شاهنامه به نثر،پادشاهی کیکاووس(هماوردجویی سهراب و روبه رو شدن با رستم)
طوس نزد تهمتن شتافت و احوال بگفت . رستم گفت: شهریاران پیش هرگاه مرا به درگاه میخواستند گاه برای جنگ بود و گاه برای بزم ، اما از کاووس جز رنج رزم و نبرد ندیدهام . پس ببر بیان بر تن راست کرد و فرمود تا رخش را زین کردند و بر آن نشست و روی به میدان آورد . در راه میدید که هر یک از پهلوانان از سویی در گریزند ، با خود گفت: این جنگ اهریمن است نه پیکار یک سوار . پس زَواره برادر خود را نگاهبان سپاهیان و سراپرده ساخت و برابر سهراب آمد و به او گفت همنبرد تو آمد از میان لشگرگاه و سراپردهها به سویی رویم و بیاویزیم، بدان شرط که از ایران یا توران هیچ کس به یاری نیاید. سهراب پذیرفت و گفت : اندام نیرومند و بُرز و بالایی درخور تحسین داری اما گذشت زمان و عمر دراز بر تو ستم کرده است ، بیم آن دارم که تاب یک مشت مرا نیاوری.
رستم به قد و قامت و یال و کوپال سهراب نگریست و گفت : ای جوان آرام باش و سخنان نادلپذیر مگوی ، گرچه سالیان بسیار بر من گذشته است ، اما میدانهای جنگ بسیار دیدهام . دیو و دد بسیار بر دست من تباه گشتهاند و به ضرب تیغ ، خاک آوردگاه من از خون بسیار نامداران رنگین شده است . بر تو دل من احساس رحم و مهر میکند چه تو را شبیه ترکان نمیبینم و در ایران نیز همانند تو گُردی نیرومند نمیشناسم . چون رستم این کلمات را بر زبان آورد سهراب نیز با او بر سر مهر آمد و گفت : از تو پرسشی دارم، پرسشم از نژاد توست و نام و نشانت . گمانم آنست که تو رستم جهان پهلوان ایرانی، فرزند زال و تخمهی سام نریمان.
رستم پاسخ داد که نامم رستم نیست و از خاندان سام نریمان نیستم ، او پهلوانی بزرگ است و من کمترین کهتر او به شمار نمیآیم . سهراب نومید شد و روز روشن بر چشم او تیره و تار گشت ، چه، نشانها که مادر داده بود، در او میدید ، اما آنچه میدید باورش نبود و دارندهی نام و نشان نیز انکار میکرد .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: