امروز 14 بهمن ماه 1401 است، چند ساعت پیش یعنی ساعت هفت و ربع در میدان اسبی به اتفاق دوستان از مینی بوس پیاده شدیم. یک هفته در سفر بودیم، سفری پرهیجان و خاطره انگیز و البته بسیار دوست داشتنی برای من...عصر روز هفتم بهمن ماه ۱۴۰۱ بود که در کنار دوستان نازنینم سوار قطار" بن ریل" تهران _ خرمشهر شدیم، ساعت پنج و نیم قطار حرکت کرد، من ، زری ، آذی و دخترش فاطمه در کوپه ی شماره ی ۵ از سالن ۱ قطار بودیم و خانم مرادی، توران، معصومه و مهین در کوپه ی ۶ و نورا و دخترش پریا هم در کوپه ی ۷ بودند. قطار با ضربان قلب من در حرکت بود، با خوش حالی غیر قابل وصفی در راهروی قطار و بین کوپه ها در رفت و آمد بودم، از ایستگاه قم و اراک گذشتیم ، دیدم توران پرانرژی، ساکت و صندلی نشین شده، شوربختانه سرما خورده بود، نورا و پریا هم سرفه می کردند و هنوز آثار سرماخوردگی ده روز گذشته، در آن ها دیده می شد، پریا تا حدودی رنگ پریده بود و از درد معده شکایت می کرد و نورا در جست و جوی شربت معده و دارو برای او بی تابی می کرد. با این همه عکس هایی از دوستان در راهرو گرفت، دو- سه ساعت هم خوابیدیم و صبح خوش حال و خندان به یکدیگر صبح بخیر گفتیم در حالی که از لرستان هم گذشته بودیم و ایستگاه های خوزستان را یکی یکی پشت سر می گذاشتیم، پس از اهواز به خاطر بارندگی های فراوان روزهای اخیر به هور بسیار زیبا و طراوت افزایی در جاده ی آبادان رسیدیم، همه هیجان زده و شاداب از هور فیلم برداری می کردند و از زیبایی پرنده هایی که بر فراز آن در پرواز بودند، می گفتیم و از دیدن این چشم انداز بهشتی لذت می بردیم تا این که ساعت ۱۲ ظهر روز شنبه هشتم بهمن ماه، به ایستگاه خرمشهر رسیدیم، شهری که هنوز جنگ زده به نظر می رسد اگرچه سی وسه- چهار سال از جنگ هشت ساله ی ایران و عراق گذشته است. ویرانی های جنگ، در آبادان نیز بسیار به چشم می آید و فریاد محرومیت و مظلومیت از جای جای شهر به گوش می رسد، در ایستگاه خرمشهر تاکسی ها دوره مان کردند و یکی دو راننده که زرنگ تر بودند چمدان هایمان را برداشتند و به سمت ماشین هایشان دویدند و ما هم سراسیمه به دنبالشان در حرکت بودیم از این طرف به آن طرف می دویدیم تا ببینیم بالاخره باید سوار کدام ماشین بشویم، به هر حال با دو سواری و یک وانت دوکابین به سمت خانه ی معلم آبادان حرکت کردیم از روی پل کارون که خرمشهر را از آبادان جدا می کند،گذشتیم، من و خانم مرادی جان خواستیم کنار پل عکس بگیریم، ماشین را نگه داشتیم اما دو ماشین دیگر،بی اعتنا رد شدند، خانم مرادی هم عکس نگرفت و گفت برویم، در بین راه راننده بازار اروند، شرکت نفت آبادان و سینما نفت و مراکز تفریحی رفاهی کارکنان شرکت نفت را به ما نشان داد که همگی پیش از انقلاب ۵۷ ساخته شده بودند تا این که به خیابان بوارده شمالی و خانه ی معلم آبادان رسیدیم، از فقر امکانی خانه ی معلم هرچه بگویم، کم گفته ام، ساختمان کهنه و قدیمی آن، متعلق به دوران پهلوی بود،برق قطع شده بود، در آشپزخانه دو اجاق گاز وجود داشت که یکی از آن ها از کار افتاده بود و رویش را با یک صفحه ی چوبی پوشانده بودند از اجاق گاز دوم هم فقط یک شعله را می توانستیم روشن کنیم که آن هم فوری خاموش می شد، با چند چوب کبریت و کاغذ به زحمت توانستم روشن نگهش دارم تا آب بجوشد و چای دم کنیم و کمی خستگی در کنیم،برای ناهار هم چلو کوبیده و نوشابه سفارش دادیم، خوردیم و کمی استراحت کردیم و پس از صرف چای و دمنوش مخصوص توران، به سمت بازار راه افتادیم،خیابان امیری،چهار راه ته لنجی.... بعد هم به کنار اروند رفتیم و با لنجی که لنگر انداخته بود، عکس گرفتیم، سپس از دست فروش های حاشیه ی اروند، لباس خریدیم، بعد از بازار مرکزی بازدید کردیم،برای شام هم از یک فلافل فروشی خیابانی، ساندویچ و نوشابه گرفتیم و خوردیم،وقتی به خانه ی معلم برگشتیم، دیدیم همچنان تاریک و بی برق است در حالی که همه ی ساختمان های اطراف آن برق داشتند. تصمیم گرفتیم همان شب به بهبهان برویم، پس کارت هایمان را گرفتیم و با سه اسنپ به سمت بهبهان حرکت کردیم، ساعت از ده کمی گذشته بود،راننده ی پرایدی که ما را می برد،زودتر راه افتاد تا بنزین بزند،از سربندر و بندر ماهشهر گذشتیم، در ابتدای جاده ی امیدیه پژو های حامل دوستان نیز به ما رسیدند و از ما گذشتند در آغاجاری، ایستاده بودند تا ما رسیدیم، هوا بسیار سرد بود با این همه راننده ها پیاده شدند و چند دقیقه استراحت کردند و دوباره راه افتادند، پس از حدود سی و پنج دقیقه به پالایشگاه عظیم بیدبلند رسیدیم، که با چراغ های فراوان و مشعل های گازی اش فضا را مثل روز روشن کرده بود و چونان یاقوتی درخشان چشم ها را خیره می کرد، بعد از آن
از بیست کیلومتر دیگر هم گذشتیم تا به بهبهان رسیدیم. وارد خانه شدیم، هوا حسابی سرد بود، شیرهای گاز و آب را باز کردیم و سعی کردیم بخاری و آبگرم کن را روشن کنیم و بالاخره پس از ده یا پانزده دقیقه هر دو را روشن کردیم و به هر زحمتی بود در کمد را هم باز کردیم و با چند پتوی مختصر و البته کلی شوخی و خنده و تفریح شب را به صبح رساندیم،ساعت هفت از خواب بیدار شدم و با عشق برای خرید نان و آش کارده و برزنگک ویژه ی بهبهان از خانه بیرون رفتم. پس از صبحانه، تصمیم گرفتیم برای ناهار سبزی پلو با ماهی بخوریم، من و زری و خانم مرادی رفتیم برای خرید، سر راهمان به مغازه ای برخوردیم که کفش و کاپشن و شلوارهای استوک داشت شلوارها را قیمت کردیم گفت ۳۵۰ هزار تومان،دو دل بودیم،پس گذشتیم و به ماهی فروش ها رسیدیم اما همه تعطیل بودند،پرس و جو کردیم، گفتند فقط بعد از ظهر ها مغازه را باز می کنند.بنابراین مرغ و مخلفات زرشک پلو و شیر و ماست و دوغ را خریدیم و به خانه برگشتیم. زری زرشک پلو با مرغ خوش مزه ای پخت و ناهار را خوردیم می خواستیم به دیدن نرگس زار برویم که باران شروع به باریدن کرد و نتوانستیم برویم، برای همین، حدود ساعت شش، پیاده روانه به بازار رفتیم و حدود ساعت ده به خانه برگشتیم. شب باز هم دورهمی و خنده بازار داشتیم، روز بعد یعنی دوشنبه دهم بهمن،ساعت هشت صبح با مینی بوس به گناوه رفتیم، صبحانه را هم در یک پارک کنار جاده ای خوردیم و حدود ساعت یازده به گناوه رسیدیم، بعد از دور زدن در بازار و خرید، به پارک ساحلی رفتیم و البته بی درنگ خود را در آب های کناری خلیج همیشگی فارس رها کردیم،همگی با آب بازی و آواز و تفریح اوقات خوشی را داشتیم می گذراندیم که ناگهان توران وسط آبها به زمین خورد و زانویش آسیب دید، سرما هم که خورده بود،با این همه باز هم کلی بازی و شوخی کردیم و خندیدیم تا این که وقت رفتن به دیلم شد، سوار مینی بوس شدیم و به دیلم رفتیم، ابتدا باز هم رفتیم کنار خلیج فارس و عکس گرفتیم بعد هم بازار و خرید ولی قبل از آن،برای ناهار،ساندویچ فلافل خوردیم فلافلی با طعم مهمان نوازی کم مانند ساندویچ فروش های دیلم،همین که به دکه هایشان رسیدیم با رقابتشان در پذیرایی مواجه شدیم، هر کدام به نوعی می خواست نشان دهد که فلافل هایش خوش مزه تر است، فروششان هم به صورت سلف سرویس بود با بیست و پنج هزار تومان می توانستیم هر چه قدر می خواهیم فلافل در ساندویچمان بگذاریم،بعد از تمام شدن ساندویچ هایمان نیز دوباره با یک بشقاب فلافل داغ،پذیرایی شدیم البته به جای بشقاب بهتر است بگویم یک برگ کاغذ ساندویچ. وقتی به خانه برگشتیم، توران دوست داشت که برویم به همان مغازه ی استوک فروشی، ولی دیگر دوستان مخالفت کردند و از ما خواستند صبر کنیم تا روز بعد....
روز بعد یعنی سه شنبه ۱۲ بهمن قرار بود ساعت ۲ بعد از ظهر به دیدن نرگس زار و نخلستان بهبهان برویم، اما از پیش از ظهر باران باریدن گرفت، آذی سرگرم پختن ناهار یعنی سبزی پلو با ماهی شد تا ناهار را زود بخوریم و آماده ی رفتن به نرگس زار شویم،اما باران همچنان می بارید و آقای ترکانیان،زنگ زد و به دلیل زیاد شدن بارندگی، گردشمان را کنسل کرد. بعد از ظهر به بازار بهبهان رفتیم، سر راه قرار بود به مغازه ی استوک فروشی سری بزنیم،که بسته بود و هرچه زنگ زدیم، در دسترس نبود. پس به یک مغازه ی کفش فروشی استوک در خیابان پیروز رفتیم که نشانی اش را آقای ترکانیان به ما داده بود، همه ی دوستان کفش خریدند،بعضی از دوستان چندین جفت خریدند چون هم خارجی بودند هم قیمتشان مناسب بود. روز چهارشنبه از صبح دوباره بارش داشتیم،بنابراین به اتفاق خانم مرادی ،توران و معصومه اسنپ گرفتیم و به فلکه ی بیدبلند رفتیم تا خرما بخریم، برای دیگردوستان هم خرما گرفتیم و رفتار گرم و مهربانانه ی خانم های خرما فروش با شعار زن، زندگی آزادی،دوستان را تشویق کرد که با آن ها عکس بگیرند. عکس گرفتیم و با یک اسنپ دیگر به خانه برگشتیم. لوبیاپلو پختیم و خوردیم و بعد از ظهر به دیدن ن گس زار و نخلستان رفتیم، آقای ترکانیان هم از گل های نرگس بین راه، برای هرکداممان یک شاخه چید، در نخلستان هم با منظره ی بازگشت گوسفندها به آغل روبه رو شدیم که بسیار هیجان انگیز و شاد بود.در مجموع به من خیلی خوش گذشت در کنار این دوستان نازنین. شب را هم با شوخی و خنده ی بسیار گذراندیم و روز بعد ساعت هشت و نیم صبح با اتوبوس از بهبهان به سمت اهواز حرکت کردیم،مه غلیظی جاده را پوشانده بود، ساعت ۱۱ به اهواز رسیدیم و از ترمینال با تاکسی به راه آهن اهواز رفتیم، من و زری در یک تاکسی بودیم،سر راه، روی پل کارون از زری عکس گرفتم و دوباره راه افتادیم وقتی به راه آهن رسیدیم،همه ی دوستان رسیده بودند، نشستیم و منتظر ماندیم،برای ناهار هم مهمان دوست نورا بودیم که زحمت کشیدند و برایمان جوجه کباب تهیه کردند و به ایستگاه آوردند.ساعت یک و ربع سوار قطار رجا، اهواز به تهران شدیم، قرار حرکت کرد و من آن قدر خسته بودم که سه چهار ساعت خوابیدم بعد از آن در یک کوپه جمع شدیم گفتیم و خندیدیم و آواز خواندیم تا وقت خواب... ساعت شش صبح به ایستگاه تهران رسیدیم و یک سفر به یاد ماندنی دیگر نیز به پایان رسید.