کجاست پهلوان بزرگ‌ رستم و کجاست طوس و گودرز و گیو و دیگر نامداران که برابر من آیند و پنجه در پنجه‌ی من افکنند . از سران لشگر و گُردان سپاه کسی پاسخ او نداد . سهراب به سراپرده‌ی کاووس رو آورد ، نوک نیزه را به زیر طناب چادر بند نمود و نیرو کرد و نیمی از سراپرده را از جا کند و سرنگون ساخت . کاووس شاه غمگین و مضطرب شد . آواز داد که کس نزد رستم رود و او را از حمله‌ی این دیو از بند جسته، آگاه سازد . 

       طوس نزد تهمتن شتافت و احوال بگفت . رستم گفت: شهریاران پیش هرگاه مرا به درگاه می‌خواستند گاه برای جنگ بود و گاه برای بزم ، اما از کاووس جز رنج رزم و نبرد ندیده‌ام . پس ببر بیان بر تن راست کرد و فرمود تا رخش را زین کردند و بر آن نشست و روی به میدان آورد . در راه می‌دید که هر یک از پهلوانان از سویی در گریزند ، با خود گفت: این جنگ اهریمن است نه پیکار یک سوار . پس زَواره برادر خود را نگاهبان سپاهیان و سراپرده ساخت و برابر سهراب آمد و به او گفت هم‌نبرد تو آمد از میان لشگرگاه و سراپرده‌ها به سویی رویم و بیاویزیم، بدان شرط که از ایران یا توران هیچ کس به یاری نیاید. سهراب پذیرفت و گفت : اندام نیرومند و بُرز و بالایی درخور تحسین داری اما گذشت زمان و عمر دراز بر تو ستم کرده است ، بیم آن دارم که تاب یک مشت مرا نیاوری.

        رستم به قد و قامت و یال و کوپال سهراب نگریست و گفت : ای جوان آرام باش و سخنان نادلپذیر مگوی ، گرچه سالیان بسیار بر من گذشته است ، اما میدان‌های جنگ بسیار دیده‌ام . دیو و دد بسیار بر دست من تباه گشته‌اند و به ضرب تیغ ، خاک آوردگاه من از خون بسیار نامداران رنگین شده است . بر تو دل من احساس رحم و مهر می‌کند چه تو را شبیه ترکان نمی‌بینم و در ایران نیز همانند تو گُردی نیرومند نمی‌شناسم . چون رستم این کلمات را بر زبان آورد سهراب نیز با او بر سر مهر آمد و گفت : از تو پرسشی دارم، پرسشم از نژاد توست و نام و نشانت . گمانم آنست که تو رستم جهان پهلوان ایرانی، فرزند زال و تخمه‌ی سام نریمان.

        رستم پاسخ داد که نامم رستم نیست و از خاندان سام نریمان نیستم ، او پهلوانی بزرگ است و من کمترین کهتر او به شمار نمی‌آیم . سهراب نومید شد و روز روشن بر چشم او تیره و تار گشت ، چه، نشان‌ها که مادر داده بود، در او می‌دید ، اما آنچه می‌دید باورش نبود و دارنده‌ی نام و نشان نیز انکار می‌کرد .