شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(ادامه ی داستان زال و رودابه 2)
این سخن بر بدگمانی سیندخت افزود ، آستین و لباس زن را جست و جو کرد ، جامه های گرانبها و شاره ی سربند را نزد او یافت ، او را بر زمین افکند و کشان کشان نزد رودابه برد و از او پرسید این زن کیست و این جامه ها را برای کدام مرد می بَرَد ؟ رودابه به گریه در آمد و به پای مادر افتاد و راز دل را پیش او گشود ، سپس از ملاقات خود با زال و پیمان همسری که بسته اند سخن گفت. سیندخت از این واقعه سخت هراسان شد . زن را دلداری و انعام داد و مرخص کرد و خود افسرده و غمگین به جایگاه خود رفت و از غم به جامه ی خواب پناه برد.
ساعتی بعد مهراب از نزد زال شادان باز گشت ، سیندخت را بیگاه خفته یافت با رخساری زرد و چهره ای آلوده به اشک غم . ازو حالش را پرسید ، سیندخت با تمثیلی شوی را از رودابه و دلدادگیش به زال آگاه ساخت. مهراب آشفته و خشمگین شد و قصد کشتن دختر را کرد. سیندخت هر دو دست در کمر شوهر حلقه نمود و اورا به بردباری و اندیشه دعوت کرد . مهراب به تندی او را از خود راند و به او گفت همان روز که فرزند دختر یافتم باید به رسم نیاکان او را می کشتم تا چنین ننگی دامنگیرم نمی شد ، حتی پسر نیز اگر بر راه پدر نرود او را فرزند پدر نباید شمرد .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: