زال با بزرگان و سرداران سپاه مشورت کرد . شاه نوذر دو پسر داشت اما در هیچ یک فَرّه ی شاهی و شُکوه خسروانی وجود نداشت ، خبر از پیری کهنسال ولی هشیار و دانا دادند که نژاد از فریدون داشت. او پسر « طهماسپ »، « زو » بود. او را به شاهی برداشتند. جنگ دو سپاه به درازا کشید. در این هنگام خشک سالی و قحطی بروز کرد و دو لشگر از نداشتن خوار و بار و مردم از خشکسالی و قحطی به تنگ آمدند . هر دو سپاه این حالت را به خشم خداوند از خونریزی های بی حاصل تعبیر کردند و سخن از صلح و آشتی و راضی شدن به حدود و مرزهایی که در عهد منوچهر میان ایران و توران تعیین شده بود، در میان آمد و هر دو مُدعی، بر این کار راضی شدند و از میدان جنگ بازگشتند . متعاقب آن باران ها بارید و مردم به سالی فراخ و پُر نعمت با آسودگی و آسایش رسیدند .

       پادشاهی گرشاسب

       عمر زو در هشتاد و شش سالگی به سر رسید ، پسر او گرشاسپ بر تخت شاهی نشست و روش پدر را در دادگری پیشه ساخت .

       افراسیاب به توران بازگشت . پَشَنگ از کشته شدن پسر دیگرش اَغریرَث چنان آزرده خاطر و خشمگین بود که اجازه ی حضور به افراسیاب نداد . و این حال در تمام مدت سلطنت گرشاسپ ادامه یافت . گرشاسپ پس از نه سال شاهی از دنیا رفت. با مرگ او‌ پشنگ به افراسیاب پیغام فرستاد که ایران بار دیگر بی شاه شده است و تو به جبران خطاهای گذشته و برادر کشی باید سپاه بکشی و ایران را ویران سازی . افراسیاب با این که عهد آشتی و صلح بسته بود، به دستور پدر، لشگری ترتیب داد و به سوی ایران حرکت کرد . خبر لشگر کشی او به ایرانیان رسید . بزرگان نزد زال شتافتند که کشور بی سرپرست است و دشمن روی به ما آورده است. باید به مقابله ی با او بر خیزی .

         زال عذر پیری داشت و این که دیگر نیروی صف شکنی و خصم افکنی اش نمانده بود، اما فرزندش رستم که به حد مردی و شمشیر زنی رسیده بود، توانست به جای او در میدان های جنگ هنرنمائی کند . رستم اسبی را که بتواند تن زورمند و سلاح سنگین او را بکشد و زرهی که سلاح بر او کارگر نباشد و گُرزی خورندِ خود از پدر خواست . پدر گرز سام سوار را که از گرشاسپ پهلوان به یادگار مانده بود،بدو بخشید و جامه ی جنگ خاص « ببر بیان » برای او ترتیب داد و برای انتخاب اسب گله های اسپان را از کوه و دشت نزد او گرد آورد . 

       رستم دست بر پشت هر اسپی که می گذاشت و فشار می داد، کمر خم می کرد ، تا سر انجام مادیانی سفید که کُره ای بور اَبرَش به دنبال داشت، نزدیک آمد. رستم از چوپان پرسید: آن مادیان و کُره اش از آن کیست ؟ ‌

       چوپان گفت: این را رَخشِ رستم می خوانیم ، داغ کسی را بر ران ندارد ، اما هر که قصد گرفتن کُره کند مادرش بر او حمله می برد و به دندان و لَگَد او را نابود می سازد . 

       رستم کمند افکند که کُره را بگیرد. مادرش بر او حمله برد.رستم به ضرب مُشتی او را از خود دور کرد و کُره را گرفت؛سپس به امتحان دست بر پشت او فشرد. اسب ثابت و استوار بر جای ماند ‌. رستم از چوپان بهای آن را پرسید ، چوپان گفت: بهای این اسب آن است که بر پشت او سوار شوی و ایران و جهان را از دشمن، پاک و آرام سازی . رستم زین بر اسب گذارد و سوار شد و تاخت. او بسیار شاد بود که اسبی دارد از هر جهت شایسته و مُقاوم و تُندرو و سخت سُم به نام « رخش » . رستم پس از به دست آوردن اسب و سلاح دلخواه با زالِ زر سپاه آراست و آهنگ مُقابله با افراسیاب کرد ، اما باز مملکت بی شاه بود و زال و رستم وفادار به حفظ دودمان شاهی. تا این که خبر رسید از نژاد فریدون جوانی خردمند در البرز کوه خانه دارد و سزاوارتر کس، به شاهی اوست .‌