سالی چند بر این واقعه گذشت و کودک شیرخوار جوانی برومند شد ، با قد آخته و اندام ستبر و بر آن کوهِ سر به آسمان افراخته در جنبش و جهش . کاروانیان و رهگذران بارها شاهد حرکات او بودند و خبر او را همه جا پراکنده می ساختند؛ ناگزیر خبر به گوش سام نیز رسید .

        شبی که سام با دلی پُر درد خوابیده بود، در خواب دید که سواری از سوی هند شتابان نزدِ او آمد و او را به فرزند برومندش مژده داد . بامدادان خردمندان و بینادلان را گرد آورد و از خواب دوشین و خبرهای پراکنده که کاروانیان آورده بودند سخن گفت و رای آنان را خواستار شد.

       حاضران از پیر و‌ جوان زبان به سرزنش او گشودند که دد و دام بر فرزند مهربانند و پرورنده ی بچگان به جان ، تو پیمان خداوند شکسته ای و به بهانه ی سپیدی موی، فرزند دلبند را از خود دور ساخته ای ، چاره آن است که به جستجوی او برخیزی و با این کار خداوند را خشنود سازی .

        سام مصمم شد که روز دیگر به طلب جگر گوشه ی خویش برود . شب هنگام باز به خواب دید که از سوی هند جوانی زیباروی پیش آمد ،در حالی که سپاهی انبوه به دنبال داشت و دو موبد در دو سوی او بودند . یکی از آن دو با سردی و‌ سرزنش به سام گفت : چرا دیده از شرم خداوند شسته ای و بنده ی بیباک و ناپاک رای گشته ای ؟ اگر قرار باشد دایه و نگهبان فرزند تو مرغ باشد ، پس پهلوانی تو به چه کار می آید ؟ اگر موی سپید بر فرزند عیب است ، موی تو نیز سراسر سپید گشته است ، پس تو نیز از خداوند بیزار شو که مویت را سپید کرده است . تو پسر را بدین تصمیم ناروا از خود رانده ای ، اما خداوند در حق او اکرام کرده و در کنار مرغ پرورشش داده و بزرگ گردانیده است. سام سراسیمه از خواب برخاست و ترسان از کیفر کار ناروا و عذاب خدای با سپاه روی به راه آورد تا به البرز رسید که کوهی بود از سنگ خارا و سر بر آسمان کشیده و‌ سیمرغ بر فراز آن آشیان برافراشته بود.

        سام، جوان مرغ پرورده را با اندام ستبر و قدِ آخته بر تخته سنگی ایستاده دید . گرد کوه گشت تا راهی برای بالا رفتن بیابد ، اما از هیچ سو راهی نیافت . به درگاه خداوند نالید و از او یاری طلبید . زاری او مقبول درگاه خداوندی قرار گرفت ،پس همانگاه سیمرغ فراز آمد و سام را با سپاهیان در پای کوه در تکاپوی جستنِ راه دید ، به پرورده ی خویش که دیگر جوانی برومند شده بود نزدیک گردید و گفت : این پدر توست که با انبوه سپاهیان به جستجوی تو آمده است . هر چند به تو دلبستگی دارم اما تو پیوسته بر این سنگ نتوانی ماند ، باید آماده شوی تا ترا نزد او بَرم . جوان به سیمرغ گفت : چنین می پندارم که از همنشینی من سیر شده ای. سیمرغ پاسخ داد : این گونه نیست ، بلکه صلاح تو در این است که نزد پدر بروی و سامانی بیابی ، کوهسار دیگر جای زندگی تو نیست . پس پری از بازوی حویش کَند و بدو داد و گفت : در سختی ها این پر را در آتش بیفکن و مرا به یاری بخواه ، نزد تو خواهم آمد . پس نام او را « دستان » نهاد از آن رو که پدر با او دستان و فریب کرده است و او را برگرفت و نزد سام  آورد و خود به پرواز بر آسمان شد .

سام فرزند را در آغوش گرفت و او را زالِ زر ( یعنی پیر ) خواند و همراه سپاهیان به شهر آمد و شادی و خرمی کرد . خبر به منوچهر شاه رسید . از دو پسر که داشت یکی نوذر و دیگری زرسپ ، نوذر را نزد سام فرستاد که همراه زال به دربار آیند . نوذر به دستور شاه نزد سام رفت . سام و بزرگان از شاهزاده استقبال کردند و پس از شنیدن پیغام شاه ، روانه ی پایتخت شدند . منوچهر خود از سام استقبال کرد؛ چون به بارگاه وارد شدند زال را آراسته با جنگ افزار و لباس رزم به حضور شاه بردند . شاه از نیرومندی و ستبر اندامی زال شادمان شد ، از ستاره شناسان و منجمان طالع و آینده ی او را جویا گردید .