شاهنامه به نثر، پادشاهی منوچهر(داستان زال زر)
شبی که سام با دلی پُر درد خوابیده بود، در خواب دید که سواری از سوی هند شتابان نزدِ او آمد و او را به فرزند برومندش مژده داد . بامدادان خردمندان و بینادلان را گرد آورد و از خواب دوشین و خبرهای پراکنده که کاروانیان آورده بودند سخن گفت و رای آنان را خواستار شد.
حاضران از پیر و جوان زبان به سرزنش او گشودند که دد و دام بر فرزند مهربانند و پرورنده ی بچگان به جان ، تو پیمان خداوند شکسته ای و به بهانه ی سپیدی موی، فرزند دلبند را از خود دور ساخته ای ، چاره آن است که به جستجوی او برخیزی و با این کار خداوند را خشنود سازی .
سام مصمم شد که روز دیگر به طلب جگر گوشه ی خویش برود . شب هنگام باز به خواب دید که از سوی هند جوانی زیباروی پیش آمد ،در حالی که سپاهی انبوه به دنبال داشت و دو موبد در دو سوی او بودند . یکی از آن دو با سردی و سرزنش به سام گفت : چرا دیده از شرم خداوند شسته ای و بنده ی بیباک و ناپاک رای گشته ای ؟ اگر قرار باشد دایه و نگهبان فرزند تو مرغ باشد ، پس پهلوانی تو به چه کار می آید ؟ اگر موی سپید بر فرزند عیب است ، موی تو نیز سراسر سپید گشته است ، پس تو نیز از خداوند بیزار شو که مویت را سپید کرده است . تو پسر را بدین تصمیم ناروا از خود رانده ای ، اما خداوند در حق او اکرام کرده و در کنار مرغ پرورشش داده و بزرگ گردانیده است. سام سراسیمه از خواب برخاست و ترسان از کیفر کار ناروا و عذاب خدای با سپاه روی به راه آورد تا به البرز رسید که کوهی بود از سنگ خارا و سر بر آسمان کشیده و سیمرغ بر فراز آن آشیان برافراشته بود.
سام، جوان مرغ پرورده را با اندام ستبر و قدِ آخته بر تخته سنگی ایستاده دید . گرد کوه گشت تا راهی برای بالا رفتن بیابد ، اما از هیچ سو راهی نیافت . به درگاه خداوند نالید و از او یاری طلبید . زاری او مقبول درگاه خداوندی قرار گرفت ،پس همانگاه سیمرغ فراز آمد و سام را با سپاهیان در پای کوه در تکاپوی جستنِ راه دید ، به پرورده ی خویش که دیگر جوانی برومند شده بود نزدیک گردید و گفت : این پدر توست که با انبوه سپاهیان به جستجوی تو آمده است . هر چند به تو دلبستگی دارم اما تو پیوسته بر این سنگ نتوانی ماند ، باید آماده شوی تا ترا نزد او بَرم . جوان به سیمرغ گفت : چنین می پندارم که از همنشینی من سیر شده ای. سیمرغ پاسخ داد : این گونه نیست ، بلکه صلاح تو در این است که نزد پدر بروی و سامانی بیابی ، کوهسار دیگر جای زندگی تو نیست . پس پری از بازوی حویش کَند و بدو داد و گفت : در سختی ها این پر را در آتش بیفکن و مرا به یاری بخواه ، نزد تو خواهم آمد . پس نام او را « دستان » نهاد از آن رو که پدر با او دستان و فریب کرده است و او را برگرفت و نزد سام آورد و خود به پرواز بر آسمان شد .
سام فرزند را در آغوش گرفت و او را زالِ زر ( یعنی پیر ) خواند و همراه سپاهیان به شهر آمد و شادی و خرمی کرد . خبر به منوچهر شاه رسید . از دو پسر که داشت یکی نوذر و دیگری زرسپ ، نوذر را نزد سام فرستاد که همراه زال به دربار آیند . نوذر به دستور شاه نزد سام رفت . سام و بزرگان از شاهزاده استقبال کردند و پس از شنیدن پیغام شاه ، روانه ی پایتخت شدند . منوچهر خود از سام استقبال کرد؛ چون به بارگاه وارد شدند زال را آراسته با جنگ افزار و لباس رزم به حضور شاه بردند . شاه از نیرومندی و ستبر اندامی زال شادمان شد ، از ستاره شناسان و منجمان طالع و آینده ی او را جویا گردید .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: