شاهنامه به نثر،پادشاهی زو، پادشاهی گرشاسپ
پادشاهی گرشاسب
عمر زو در هشتاد و شش سالگی به سر رسید ، پسر او گرشاسپ بر تخت شاهی نشست و روش پدر را در دادگری پیشه ساخت .
افراسیاب به توران بازگشت . پَشَنگ از کشته شدن پسر دیگرش اَغریرَث چنان آزرده خاطر و خشمگین بود که اجازه ی حضور به افراسیاب نداد . و این حال در تمام مدت سلطنت گرشاسپ ادامه یافت . گرشاسپ پس از نه سال شاهی از دنیا رفت. با مرگ او پشنگ به افراسیاب پیغام فرستاد که ایران بار دیگر بی شاه شده است و تو به جبران خطاهای گذشته و برادر کشی باید سپاه بکشی و ایران را ویران سازی . افراسیاب با این که عهد آشتی و صلح بسته بود، به دستور پدر، لشگری ترتیب داد و به سوی ایران حرکت کرد . خبر لشگر کشی او به ایرانیان رسید . بزرگان نزد زال شتافتند که کشور بی سرپرست است و دشمن روی به ما آورده است. باید به مقابله ی با او بر خیزی .
زال عذر پیری داشت و این که دیگر نیروی صف شکنی و خصم افکنی اش نمانده بود، اما فرزندش رستم که به حد مردی و شمشیر زنی رسیده بود، توانست به جای او در میدان های جنگ هنرنمائی کند . رستم اسبی را که بتواند تن زورمند و سلاح سنگین او را بکشد و زرهی که سلاح بر او کارگر نباشد و گُرزی خورندِ خود از پدر خواست . پدر گرز سام سوار را که از گرشاسپ پهلوان به یادگار مانده بود،بدو بخشید و جامه ی جنگ خاص « ببر بیان » برای او ترتیب داد و برای انتخاب اسب گله های اسپان را از کوه و دشت نزد او گرد آورد .
رستم دست بر پشت هر اسپی که می گذاشت و فشار می داد، کمر خم می کرد ، تا سر انجام مادیانی سفید که کُره ای بور اَبرَش به دنبال داشت، نزدیک آمد. رستم از چوپان پرسید: آن مادیان و کُره اش از آن کیست ؟
چوپان گفت: این را رَخشِ رستم می خوانیم ، داغ کسی را بر ران ندارد ، اما هر که قصد گرفتن کُره کند مادرش بر او حمله می برد و به دندان و لَگَد او را نابود می سازد .
رستم کمند افکند که کُره را بگیرد. مادرش بر او حمله برد.رستم به ضرب مُشتی او را از خود دور کرد و کُره را گرفت؛سپس به امتحان دست بر پشت او فشرد. اسب ثابت و استوار بر جای ماند . رستم از چوپان بهای آن را پرسید ، چوپان گفت: بهای این اسب آن است که بر پشت او سوار شوی و ایران و جهان را از دشمن، پاک و آرام سازی . رستم زین بر اسب گذارد و سوار شد و تاخت. او بسیار شاد بود که اسبی دارد از هر جهت شایسته و مُقاوم و تُندرو و سخت سُم به نام « رخش » . رستم پس از به دست آوردن اسب و سلاح دلخواه با زالِ زر سپاه آراست و آهنگ مُقابله با افراسیاب کرد ، اما باز مملکت بی شاه بود و زال و رستم وفادار به حفظ دودمان شاهی. تا این که خبر رسید از نژاد فریدون جوانی خردمند در البرز کوه خانه دارد و سزاوارتر کس، به شاهی اوست .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: