اواخر بهمن ماه ۱۴۰۲ بود که به دعوت مهتاب تصمیم گرفتیم سفری به جنوب داشته باشیم. مشتاقانه برای اول اسفند برنامه ریزی کردیم.

قرار شد زری بلیط ها را تهیه کند اما گویا به خاطر ترافیک توری در ماه اسفند برای خوزستان، بلیط گیر نمی آمد تا این که آزی از برادرزاده اش که کارمند راه آهن بود، درخواست تهیه ی بلیط کرد و او هم قول داد که حتما بلیط های ما صادر می شود اما درست دو روز پیش از تاریخ تعیین شده، خبر داد که بلیط قطار جور نمی شود و ما اگرچه چندان تمایلی به سفر با اتوبوس نداشتیم، ناچار شدیم به فکر بلیط اتوبوس باشیم، اما بلیط اتوبوس هم نبود و این بار مهتاب گفت که دایی ام می تواند برایمان بلیط بگیرد و روز دوم اسفند ساعت ده صبح در حالی که منتظر دیدن بلیط اتوبوس در گروه بودم، واتساپ را باز کردم،بلیط های قطار و پیام صوتی زری را شنیدم،مثل دیگر دوستان بسیار خوش حال شدم.

قرار شد همگی ساعت ۷ در ایستگاه راه آهن تهران باشیم اما من و جمیله و رضوان ساعت ۶ و ده دقیقه در سالن انتظار ایستگاه بودیم، زری و آزی و معصومه و توران و مهتاب هم دقایقی پیش از ما رسیده بودند.

ساعت ۸ سوار قطار شدیم، کوپه ی ما( من و جمیله و زری و آزی) در سالن ۱ بود و کوپه ی دیگر دوستان( توران، مهتاب، معصومه و رضوان) در سالن ۸، البته توران تلاش کرده بود و مسافران کوپه ی کناری خودشان را راضی کرده بود که جایشان را با ما عوض کنند اما دوستان راضی نشدند چون به سختی چمدان هایمان را در محفظه ی بالای تخت ها جا داده بودیم.

به هرترتیب سفر آغاز شد، شام خوردیم و چای نوشیدیم.و کلی گفتیم و خندیدیم مقصد قطار اهواز بود و سپس راحت خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح، تقریبا ساعت ۹ صبح بود که به اندیمشک رسیدیم.

هوا بارانی بود و زمین خیس، طبق معمول همان جا جلوی ایستگاه آماده شدیم و چند عکس گرفتیم. در همین احوالات بودیم که راننده های تاکسی را دور و برمان دیدیم با این پرسش های پی در پی: کجا می روید؟ تاکسی می خواهید؟ شوشتر؟ دزفول؟ و ....

من و زری سعی کردیم اسنپ بگیریم اما برنامه باز نشد و مجبور شدیم با دو تا تاکسی به سمت شوشتر حرکت کنیم، هفتاد کیلومتر فاصله ی اندیمشک تا شوشتر را پشت سر گذاشتیم و در کوچه ی پارس 2، جلوی خانه ی برادر مهتاب از تاکسی ها پیاده شدیم که دیدیم مهتاب با مردی که در کوچه نشسته بود روبوسی کرد و به ما گفت ایشون دایی من هستند و بعدا توضیح داد که چون دوره ی سربازی اش را در سنگرهای تنگ و تاریک گذرانده،اکنون تاب ماندن در فضاهای بسته را ندارد، برای همین پاتوقش شده است پارک کوچک چسبیده به دیوار خانه اش؛ چند درخت نخل در آن کاشته بود با گل های رنگارنگ و سبزی خوردن و... به این ترتیب محیط باصفا و خوش منظره ای در کوچه ایجاد کرده بود. با خوش آمدگویی دایی، وارد باغچه اش را شدیم و کمی قدم زدیم و روی نیمکت نشستیم، بعد هم همسرش آمد و پس از درودهای گرم، مقداری سبزی خوردن برایمان چید تا با ناهار بخوریم سپس از پله های آپارتمان برادر مهتاب بالا رفتیم و با استقبال گرم زهرا، زن برادر مهتاب وارد خانه اش شدیم، خانه ای تمیز و روشن با دو تا کودک شیرین زبان و دوست داشتنی با نام های سام و رایان.سام کلاس دوم ابتدایی است و رایان دارد دوساله می شود.حس بسیار خوبی گرفتیم و پس از صرف صبحانه و ناهار خوشمزه ای که زهرا جان پخته بود،آماده شدیم برای رفتن به دهدز و روستای شیوند.

همراهان ما در این سفر مهرداد،پسر خاله ی مهتاب و رضا پسر دایی اش بودند که با ماشین هایشان آمدند و باعث شدند سفر راحت تر و بی دغدغه ای داشته باشیم. حدودا ساعت ۳ راه افتادیم، از مسجدسلیمان گذشتیم و نزدیک غروب به ویلای برادرزاده ی زهرا در روستای زیبای مرغاب رسیدیم، ویلا در محوطه ای گسترده با چشم اندازی از گندم زار و سبزه زار ساخته شده بود.در میان سبزه ها چند گاو درحال چریدن بودندکه دوستان با دیدنشان خیلی ذوق‌کردند و کلی هم با آن ها عکس گرفتند،

حصیری رو به روی ویلا در دشت پهن کردیم و نشستیم؛ چای خوردیم و شکلات و خرما و تخمه و آن قدر مجذوب فضا و سرگرم گفتن و خندیدن بودیم که خستگی راه و خواب آلودگی را فراموش کردیم و بلند شدیم برای قدم زدن در محیط و دیدن اطراف ویلا. جست و خیز کنان رفتیم و رفتیم تا به رودخانه رسیدیم کمی آن جا نشستیم و سکوت و تمرکز کردیم تا از شنیدن صدای آب و طبیعت به اندازه ی کافی لذت ببریم، در برگشت، برای خریدن شیر به سمت خانه ی همسایه رفتیم اما گفتند که فردا مراسم دارند و شیر نمی فروشند، ما به ویلا برگشتیم اما زری و مهتاب به جست و جو برای شیر ادامه دادند و دقایقی پس از ما با یک ظرف شیر به ویلا آمدند. هوا بسیار سرد بود به طوری که رضا و مهرداد پیش از ما، جای راحت و ‌گرم خانه، یعنی کنار بخاری را گرفته بودند و داشتند استراحت می کردند ما هم هر کدام در گوشه ای نشستیم و کمی هم با مهتاب بحث کردیم که لازم است بخاری، تا صبح روشن بماند، خلاصه شام را که املت بود،خوردیم و کمی هم ورق بازی کردیم و نفری یک لیوان شیر نوشیدیم و برای خوابیدن آماده شدیم و البته با یادآوری های پی در پی مهتاب دانستیم که رضوان بیش از یک لیوان شیر خورده است و همین شد سوژه ای برای خنده های پرسر و صدای رضوان که البته نیازی به سوژه نداشت و به هر چه که بود و نبود، بلند بلند قهقهه می زد، پسرها برای خوابیدن رفتند توی اتاق و در را بستند جمیله هم پیش از همه یعنی ساعت ده ، یک قرص خواب خورد و پشت در اتاق کنار بخاری خوابید، اما من که تازه به یاد ابروهای آشفته ام افتاده بودم، موچینم را به توران دادم و خواهش کردم کمی دور ابروهایم را تمیز کند، بعد از آن که همه در رختخواب خود دراز کشیدیم تا بخوابیم، توران گوشی اش را روشن کرد و شروع کرد به خواندن جک، هی خواند و ما خندیدیم تا این که رضوان هم یک جک گفت که شد دست آویز ما برای خنده های بی اختیار و وقت و بی وقتمان در روزهای بعد، او تعریف کرد که آخوندی به نام رحمت در یک روستا، بالای منبر رفت و سخنرانی کرد، در پایان سخنرانی این دعا را نثار مردم بخت برگشته ی روستا کرد:اهالی محترم علی آباد خدا بیامرزد پدرهایتان را و رحمت بکند مادرهایتان را.... و این جا بود که صدای خنده ی دوستان به ویژه من، آن قدر بلند شد که جمیله که به نظر می رسید بیهوش شده باشد، از خواب پرید و در رختخوابش نشست و پرسید: چه خبر شده؟ البته بلافاصله هم خوابید و صدای خر و پفش بلند شد، حالا دیگر انرژی دوستان آن قدر زیاد شده بود که آزی هم بلند شد و شروع به رقصیدن کرد، به هرحال به خوشی و خرمی حدود ساعت یک خوابیدیم و ساعت ۳ و نیم با صدای زنگ گوشی آزی بیدار شدیم، دخترش ، فاطمه بود که دندان درد آن قدر اذیتش کرده بود که چاره ای جز زنگ زدن به مادر پیدا نکرده بود.باز خوابیدیم اما ساعت ۴ و نیم زنگ ساعت دوستان یکی یکی به صدا درآمد، بلند شدیم، سریع آماده شدیم، ویلا را جمع و جور و تمیز کردیم، درها را قفل کردیم و دوباره راه افتادیم به سمت ایذه و دهدز، از مرغاب تا ایذه چهل دقیقه راه بود، در نیمه ی راه بودیم که روستایی آباد با چندین مغازه و خیابان کشی نظرم را جلب کرد، از مهتاب نام روستا را پرسیدم، گفت نمی دانم، ناگهان چشمم افتاد به تابلوی" خانه ی بهداشت راسفند" بی اختیار صدایم بلند شد و گفتم این جا راسفند است، روستایی که من در آغاز استخدامم، یعنی سال های ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ در مدرسه ی آن تدریس کرده بودم.در آن سال ها روستایی کوچک بدون خیابان یا مغازه بود، حس شادی بی مانندی داشتم، احساس می کردم دوباره یک دختر بیست ساله ی پرانرژی هستم که می توانم همه ی مسیر چند کیلومتری ابتدای جاده ی فرعی راسفند تا مدرسه را زیر باران یا تابش پرتوان خورشید بدوم و در ورودی روستا نفس نفس زنان وارد خانه ی بهداشت راسفند بشوم،کمی بنشینم، آبی بنوشم و نفسی تازه کنم و دوباره به سمت مدرسه که نزدیک تپه و بعد از خانه های روستایی واقع شده بود،حرکت کنم و با شور و شوق بسیار خود را به مدرسه برسانم....

پس از راسفند به ایذه رسیدیم که طبیعتا بسیار بزرگ تر و آبادتر از سی و اندی سال پیش شده بود، به یاد مدرسه ای که دیگر نامش را فراموش کرده ام، افتادم و دانش آموزانی که با هم دوست شده بودیم مثل اکرم جعفری، آمال لبیب،آیدا کیانی و نگین و ... و البته خانه ی آقای تقی حیدری که در آن دو سال مستاجرش بودیم و دوستان همکار و هم اتاقی ام ناهید بهرامی، پروین شفیعی و نسرین امینی... با این حال خوش، مسیر سرسبز و پرطراوت جاده برایم زیباتر شده بود دشت های پوشیده از غلات گندم و درخت های پرشاخ و برگ کُنار که در دو طرف جاده خودنمایی می کردند و مه غلیظی که مثل یک نوار ابری، سطح زمین را پوشانده بود. به هرحال همه ی فضا دل انگیز و جذاب به نظر می رسید.

ساعت هشت و چهل دقیقه به اسکله ی رکعت شالو رسیدیم و آب انبار یا دریاچه ی بسیار زیبای سد شماره ی ۳ کارون، هوای پاک صبحگاهی و آرامش دریاچه سرمستی کرده بود، نگاهی به اطراف انداختم و کمی قدم زنان پیش رفتم، با دیدن شاخ و برگ های خشک، تصمیم گرفتم آتش روشن کنم، کمی چوب جمع کردم و به کنار ماشین ها برگشتم، شاخه ها را روی هم گذاشتم و به کنار ماشین رفتم تا از پسرها کبریت بگیرم، وقتی فهمیدند می خواهم آتش روشن کنم پیاده شدند و علاوه بر فندک از صندوق عقب ماشین، هیزم آوردند و آتش را برپا کردند سپس قابلمه ای آوردیم با تخم مرغ ها و روغن، مهرداد گفت خودم نیمرو را درست می کنم... با اشتها و لذت همگی دور هم ، صبحانه را خوردیم و چای را نوشیدیم و منتظر رسیدن لنج شدیم، زری به تنهایی روی لبه ی یک قایق نشسته بود و خلوت کرده بود،جمیله به آهستگی خود را به پشت سرش رساند و با آزی شروع به عکاسی کرد،ما هم رفتیم کنارشان تا در عکس ها باشیم، خلاصه عکس های بسیاری در حالت های مختلف گرفته شد اما بعدا متوجه شد که قاب گوشی را اشتباه گذاشته بوده و هیچ عکسی از آن وضعیت وجود ندارد.

حدود ساعت ده و ربع لنج رسید، سوار شدیم و با خوش حالی روی نیمکت های نزدیک اتاقک فرماندهی نشستیم، ما آن قدر بی تاب و هیجان زده بودیم که نشستنمان، چند لحظه بیش تر طول نکشید، با خوش حالی از این سمت به آن سمت می رفتیم و بچه ها پی در پی عکس می گرفتند در حالت های مختلف، بسیار نشستیم و برخاستیم و مناظر اطراف دریاچه را تماشا کردیم و هوای پاک را تنفس کردیم و لذت بردیم تا این که متوجه شدیم داریم به شیوند نزدیک می شویم، لنج همچنان به کندی و با آرامش آب را می شکافت و پیش می رفت و دریاچه را مواج می کرد تا این که به کنار جاده رسید، ایستاد و پیاده شدیم، مسافت کوتاهی را بالا رفتیم که به تابلوی منطقه حفاظت شده ی منگشت رسیدیم، پژوهای مهرداد و رضا رسیدند، سوار شدیم و ادامه دادیم. مسیر پیچ در پیچ و رو به بالا بود، ویلایی که اجاره کرده بودیم در مسیر آبشار تنگه قاسمی قرار داشت، در ابتدای روستای شیوند دوباره از ماشین پیاده شدیم تا بیش تر از مسیر لذت ببریم و خوش حال و خندان به ویلا رسیدیم که نوساز و زیبا بود و در دامنه ی کوهستان، در سه طبقه و به صورت پلکانی ساخته شده بود، از حیاط، آبشار بلند تنگه قاسمی دیده می شد. بعد از نوشیدن چای ذغالی که آقای کیانی،صاحب خانه دم کرده بود،مهتاب و مهرداد و رضا با کمک دوستان سرگرم آماده کردن ناهار شدند، حدود ساعت ۳ جوجه کباب را خوردیم و چای بعد از ناهار را هم خوردیم و ساعت جهار و نیم برای دیدن آبشار راه افتادیم، مسیر بسیار زیبا بود با درخت های فراوان به ویژه انار و خرمالو و انجیر... آزی گفت شاید من تا آبشار نتوانم بیایم، شما بروید ما پس از سی و پنج دقیقه به آبشار رسیدیم بسیار بلند و با شکوه بود، صدای آب فضا را پر کرده بود و قطرات آب تا شعاع چند متری پرتاب می شد به طوری که همه ی ما خیس شده بودیم اما آن قدر سرگرم عکس گرفتن شدیم که من فراموش کردم کمی آب بخورم، پس از حدود یک ربع، آزی و مهتاب و معصومه هم به آبشار رسیدند.هوا داشت تاریک می شد که به سمت ویلا برگشتیم و شب خوب و خوشی را در ویلا گذراندیم توران اسپیکر را روشن کرد و آهنگ گذاشت و رقصیدن را شروع کرد، کم کم معصومه و رضوان و من هم با او همراه شدیم تا این که رضا و مهرداد هم آهنگ لری گذاشتند و رقص لری و دستمال بازی را به نمایش گذاشتند، بسیار زیبا و دیدنی بود،مهتاب هم با آن ها هماهنگ شد و رقص اوج گرفت، زری دوربین گوشی را روشن کرد و از رقص لری کمی فیلم گرفت. بعد از آن خوابیدیم و صبح ساعت ۶ و نیم من بیدار شدم و آماده شدم تا دوباره به آبشار بروم توران گفت صبر کن با هم برویم من هم از خدا خواسته، صبر کردم تا آماده شد، آسمان ابری بود و هوای صبح هم بسیار دل انگیز، تماشاکنان و با حوصله رفتیم تا به آبشار رسیدیم، این بار آب نوشیدیم و باز هم از فضا لذت بردیم یکی دوتا عکس گرفتیم و برگشتیم،ساعت ۸ در ویلا بودیم،پس از صبحانه، توران برای پختن ناهار،آشپز شد و من دستیارش، جغور باور ترکی را آماده کردیم و راه افتادیم به سمت دریاچه تا دوباره با لنج به دهدز برگردیم. ساعت ده و ربع شهرزاد به زری زنگ زد و در حالی که گریه می کرد از من شکایت کرد که چرا تلفنش خاموش بوده و ما را بی خبر گذاشته؟ و زری و بعدش من توضیح دادیم که در روستای شیوند و آن ویلا تلفن همراه،آنتن نداشت و برای همین ارتباط ما قطع شده بود در حالی که تلفنم روشن بود. ساعت ۱۲ لنج رسید، سوار شدیم و این بار زیرانداز در کنار نیمکت ها پهن کردیم و دور هم نشستیم و چای و خرما و شیرینی خوردیم و بیش تر لذت بردیم و کلی هم با گفتن و خندیدن خاطره ساختیم تا این که به ساحل رسیدیم، پیاده شدیم و با ماشین حرکت کردیم به سمت شوشتر، بین راه بعد از روستای راسفند و امام زاده صالح، در حالی که بارانکی خرد خرد می بارید، برای ناهار ایستادیم، مهرداد و رضا آتش را روشن کردند و قابلمه ی چطور باور را گذاشتند روی آن،غذا را گرم کردیم و در سرما خوردیم و دوباره سوار ماشین شدیم و از هوای بارانی سرسبزی دشت های اطراف جاده حسابی لذت بردیم تا این که به مسجدسلیمان رسیدیم، ایستادیم تا کمی شیرینی بخریم برای رفتن به خانه ی پدر مهتاب در روستای حسام آباد، غروب بود که به حسام آباد رسیدیم،با استقبال گرم پدر و مادر مهتاب، مهمان خانه شان شدیم و شام محلی و خوش مزه ی توله پلو را برای اولین بار خوردیم و کلی از همنشینی و هم صحبتی با خانواده ی مهتاب لذت بردیم،دوتا درخت نخل در حیاطشان بود، از مادر مهتاب پرسیدم خرمای این درخت ها چه نوی خرمایی است؟ در پاسخ این بیت را خواند:

درخت سمرون،آسیاب لیلی. دمادم نوبه ی بار مو بیدی

که به نظرم جالب آمد چون نام خرما یعنی سمرون را در خود دارد و هم به آسیاب که یک اثر باستانی در شوشتر است اشاره کرده است

حجت، برادر مهتاب هم برای این که بیش تر به ما خوش بگذرد، فیلمی از عروسی یکی از بستگانشان را برایمان پخش کرد، سپس با ماشین های زهرا و مهرداد به شوشتر برگشتیم اما قبل از رفتن به خانه، به دیدن آسیاب های آبی شوشتر رفتیم که قدمتی دو هزار ساله دارد. اما چون شب بود نگاه مختصری از بالا به رودخانه ی گرگر و سازه هایش انداختیم و به خانه برگشتیم. روز بعد یعنی یک شنبه ۶ اسفند ماه ساعت یازده صبح برای دیدن آبشارها و آسیاب ها کنار رود گرگر بودیم، معماری اسیاب ها، خاص و شگفت انگیز است و آبشارها ، زیبایی محیط را دوچندان کرده است، هر یک از آسیاب ها به نام مالک آن ،نامیده شده بود،مانند: آسیاب خدایی، آسیاب رضوان، آسیاب پنیری، آسیاب چارزلفی و..... اما آسیاب تنوره ای بر اساس عملکردش نام گذاری شده بود، پره های این آسیاب به شکل قاشق بود و آب از یک تنوره با فشار خارج می شد و روی این قاشق ها می ریخت که باعث چرخش آسیاب و آرد شدن گندم ها می شد.

پس از دیدن این مجموعه ی دانش و فن آوری ایرانیان باستان با یک لیدر قایق ران همراه شدیم تا هم روی رودخانه از قایق سواری لذت ببریم هم مکان های تاریخی دیگری را ببینیم، ابتدا قلعه ی سلاسل را دیدیم، سپس نهر داریون که از زیر قلعه خارج می شود و پل قدیم شوشتر و به همین ترتیب برج کلاه فرنگی که یادگاری از شکوه دوره ی ساسانیان است و بند مزان یا میزان که سدی دست ساز است و باز هم مربوط به دوهزار سال پیش یعنی دوره ی ساسانیان که آب را بین دو رودخانه ی شطیط و گرگر تقسیم می کند،بعد از آن به جزیره ی عروس رسیدیم و تنگه ای که آب گرگر از آن جا با نهر داریون همراه می شد و به رود کارون می ریخت با نام تنگه عقیلی. در جزیزه ی عروس توقفی کوتاه داشتیم، این جزیره هم پوشش گیاهی زیبایی دارد و البته تمیزی آب و محیط هم بر جذابیت آن افزوده است، کمی قدم زدیم و باز هم عکس گرفتیم و دوباره سوار قایق شدیم، یکی از جاذبه های طبیعی این رودخانه هم گاومیش هایی هستند که در آب های کم عمق کناره ی رودخانه نشسته یا دراز کشیده اند یا قدم می زنند و آب را موج دار و زیباتر می کنند.

بعد از گردشگری رودخانه با قایق، برای خوردن ناهار به خیابان برگشتیم و از مغازه ی فلافل جواد که به صورت سلف سرویس است ساندویچ فلافل گرفتیم و خوردیم. بعد از آن مهتاب و زهرا به اهواز رفتند برای بله برون خواهر مهتاب و ما هم برای دیدن خانه های تاریخی مقدم و مرعشی راهی شدیم که چون روز تعطیل بود، نتوانستیم ببینیم،پس از پرسه زدنی کوتاه در خیابان و دیدن مغازه های بسته، به خانه برگشتیم ساعت های خوب و خوشی را در کنار دوستان در خانه گذراندیم تا روز بعد که آماده شدیم برای رفتن به دزفول و شوش و دیدن جاذبه های تاریخی این دو شهر...

وقتی به دزفول رسیدیم ابتدا وارد بازار سنتی اش شدیم که سرپوشیده بود و پر رفت و آمد، بعد از آن برای دیدن پل تاریخی دزفول راه افتادیم اما چون دوستان با راه رفتن چندان موافق نبودند، تا نزدیک پل رفتیم و با فاصله آن را دیدیم و برگشتیم به سمت خانه ی تاریخی تیزنو که آن هم بسته بود و نتوانستیم ببینیم پس از آن به سمت شوش حرکت کردیم مسیر باز هم پوشیده از گندم زارهای زیبا بود وقتی به شهر شوش رسیدیم حدود نیم ساعت برای ناهار در یک رستوران در کنار رودخانه ی شاوور استراحت کردیم. شوربختانه فقر و محرومیت شوش را در همین خیابان و کنار همین رودخانه به خوبی می شد حس کرد.وجود زباله و کثیفی خیایان از سویی و حضور ماهی گیران تهی دست در کنار رودخانه ی کم آب از سوی دیگر،این حس را منتقل می کرد. برای دیدن موزه ی شوش و کاخ آپادانا و قلعه ی شوش و چغازنبیل دوباره با پژوهای رضا و مهرداد حرکت کردیم ابتدا به دیدن موزه رفتیم در این موزه اشیایی با قدمت سه هزار تا هفت هزار سال دیده می شود و مهم ترین آن ها جام ها و کاسه های سفالی دست ساز هستند که روی سطح بیرونی یا درونی آن ها خطوطی به زبان های آرامی و ایلامی و... دیده می شود که گاه برای طلسم و جادو بوده اند. این همه نشان می دهد مهم ترین کانون سفال گری در ایران باستان،خوزستان و شهر شوش در دوره ی تمدن ایلامی بوده است. علاوه بر ظروف سفالی هفت هزار ساله، سردیس ها و تن دیس هایی ارزشمند از زنان و مردان خانواده های پادشاهی و بزرگان دوره های باستانی ایران دیده می شود که به نظر می رسد ارزش مطالعاتی بالایی در رشته های جامعه شناسی و مردم شناسی داشته باشد. پس از موزه به قلعه ی شوش رفتیم که در دوره ی ناصرالدین شاه قاجار و به دست کاوش گران فرانسوی روی تپه ی اکروپل ساخته شده است،ناصرالدین شاه در سال۱۸۸۵ در ازای ۵۰۰۰۰ فرانک طلای فرانسه ،حفاری تپه های تاریخی شوش را به دولت فرانسه واگذار کرد اما مخالفت های مردم شوش با استقرار هیات فرانسوی در شوش و حفظ امنیت اشیای باستانی کشف شده در حفاری ها، دومورگان، رئیس این هیات را وادار کرد تا دولت فرانسه را متقاعد کند که بودجه ای برای ساخت یک مکان امن در تپه های پرارزش و تاریخی شوش اختصاص دهد.اما بودجه، مصالح را تامین نمی کرد، پس مورگان با استفاده از آجرهای تاریخی و ارزشمندی که از خرابه های کاخ آپادانا،شهر شاهی و شهر صنعتگران و دیگر بناهای مربوط به دوره ی هخامنشی یعنی حدود سه هزار سال پیش به دست می آورد، قلعه ای بدون پی و شالوده را روی تپه ی تاریخی آکروپل بنا کرد. که البته اکنون باشکوه ترین پایگاه باستان شناسی خاورمیانه به شمار می رود. راهنمای قلعه آجرهایی را به ما نشان داد که خطوطی به خط میخی روی آن ها حک شده بود و فرانسوی ها بی اعتنا به ارزش تاریخی آن ها برای ملت ایران، به صورت نامنظم و تصادفی آن ها را به همراه سنگ نوشته ها و گل نوشته های دیگری در ساخت دیوارها و حتی کف قلعه اسفاده کرده اند.

کاخ آپادانا درست روبه روی قلعه ی آکروپل واقع شده است یادگاری از شکوه دوره ی هخامنشی، کاخ زمستانی داریوش بزرگ، که شوربختانه جز تکه پاره هایی از مجسمه ها و سنگ تراشی ها و ستون های شگفت انگیزش، چیزی از آن باقی نمانده است اما وسعت کاخ و ضخامت دیوارها و معماری بی مانندش به روشنی گواه عظمت پادشاهی هخامنشی است.

پس از این بازدید هیجان انگیز، برای دیدن شهر چغازنبیل دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم، هوا کمی بارانی بود، نزدیک غروب به چغازنبیل رسیدیم، نگهبان از ما خواست که صبح روز بعد برای بازدید به آن جا برویم و در پاسخ اصرار دوستان می گفت چون بارندگی بوده و زمین خیس است، بازدید ممنوع است، من از ایشان خواهش کردم که اجازه بدهد فقط تا تابلوهای راهنما برویم و توضیحات آن را بخوانیم و برگردیم که موافقت کرد و همین کار را کردیم و راهنما هم آمد و توضیحات مفیدی داد که بر اساس آن دانستیم که شهر چغازنبیل در حدود سه هزار و دویست و پنجاه سال پیش به دستور پادشاه ایلام ساخته شده است که نامش اونتاش بوده و به این شهر ال اونتاش هم می گفته اند. در این شهر معبد بزرگ زیگورات و معابد بسیار دیگری برای خدایان گوناگون ساخته بوده اند،خدایانی چون: خدای خورشید، خدای ماه، خدای باد و.... البته کاخ ها و نیایشگاه های دیگری هم داشته است که هنوز به طور کامل حفاری نشده و شوربختانه بسیاری از بخش های این شهر بزرگ باستانی همچنان ناشناخته رها شده است.

پس از بازدید، ساعتی در محوطه نشستیم و چای و میوه خوردیم و کمی با آهنگ بختیاری رقصیدیم،سپس به شوشتر برگشتیم.

روز سه شنبه صبح به بازار شوشتر رفتیم و کمی چرخیدیم و خرید کردیم و بعد از ظهر بعد از ناهار دوباره رفتیم حسام آباد و باغ یا مزرعه ی سبزیجات پدر مهتاب و دیگر بستگانشان را دیدیم، حسابی کنگر خوردیم و کمی هم کنار و از فضای خوش منظره ی آن جا لذت بردیم و قدم زنان به سمت روستا و خانه ی پدر مهتاب برگشتیم، چای خوردیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم، مهتاب را تا ترمینال همراهی کردیم چون او به خاطر عقد دخترش، نگار باید زودتر به کرج برمی گشت. بعد از آن به دیدن پل لشکر رفتیم که یکی دیگر از بناهای بازمانده از دوره ی ساسانیان و یکی از دروازه های مهم شهر شوشتر بوده است. در کنار آن رستوران زیبا و باشکوهی هم ساخته شده که در آن گشتی زدیم و دوباره سوار ماشین شدیم و برای خوردن بستنی، راهی شدیم. بعد از خوردن بستنی یکی دو مغازه ی لباس فروشی را هم دیدیم و به خانه برگشتیم.روز چهارشنبه در خانه ماندیم،و آزی و جمیله برای ناهار میرزا قاسمی درست کردند و برای شام قطار هم ساندویچ سیب زمینی و تخم مرغ. بعد از ظهر برای رفتن به ایستگاه راه آهن اندیمشک اسنپ گرفتیم و حرکت کردیم، راننده ی اسنپ ما سرصحبت را باز کرد و تا لحظه ی پیاده شدن یعنی یک ساعت از عشقش سخن گفت. نامش غلام رضا بود، عرب بود و ساکن یکی از روستاهای دزفول، که در نوجوانی عاشق دختری بختیاری به نام لیلا شده بود که به گفته ی او زیبا، سفید و تپل بود و البته مذهبی و چادری، آن چنان غلام رضا دل به او باخته بود که همه جا مانند سایه دنبالش بود، از مسجد و نماز جماعت گرفته تا تکیه و حسینیه و مراسم گوناگون دعا و زیارت خوانی و ....حتی شب ها نیز از دیوار خانه ی آن ها بالا می رفت و داخل حیاط را زیر نظر می گرفت تا وقتی لیلا برای رفتن به دستشویی به حیاط می آمد، او را ببیند. و البته چون درخت نخل در حیاطشان بود، اگر کسی او را می دید، می گفت که برای خوردن خرما آمده ام اما هرچه بیش تر لیلا را دنبال می کرد، لیلا بیش تر از او دوری می کرد وقتی به او می گفت دوستت دارم، او ابراز نفرت می کرد و غلام رضا دیگر نه تنها لیلا را عاشقانه تعقیب می کرد بلکه سعی می کرد سخنان دوستان نزدیک و خانواده ش را نیز کنجکاوانه بشنود تا متوجه علایق و سلایق لیلا بشود،برای نمونه یک بار از مادر لیلا شنیده بود که لیلا ساندویچ کالباس می خواسته است و غلام رضا چندین کیلومتر را پیاده پیموده بود و خود را به روستای دیگری که ساندویچ فروشی داشت رسانده بود، ساندویچی تهیه کرده و آن را با ترفندی به لیلا داده بود. روزی دیگر از دوستی شنیده بود که لیلا کباب کوبیده دوست دارد، پس به هر شکلی شده بود از روستا به شهر رفته بود، چند پرس کوبیده خریده بود و به عنوان نذری برای خانواده ی لیلا برده بود.

بالاخره روزی غلام رضای عاشق بدترین خبر عمرش را شنید، لیلا داشت به عقد پسر عمویش درمی آمد. غلام رضا فوری نزد پدرنخست ۰لیلا رفت و لیلا را خواستگاری کرد که با مخالفت شدید رو به رو شد، زیرا او عرب بود و در گذشته بختیاری ها دختر به عرب نمی دادند. غلام رضا در اوج اندوه از ازدواج لیلا باخبر شد، بنابراین تصمیم گرفت با دختر خاله اش، زینب ازدواج کند اما یک ماه بعد خبر جدا شدن لیلا و همسرش را شنید و پس از چندوقت ازدواج دوباره ی لیلا با یکی دیگر از مردان فامیل که البته از نظر غلام رضا، او اصلا لیاقت همسری لیلا را نداشت.

سپس با اندوه و تاسف بسیار گفت اکنون او سه فرزند دارد و من هم سه فرزند اما همچنان دلم با اوست.

قطار ما با یک ساعت و نیم تاخیر در ساعت هشت شب از اندیمشک حرکت کرد و روز پنج شنبه ساعت ۹ صبح در ایستگاه تهران بودیم.