آغاز کار ضحاک بدین گونه بود که در دشت سواران نیزه گداز ، یعنی سرزمین اعراب ، امیری می زیست نیکوکار و خداپرست به نام مرداس و پسری داشت به نام ضحاک که بیوراسب نیز نامیده می شد ، چه بیور ، معنی ده هزار دارد و او این تعداد اسب داشت و شب و روز را بر پشت زین می گذرانید . اتفاق افتاد که ابلیس روزی به صورت مردی نیکخواه بر او ظاهر شد ، در جوان افسونها دمید که پدر بر تو ستم کرده است ، چه با آنکه به آستانه پیری رسیده است ، نیک پیداست که عمری دراز خواهد داشت و حوانی چون تو که شایسته فرمانرواییست دیری ناگزیر باید بیکار به سر برد و بهترین دوران حیات را در عطلت سپری سازد . ضحاک ازو چاره کار خواست . ابلیس گفت ؛ اگر با من پیمان کنی که سخنم را بشنوی و به کار بندی و راز مرا فاش نسازی ترا به فرمانروایی خواهم رسانید . ضحاک پیمان بست . ابلیس گفت ؛ باید پدر را از میان برداری و نابودسازی . ضحاک بر خود لرزید و از انجام دادن پیشنهاد ابلیس سرباز زد . ابلیس گفت ؛ چون با من پیمان کرده ای اگر بدانچه گفتم عمل ننمایی به عنوان پیمان شکن شهره و بدنام خواهی گشت . ضحاک ناگزیر به ابلیس روی موافق نشان داد و به نابود ساختن پدر تن در داد . استاد طوس بر آنست که راز نژاد پسری را به کشتن پدر همداستانی کند از مادرش باید پرسید ، چه معتقد است که فرزند حقیقی ، هر اندازه که بد باشد و گستاخ ، به مرگ پدر رضا نخواهد داد.

        باری در سرای مرداس باغ با صفایی بود و آن مرد خداپرست شب هنگام بی آنکه چراغی افروزد به آن باغ می رفت و سر و تن می شست و به نیایش می پرداخت . ابلیس در راه او چاهی کند . مرداس شب هنگام در آن چاه افتاد و کشته شد و ضحاک به جای وی شاه شد و بر تخت فرمانروایی نشست . ابلیس بار دیگر به صورت جوانی نزد او رفت و گفت :اگر دیگر بار به سخنان من گوش فرادهی سودها به تو رسانم . ضحاک پذیرفت . ابلیس گفت ؛ آشپزی ماهرم ، می توانم برای تو غذاهای خوشمزه و گوناگون تهیه کنم . آن زمان خوردنیها از رستنیها بود ، گوشت خورده نمی شد . ابلیس نخست از پرندگان و ماهیان غذاهای لذیذ تهیه کرد و ضحاک را خرسند ساخت . سپس از گوشت گوساله کباب تهیه کرد و سپس از تخم مرغ و گوشت کبک و قرقاول خورشهای بامزه و لذیذ آماده نمود و ضحاک را خوشحال و سرمست ساخت . سرانجام روزی ازو تقاضا کرد به پاداش خدماتی که در تهیه خوردنیهای گوارا کرده است اجازه یابد که بر دو کتف شاه بوسه بزند چه این را افتخار زندگانی خود می شمارد . ضحاک ندانست که غرض جوان آشپز ،ابلیس ، چیست . خواهش او را برآورد و ابلیس بر دو دوش ضحاک بوسه زد و در دم به زمین فرو رفت و ناپدید شد . اتغاقی عجیب بود ، اما عجیب تر آن شد که از جایگاه بوسه ی او، دو مار رست که پیوسته بزرگ و بزرگ تر می شدند.