شاهنامه به نثر،پادشاهی منوچهر(آغاز داستان رستم)
خبر به زال رسید ،به شتاب بر بالین همسر آمد. پس از رنجوری و دردمندی او آشفته شد . ناگاه سخن سیمرغ و پر او را به یاد آورد آتشی افروخت و آن پر را در آتش افکند. در زمان، سیمرغ فراز آمد و احوال پرسید. زال از دردمندی رودابه و رنج جانکاه او سخن گفت. سیمرغ دستور داد که او را به می مست کنند و پزشکی قابل پهلوی او را بشکافد و بچه را از پهلوی مادر بیرون آورد ، سپس گیاهی را که او نشان خواهد داد در شیر بخیسانند و در سایه خشک کنند و بر جراحت مادر نهند ، آنگاه پر سیمرغ را بر آن مالند تا جراحت بهبود یابد و مادر از آن درد سخت برهد .
پس پر دیگری از بازو کند و به زال داد و او را وداع گفت و پر زنان به آسمان بر شد و رفت . پزشک به دستور سیمرغ رودابه را مست کرد و پهلوی او را شکافت و کودکی سرخ روی با مشت های گره کرده و پر از خون از آنجا بیرون آورد؛ سپس جایگاه شکافته شده را دوخت و بر آن مرهم نهاد و پر سیمرغ را بر آن مالید. رودابه از آن درد سخت رهایی یافت و آسوده به خواب رفت . چون از خواب بیدار شد،گفت: به تدبیر سیمرغ از رنج و دردی که می کشیدم رَستم ، نام کودک را بدین سبب « رُستم » نهادند . کودک یک روزه یک ساله می نمود ، درشت اندام و قوی بنیه بود و ده دایه به او شیر می دادند تا سیر شود .
چون کودک یک ساله شد مجسمه ای از حریر به اندازه ی او دوختند و درونش را از موی سَمور و سنجاب پر کردند. بر بازوی او نقش اژدها و در چنگش چنگال شیر نگاشتند و بر اسبش نشاندند، با گرزی بر شانه تکیه داده و سِنانی زیر بغل . به دستی عنان و به دست دیگر نیزه و چاکری چند گرد اسبش ایستاده و این پیکره ی بدیع و جالب را با نامه ای نزد سام فرستادند ، تا فرزند زال را در ذهن مجسم کند.
سام از دیدن آن مجسمه سخت شاد شد و گفت : این پسر چون بزرگ شود مانند خود او پهلوانی برومند خواهد شد . آورندگان مجسمه را هدیه و زر و سیم بسیار داد و پس از چندی خود به دیدار فرزند و نبیره به سیستان آمد . رستم را بر تخت نشاندند و در سلاح پوشاندند و بدان هیئت به استقبال جدّش فرستادند . سام از دیدار او شادی ها کرد و او را تحسین نمود و زال را به داشتن چنین فرزند برومندی تبریک گفت . یک ماه مهمان پسر بود و سپس آنان را بدرود گفت و به مقر حکومت خود باز گشت . رستم در کنار پدر بالید و هر روز نیرومندتر گردید و با آداب پهلوانی و رسوم پیکار آشنا شد .
شبی در جایگاه خود خفته بود ، بانگ و فریاد بسیار شنید که خبر می دادند پیل سپید جنگی از بند رها شده و به گروهی آسیب رسانده است . رستم از جای خود جست . گرز جد خود سام را برگرفت و از خوابگاه به سرای خانه آمد، نگهبانان در به روی او بستند .
رستم آنان را از خود راند و گرز بر قفل در کوبید و آن را در هم شکست و بیرون آمد . پیل که او را دید، به سوی او روان شد و خرطوم راست کرد تا او را بگیرد . رستم گرزی بر فرق او کوبید و پیل را از پای در آورد و بر زمین افکند و سپس به خوابگاه خود باز آمد . بامدادان خبر به زال رسید که پیل سپید به ضرب گرز رستم کشته شده است . زال از این که فیلی جنگ آزموده را از دست داده است، افسوس خورد با این حال بر پسر آفرین گفت و از او خواست پیش از آن که آوازه ی دلیری او در اطراف پراکنده شود ، به خونخواهی جدش نریمان که به دست مردم حصار کوه سپند کشته شده است، ناشناس با کاروانی که بار نمک دارد به آن جا رود و قلعه را مسخر و ویران سازد .
رستم پذیرفت و با گروهی از دلیر مردان با لباسی مُبَدل و کاروانی با بار نمک به سوی قلعه روان شد و سلاح ها در بار نمک پنهان می کند.
قلعه چهار فرسنگ وسعت داشت و همه ی وسایل زندگی از آب و زمین های زراعتی فراخ موجود بود و ساکنان آن جا جز نمک به چیزی نیاز نداشتند . مردم قلعه از آمدن کاروان نمک شادمان شدند و به دستور فرمانروای حصار، کاروان را به قلعه بردند ، رستم با مقداری نمک نزد مهتر قلعه رفت و بر او آفرین خواند . فرمانروای حصار، او را نوازش کرد و دستور داد که بارهای نمک را به بازار بَرَد و بفروشد .
ساکنان قلعه گرد کاروان در آمدند و مبادله ی نمک، با زر و سیم و جامه و چیزهایی دیگر آغاز شد و تا شب هنگام ادامه یافت . شبانگاه ، رستم و همراهان مسلح شدند و بر قلعه بان حمله بردند و او را کشتند . خبر به مردم قلعه رسید . جنگی سخت در گرفت و رستم و یارانش هر که را یافتند از دم تیغ گذراندند.
سپیده که سر زد، کسی از مردم قلعه زنده نماند. رستم به مکانی رسید از سنگ ساخته و در آهنی بر آن نشانده . به ضرب گرز قفل و بست در را شکست و خانه را پُر زر و سیم یافت . همه را در اختیار گرفت . سپس نامه ی فتح به زال نوشت و چگونگی گشودن قلعه و کشتن مردم آن را شرح داد و با پیکی تندرو روانه کرد . زال از پیروزی فرزند سخت شادمان شد . شتران بسیار با پاسخ نامه به کوه سپند فرستاد تا غنایم و زر و سیم را به سیستان بیاورند و از رستم و فتح نمایان او تمجید و ستایش کرد . رستم با غنایم بسیار به سیستان باز گشت .
اهمیت شاهنامه در بخش اساطیری آن، تنها در این نیست که عقیده ی ایرانی را درباره ی آفرینش جهان، چگونگی سرد شدن پوسته ی زمین و پیدایش گیاه و جانور، و کوشش انسان برای تهیه ی خانه و جامه و خوراک و اهلی کردن جانوران و غیره و غیره شرح میدهد، که نظایر آن در میتولوژی برخی اقوام دیگر نیز هست، بلکه اهمیت اصلی آن در پاسخ این پرسش است که: «چرا مردمان، آن جهان بهشتین را که در آن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و جنگ و بیماری و زشتی و ناتوانی و پیری و مرگ نبود، از دست دادند؟» در میتولوژی ایرانی یک بلای آسمانی یا قهر طبیعت یا خشم یکی از خدایان بهانهگیر سبب از دست رفتن جهان خیر نیست، بلکه دلیل تباهی جهان خیر در این است که رهبر این مردمان یک روز به غلط میافتد که همه ی این نعمتها را او خود تنها، بدون پشتیبانی پروردگار و بدون دستیاری مردمان پدید آورده است و از اینجا گرفتار خودپرستی و منی میشود و از پس آن فره ایزدی از او جدا میگردد؛ یعنی پرودگار دست یاری خود را از پشت او برمیدارد، و سقوط میکند. ولی از سوی دیگر واکنش مردم نیز با این رهبر گمراه گشته از سر خرد – که در سراسر شاهنامه به عنوان بزرگترین دادة ایزد ستایش شده است- نیست. بلکه رفتار مردمی است شتابزده و شورش طلب. و از این رو آنها چوب گمراهی رهبر خود را نمیخورند، بلکه چوب نادانی خود را، به سخن دیگر، در میتولوژی ایرانی، مردمان را از آن جهان بهشتین نخستین به بهانه گندم خوردن نراندهاند، بلکه این مردم خود مسئول بلایی هستند که بر سرشان آمده است. و اکنون آنچه در میتولوژی ایرانی جالب است، این است که پس از جایگزین شدن دوزخ ضحاکی بر بهشت جمشیدی، دیگر اصلا سخن از آمدن سرما و گرما و گرسنگی و قحطی و بیماری و جنگ که زندگی مادی مردم را تهدید میکنند نیست، بلکه در درجه ی اول گله و شکایت از رخت بربستن معنویات است: