ماهی چند گذشت و رودابه آن سرو خوشخرام ، از بار گران که در شکم داشت، خمیده و رخسار چون برگ گلش، پژمرده شد ، نه روز آرام داشت و نه شب قرار .پس رنجور و بیتاب گردید و از خورد و خواب افتاد . از شدت درد مرگ را به چشم می دید. سیندخت به بالین دختر شتافت، اما کاری از کسی ساخته نبود. زن باردار چنان شد که از هوش رفت و همگان بر او زاری کردند و گریان شدند .

       خبر به زال رسید ،به شتاب بر بالین همسر آمد. پس از رنجوری و دردمندی او آشفته شد . ناگاه سخن سیمرغ و پر او را به یاد آورد آتشی افروخت و آن پر را در آتش افکند. در زمان، سیمرغ فراز آمد و احوال پرسید. زال از دردمندی رودابه و رنج جانکاه او سخن گفت. سیمرغ دستور داد که او را به می مست کنند و پزشکی قابل پهلوی او را بشکافد و بچه را از پهلوی مادر بیرون آورد ، سپس گیاهی را که او نشان خواهد داد در شیر بخیسانند و در سایه خشک کنند و بر جراحت مادر نهند ، آنگاه پر سیمرغ را بر آن مالند تا جراحت بهبود یابد و مادر از آن درد سخت برهد .

        پس پر دیگری از بازو کند و به زال داد و او را وداع گفت و پر زنان به آسمان بر شد و رفت . پزشک به دستور سیمرغ رودابه را مست کرد و پهلوی او را شکافت و کودکی سرخ روی با مشت های گره کرده و پر از خون از آنجا بیرون آورد؛ سپس جایگاه شکافته شده را دوخت و بر آن مرهم نهاد و پر سیمرغ را بر آن مالید. رودابه از آن درد سخت رهایی یافت و آسوده به خواب رفت . چون از خواب بیدار شد،گفت: به تدبیر سیمرغ از رنج و دردی که می کشیدم رَستم ، نام کودک را بدین سبب « رُستم » نهادند . کودک یک روزه یک ساله می نمود ، درشت اندام و قوی بنیه بود و ده دایه به او شیر می دادند تا سیر شود . 

      چون کودک یک ساله شد مجسمه ای از حریر به اندازه ی او دوختند و درونش را از موی سَمور و سنجاب پر کردند. بر بازوی او نقش اژدها و در چنگش چنگال شیر نگاشتند و بر اسبش نشاندند، با گرزی بر شانه تکیه داده و سِنانی زیر بغل . به دستی عنان و به دست دیگر نیزه و چاکری چند گرد اسبش ایستاده و این پیکره ی بدیع و جالب را با نامه ای نزد سام فرستادند ، تا فرزند زال را در ذهن مجسم کند.

         سام از دیدن آن مجسمه سخت شاد شد و گفت : این پسر چون بزرگ شود مانند خود او پهلوانی برومند خواهد شد . آورندگان مجسمه را هدیه و زر و سیم بسیار داد و پس از چندی خود به دیدار فرزند و نبیره به سیستان آمد . رستم را بر تخت نشاندند و در سلاح پوشاندند و بدان هیئت به استقبال جدّش فرستادند . سام از دیدار او شادی ها کرد و او را تحسین نمود و زال را به داشتن چنین فرزند برومندی تبریک گفت . یک ماه مهمان پسر بود و سپس آنان را بدرود گفت و به مقر حکومت خود باز گشت . رستم در کنار پدر بالید و هر روز نیرومندتر گردید و با آداب پهلوانی و رسوم پیکار آشنا شد .

        شبی در جایگاه خود خفته بود ، بانگ و فریاد بسیار شنید که خبر می دادند پیل سپید جنگی از بند رها شده و به گروهی آسیب رسانده است . رستم از جای خود جست . گرز جد خود سام را برگرفت و از خوابگاه به سرای خانه آمد، نگهبانان در به روی او بستند .

         رستم آنان را از خود راند و گرز بر قفل در کوبید و آن را در هم شکست و بیرون آمد . پیل که او را دید، به سوی او روان شد و خرطوم راست کرد تا او را بگیرد . رستم گرزی بر فرق او کوبید و پیل را از پای در آورد و بر زمین افکند و سپس به خوابگاه خود باز آمد . بامدادان خبر به زال رسید که پیل سپید به ضرب گرز رستم کشته شده است . زال از این که فیلی جنگ آزموده را از دست داده است، افسوس خورد با این حال بر پسر آفرین گفت و از او خواست پیش از آن که آوازه ی دلیری او در اطراف پراکنده شود ، به خونخواهی جدش نریمان که به دست مردم حصار کوه سپند کشته شده است، ناشناس با کاروانی که بار نمک دارد به آن جا رود و قلعه را مسخر و ویران سازد .

       رستم پذیرفت و با گروهی از دلیر مردان با لباسی مُبَدل و کاروانی با بار نمک به سوی قلعه روان شد و سلاح ها در بار نمک پنهان می کند.

         قلعه چهار فرسنگ وسعت داشت و همه ی وسایل زندگی از آب و زمین های زراعتی فراخ موجود بود و ساکنان آن جا جز نمک به چیزی نیاز نداشتند . مردم قلعه از آمدن کاروان نمک شادمان شدند و به دستور فرمانروای حصار، کاروان را به قلعه بردند ، رستم با مقداری نمک نزد مهتر قلعه رفت و بر او آفرین خواند . فرمانروای حصار، او را نوازش کرد و دستور داد که بارهای نمک‌ را به بازار بَرَد و بفروشد .

         ساکنان قلعه گرد کاروان در آمدند و مبادله ی نمک، با زر و سیم و جامه و چیزهایی دیگر آغاز شد و تا شب هنگام ادامه یافت . شبانگاه ، رستم و همراهان مسلح شدند و بر قلعه بان حمله بردند و او را کشتند . خبر به مردم قلعه رسید . جنگی سخت در گرفت و رستم و یارانش هر که را یافتند از دم تیغ گذراندند.

        سپیده که سر زد، کسی از مردم قلعه زنده نماند. رستم به مکانی رسید از سنگ ساخته و در آهنی بر آن نشانده . به ضرب گرز قفل و بست در را شکست و خانه را پُر زر و سیم یافت . همه را در اختیار گرفت . سپس نامه ی فتح به زال نوشت و چگونگی گشودن قلعه و کشتن مردم آن را شرح داد و با پیکی تندرو روانه  کرد . زال از پیروزی فرزند سخت شادمان شد . شتران بسیار با پاسخ نامه به کوه سپند فرستاد تا غنایم و زر و سیم را به سیستان بیاورند و از رستم‌ و فتح نمایان او تمجید و ستایش کرد . رستم‌ با غنایم بسیار به سیستان باز گشت .