نامه ی سام به زال رسید ،کردگار را سپاس گفت و درم و دینار فراوان بر درویشان و فرودستان نثار کرد، اما همچنان ناآرام بود و بیقرار و البته آرزومند وصل دلدار . روز و شبش در اندیشه ی رودابه به سر می شد و جز رودابه به چیز دیگری نمی اندیشید . به وسیله ی زنی که در کاخ مهراب آمد و شد داشت، برای رودابه هدیه ها فرستاد و رودابه نیز هدایای گرانبها و از آن جمله سربند شاره را - که از زر و یاقوت و گوهر فراهم آمده بود ـ آماده کرد و به زن داد تا نزد زال ببرد . از اتفاق سیندخت زن را دید و چون بر رفت و آمد مکرر او مشکوک شده بود، او را نزد خود خواند و پرسید: کیستی و به چه کار آمده ای؟ زن گفت: رودابه از من پیرایه و زیور خواسته است برای او آورده ام . سیندخت پرسید اگر راست می گویی بهای آنچه را بدو فروخته ای به من نشان بده . زن عذر آورد که رودابه بهای خریدها را موجود نداشت ، وعده کرد که نوبت دیگر که نزد او بیایم بدهد .

         این سخن بر بدگمانی سیندخت افزود ، آستین و  لباس زن را جست و جو کرد ، جامه های گرانبها و شاره ی سربند را نزد او یافت ، او را بر زمین افکند و کشان کشان نزد رودابه برد و از او پرسید این زن کیست و این جامه ها را برای کدام مرد می بَرَد ؟ رودابه به گریه در آمد و به پای مادر افتاد و راز دل را پیش او گشود ، سپس از ملاقات خود با زال و پیمان همسری که بسته اند سخن  گفت. سیندخت از این واقعه سخت هراسان شد . زن را دلداری و انعام  داد و  مرخص  کرد و خود افسرده و غمگین به جایگاه خود  رفت و از غم به جامه ی خواب پناه برد.

 

               ساعتی بعد مهراب از نزد زال شادان باز گشت ، سیندخت را بیگاه خفته  یافت با رخساری زرد و چهره  ای آلوده به اشک غم . ازو حالش را  پرسید ، سیندخت با تمثیلی شوی را از رودابه و دلدادگیش به زال آگاه  ساخت. مهراب آشفته و خشمگین  شد و قصد کشتن دختر  را کرد. سیندخت هر دو دست در کمر شوهر حلقه  نمود و او‌را به بردباری و اندیشه دعوت  کرد . مهراب به تندی او را از خود  راند و به او گفت همان روز که فرزند دختر یافتم باید به رسم نیاکان او را می کشتم تا چنین ننگی دامنگیرم نمی شد ، حتی پسر نیز اگر بر راه پدر نرود او را فرزند پدر نباید شمرد .