکم گنده و جیب های گشاد است.
کمی نشستیم و رفت و آمدها را از نظر گذراندیم و البته چندین بار تذکر حجاب از مامورین گرفتیم و اعتنا نکردیم، ناگهان باران گرفت ،بارانی با قطره های درشت و پیاپی، دوستانی که بارانی داشتند، پوشیدند و ما ابتدا زیرانداز را چترمان کردیم اما باران همچنان می بارید و داشتیم حسابی حیس می شدیم پس بلند شدیم و دوباره راه افتادیم ابتدا از فروشگاه های کالاهای سنتی بازدید کردیم، بعد به جایگاهی که راهنمای تور برایمان در نظر گرفته بود برگشتیم، جایی کنار مزارع توت فرنگی و در دامنه ی کوه که خانه های روستا به صورت پلکانی مشرف بر محل دیده می شد.
نشستیم و خوردیم و خندیدیم و گاه رقصیدیم تا این که دوباره باران شدت گرفت، در حالی که آب از سر و صورتمان می چکید به سمت مینی بوس رفتیم، سوار شدیم و حرکت کردیم ، از ترافیک و شلوغی های مسیر که گذشتیم در حاشیه ای زیبا از جاده راننده ایستاد و پیاده شدیم، درخت های پرشاخ و برگ با توت بی شمار ما را به سمت خود خواند، بسیار چیدیم و خوردیم،مقداری هم در مشما ریختیم تا برای فریبا ببریم. پس از آن کمی نشستیم و هندوانه و تخمه و چای خوردیم و اوقات خوشی را در کنار دوستان سپری کردیم تا این که وقت حرکت رسید، سوار شدیم و به خانه برگشتیم. شب را تا وقت خواب به شوخی و خنده و رقص گذراندیم
شنبه صبح حدود ساعت ۷ بیدار شدیم و با ماشین هایی که با هماهنگی میزبان عزیزمون، جلوی در منتظرمون بودند، به سمت مریوان حرکت کردیم، بین راه در ابتدای روستای جلیله، روی رودخانه ای پرآب و زیبا با آبی پاک و شفاف، پلی بود با دریچه های فراوان، بر همین اساس و اندک شباهتی که با سی و سه پل اصفهان داشت، به آن سی و سه پل می گفتند. کنار این رودخانه توقفی کردیم با کمی استراحت و چند عکس.
‌دوباره حرکت کردیم،حدود ساعت ۱۱ به مریوان رفتیم و مجتمع فرهنگی ورزشی کارگران. - همکار فریبا جون یعنی آقای توانایی این مجتمع را به ما معرفی کرده بود.- مردی مهربان و خوش رو به نام هادی کسری متصدی پذیرش بود، دو سوئیت در اختیارمان گذاشت و گفت: هرکاری داشتید، به خودم بگویید. پس از این که اتاق را با کرایه ی نفری ۹۰۰۰۰ تومان تحویل گرفتیم ، با تاکسی هایی که آقای کسری برایمان گرفت، به سمت بازار رفتیم که شامل خیابانی می شد با پاساژها و مغازه هایی در هر دو سوی خیابان، پس از کمی گردش و خریدی مختصر به رستوران رفتیم و ناهار خوردیم و به مجتمع برگشتیم.پس از استراحتی کوتاه و صرف چای با همان تاکسی ها به گردش رفتیم، ابتدا روستای لک لک ها را دیدیم که محیطی بسیار جذاب و شگفت انگیز بود، سپس به دیدن دریاچه ی زریبار رفتیم، در کنار دریاچه کمی گردش کردیم و عکس گرفتیم سپس دور هم نشستیم و بلال خوردیم و تخمه با کلی شوخی و خنده های از ته دل و بالاخره ساعت ده و نیم پس از صرف بستنی به مجتمع برگشتیم، باز هم دوستان چای و البته نیمرو خوردند و گفتیم و خندیدیم و خسته و کوفته خوابیدیم، صبح با روشن شدن لامپ اتاق بیدار شدم،ساعت رو نگاه کردم، ۵ و چهل دقیقه بود خواستم دوباره بخوابم که خانم مرادی گفت ما داریم می ریم بالا، منم بلند شدم و جمع و جور کردم و رفتم بالا، توی تراس زیبا با چشم اندازی دلنواز عکس گرفتیم و بعد چای و کلوچه خوردیم و کمی رقصیدیم که دیدیم ساعت ۷ شده فوری رفتیم پایین، آماده شدیم و در رو بستیم و اتاق رو تحویل دادیم و با همون تاکسی ها راه افتادیم به طرف اورامانات زیبا و چشمه بل یا کانی بل در روستای هجیج با چشم اندازهای خیره کننده ای که هر بیننده ای را حیرت زده می کند. جاده با پیچ و خم های بسیار و گاهی ترسناک در دامنه ی کوه هایی مرتفع پیش می رفت کوه هایی باعظمت که سر هر بیننده ای را ناخودآگاه برای دیدن قله هایش، بلند می کرد. در مسیر به جایگاهی رسیدیم که می گفتند پیر شالیار یا پیشالیار، که گویا فردی زردشتی و نیکوکار بود و در آن جا عبادتگاه یا چله خانه ای داشت، در دوره ی جمهوری اسلامی، مسلمان و سید معرفی شده است با تابلویی بزرگ در ورودی آرامگاهش، اما مردم که دیگر نمی خواهند با دروغ های جمهوری اسلامی زندگی کنند، آن تابلو را خدشه دار و خط خورده، کرده بودند تا گردشگران و رهگذران از تیرهای دروغ در امان بمانند. از روستاهای زیادی با خانه های سنگی و تمیز در مسیر گذشتیم،روستاهایی همچون: برده رشه( به معنای سنگ سیاه)، سلین( قدیمی ترین روستای منطقه) ،نوین، ناو، دزلی و.... همچنین شهر کانی دینار را هم پشت سر گذاشتیم تا به کانی بل یا چشمه بل رسیدیم. چشمه ای که از دل کوه با آب فراوان و خروشان مانند آبشار بیرون می آید و رودخانه ای را جاری می سازد که کوتاه ترین رودخانه ی جهان شمرده می شود و به رود سیروان می پیوندد و در نهایت به عراق می رود.رودخانه ای آرام که گویا ۱۶۰ متر عمق دارد و روی آن قایق های تفریحی به طور پیاپی در حرکتند. من هم به همراه جمیله ،زری،آزی،نورا و مرضیه سوار قایق شدیم و خاطره ای پرهیجان و شاد به دفتر خاطراتمان اضافه کردیم. پس از خوردن توت فرنگی و کمی گردش در پیرامون رودخانه به سمت اورامان برگشتیم. مسیر برگشتمان در منطقه ی صفر مرزی بود، بین راه جلوی یک رستوران راننده (آقای غفاری) ماشین را نگه داشت و گفت این جا کباب بسیار خوبی دارد، وارد رستوران شدیم و غذاهایمان را سفارش دادیم و به محوطه ی پشت آن برای نشستن رفتیم که دیدیم چشم انداز پیرامونش هم بسیار زیبا و دل انگیز است، ناهار را خوردیم و باز هم توران و نورا بسیار از همه چیز و همه کس عکس گرفتند و دوباره راه افتادیم،این بار به سمت سنندج.حدود ساعت شش خونه ی فریبا بودیم. استراحتی کوتاه و دوشی مختصر و چای، حالمان را که خوب بود، بهتر کرد، پس دوباره من و جمیله به بازار رفتیم و کمی خرید کردیم و برگشتیم.روز دوشنبه ساعت ده صبح هم به سمت کرج با اتوبوس برگشتیم.

گلی اشرف مدرس